گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۲۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

عمه‌ام گفت: ایران تماما فاک رفته. ایران اسم خودش هست. عمه ایران. پدربزرگم استعداد عجیبی در گستره‌ی پرورش و انتخاب اسم داشته است. عمه‌ام خارج را دوست دارد و مدام دلش می‌خواهد درباره فرهنگ ‌خارجی‌ها حرف بزند. گفت ایران به فاک رفته. من نگاهش کردم. گفت این کشور است که تو داری؟ گفت توی این کشور یک مانتو به سلیقه من پیدا نمی‌شود؟ گفتم توی خارج اصلا مانتو پیدا نمی‌شود. گفت می‌دانی عیب مانتو‌ها چیست؟ بعد ادامه داد: یکی‌شان هزارتا دکمه دارد، یکی‌شان هزارتا زیپ دارد، یکی‌شان هزارتا جیب دارد و یکی‌شان اصلا چیزی ندارد، مثل گونی. گفتم دیکشنری داری، نداشت، گفتم مانتو را تعریف کن عمه ایران.  سرش داشت می‌ترکید، چون نمی‌توانست مانتو مورد علاقه‌اش را پیدا کند و تعریف قابل قبولی ارائه بدهد. گفتم من حامی تولید داخل هستم. می‌خواستم اعماق نظرش درباره خارج را بدانم، گفت توی خارج یک مانتو را تا سی‌سال هم می‌شود پوشید، اما توی ایران یک‌بار مصرف است. گفتم عمه ایران خاطره آن وقت که رفتی خارج و می‌خواستی اسمت را به خارجی‌ها بگویی تعریف کن. برای بار چهارصدم تعریف کرد و من از شدت خنده گریه‌ام گرفت. دوباره گفت کفش هم پیدا نمی‌شود. گفتم من ایران را دوست دارم. گفت تو بچه‌ای، کودکی، نوزادی، سه ماهه‌ای و همینطور داشت ادامه می‌داد که ثابت کند من جنینی بیش نیستم که یادش آمد یک چیزی نگفته است ، اضافه کرد توی خارج مالیات گران است. گفتم به من چه ربطی دارد. پوزخندی زد.  گفتم توی خارج مردم عمه ندارند. گفت بس است دیگر کلاس خارج‌شناسی  را برقرار نمی‌کنم. گفتم عمه ایران تو تا ما را به فاک ندهی ول نمی‌کنی.
ایزابلا ایزابلایی
همان لحظه که سگ نگهبان قهوه‌ای براق با دندان‌های تیزش خیز بر داشته بود طرفم، دوست داشتم شوت بزنم زیرش و بهش بگم "بزن به چاک" و دندان‌های تیزم را نشانش بدهم. اما نشد. هم با زنجیر پاهایش را بسته بودند و هم وقتی نگاه کردم متوجه شدم دندان‌هام کنُد شده‌ و چیزی را چاک نمی‌دهند. بله متاسفانه خیلی زودتر از آن یادم آمد علاوه بر اینکه باید حتی نان صبحانه را چند روز قبل از استفاده بخیسانم و استفاده کنم، مثل موش  هم از یک سگ فرار می‌کنم و می‌ترسم. آنجا بود که فهمیدم مرزی بین واقعیت و خیال می‌بینم که البته همان لحظه سگ نگهبان به سمتم یورش برد و یکی از آدم‌های درونم کور شد، الان هیچ مرزی بین هیچ‌چیزی نمی‌بینم و دندان‌هایم یکی یکی در حال افتادن روی زبانم هستند و در همین لحظه بعلت تکرار بیش از حد کلمه "دندان"، معنی بیگانه‌ای برایم پیدا کرده است، مدام فکر می‌کنم چند سگ کوچک به جای دندان توی لثه‌هایم کاشته‌اند که منتظرند دهانم را باز کنم تا مردم را تیر بزنند.
ایزابلا ایزابلایی
رکاب بزن پسر. رکاب بزن غم‌ها را. نفس‌هایت که به شماره افتاد بازی شروع می‌شود. سینه تو عمیق‌تر از من نفس‌ها را جا می‌دهد. رکاب بزن و مرا پشت سر بگذار. پاهای من نحیف‌تر از آن شده‌اند که بازی را ادامه بدهند، نفس‌هایم که از شماره افتاد شروع می‌کنم، قول می‌دهم آنقدر تند بشتابم تا یک قدمی‌ نفس‌هایت هوا را ببلعم و باز با تو ادامه دهم. دیر شده است، وقت تنگ است و تو نمی‌توانی زندگی را نگه داری. تنها به راهت ادامه بده و روزی به خاطر بیاور همسفری را که دست‌هایش از نداشتن دست‌های تو منجمد شده است.
ایزابلا ایزابلایی
پنی‌سیلین‌ها، دلباخته‌ی دندان‌های کرم‌خورده و چرکی می‌شوند، تاول‌ها عاشق انگشت‌های کوچک پاها. قطره‌های آمونیاک عاشق سینک توالت. جهان امتداد عشق‌های ناهمسان شده است و ما هنوز در گوشه‌ای  نشسته‌ایم، چشم‌ها در دام چشم‌ها می‌افتند، همه‌ی ما در ابدیت سقوط می‌کنیم، بی‌آنکه بدانیم عشق‌های همسان جهان را به ابتذال می‌کشانند، به امتداد نیستی.
ایزابلا ایزابلایی

وقتی پوست خشک‌انداخته زخمتان از مرحله خارش می‌گذرد، کم‌کم روبه بهبودی می‌رود. خشک‌تر می‌شود. مدام با دستتان کنار‌ه‌هایش‌را می‌کَنید و شَهوت کندن پوست خشک تمام وجودتان را فرا می‌گیرد، یک لحظه زخم خشک را می‌گیرید و می‌کشید و از شر آن تکه قهوه‌ای راحت می‌شوید، کمی درد دارد، اما خیال‌تان راحت می‌شود، جای صورتی زخم باقی ماند، کم‌کم زخم خودش را بهبود می‌دهد، و همرنگ جاهای دیگر می‌شود، دردهای ما اینگونه‌اند، خشک که انداختند باید با تمام وجود آنها را بکَنید و بیرون بیاندازید، باید به جای صورتی و ناملموس زخم اجازه دهید خودش را بهبود ببخشد و شبیه جاهای دیگر شود، با یک زخم قدیمی نمی‌شود زندگی کرد، باید وقتی دردتان از مرحله خارش گذشت، کمی سختی را به جان بخرید و برای همیشه رهایش کنید. زخم خشک انداخته و درد قدیمی به همان اندازه که روزی جزئی از وجودتان بوده‌اند، می‌توانند با شما بیگانه شوند، اگرچه ردشان هی بخواهد محو نشود.

ایزابلا ایزابلایی
این روزهایتان را چگونه می‌گذرانید؟ من با صندوق‌های پراز گوجه‌های گوشتی قرمز کوچک و بزرگ مخصوص پختن رب‌گوجه خانگی. لیموهای زردوسبز که بوی زندگی می‌دهند مخصوص آبلیموی خانگی پرز دار و بدون پرز.
با سبزی‌های سبزتیره و روشن مخصوص خشک کردن و پخت خورشت و خام‌خوری. این روزها تا پاییز نیامده باید آذوقه ذخیره کرد. آذوقه‌های خانگی که بوی زندگی را همه جا بلند می‌کنند و به کوچه‌ها حال خوشی می‌دهند.
ایزابلا ایزابلایی
به پروانه‌های صورتی روی کیک تولدش گفتم، تولدت مبارک. اصرار داشت که کیک نخریم. گفت تولد برای آدم بزرگ‌ها نیست. سرسخت است. خودش را ندیده می‌گیرد. کیک قشنگی هم هست. هنوز توی یخچال است. همه شام خورده اند و منتظر هستند، معده‌شان جا باز کند. مادرم چهل و چهار را به خانه آورده. چهل وچهار مرا یاد سختی می‌اندازد. یاد مادرم.
*چهل‌ویک اشتباه لپی بود :)
ایزابلا ایزابلایی
داشتم سودوکو حل می‌کردم، بازی جالبی است، فکر را آزاد می‌کند، یاد تو افتادم، یاد تو فرق می‌کند، با سودوکو، بی سودوکو. می‌زند به صفحه. به سر. به مغز. به فکر. به جان. مثل حالا که یادت به خیابان زده و باران عجیب می‌بارد. یا همین لحظه که تمام کلمات را به اسارت گرفته‌ای و نمی‌گذاری ادامه بدهم. یاد تو پناهگاه است. بی‌رحم می‌زند، بی‌محابا پناه می‌دهد. یاد تو سودوکو است. درگیرش می‌شوی تا تمامش کنی، اما هی تکرار می‌شود. رهایت هم کند چیزی تغییر نمی‌کند، هرروز هستند کسانی که می‌روند روزنامه‌ی صبح‌گاهی را از توی نرده‌های حیاط پشتی بر‌می‌دارند و در حالی که شیرداغ سر می‌کشند، سودوکو حل می‌کنند، سودوکو حل می‌کنند و یک لحظه، تو توی تمام اعداد تکرار می‌شوی. قرن‌ها ادامه می‌یابی و هرروز آدم‌های بیشتری را به سوی خودت می‌کشانی. تو یاد را خراب می‌کنی. سودوکو را به بازی می‌گیری و سربزنگاه فرار می‌کنی. داشتم سودو حل می‌کردم، کاش تو به صفحه نمی‌زدی. کاش در اعداد جا نمی‌شدی.
ایزابلا ایزابلایی
شب‌ها آدم دوبار زندگی می‌کند. دوبرابر روزها. اگر ترس برتان دارد و شب باشد، ول نمی‌کند، موهایش را توی چشم و چال شما می‌کند و تا سحر تتا اعماق وجود شما تکثیر می‌شود. اگر حالتان خوب باشد، شما را مست می‌کند، می‌خواهید خوبی را به همه نشان دهید، بزنید پشت مردم و بگویید، هی زندگی زیادی خوب نیست به نظرت؟ و "هی" بگوید نه اصلا. چون شبِ همه با شما فرق دارد. وقتی برای شما خوب است، نمی‌توانید خوبی را به زور در مردم جا کنید. شما چرا گاهی آن شکلی می‌شوید. وقتی گریه‌تان می‌گیرد، تا اشک مردم را از توی ساختمان طبقه آخر لایه‌های عروقی، عنبیه، مشمیه، شبکیه، سلبیه، زجاجیه و تمام آن چیزهای پیچیده دیگر بیرون نکشید ول نمی‌کنید؟ چرا وقتی یک‌نفر برایتان اشک بریزد توی دلتان کیف می‌کنید؟ حتی دوست دارید مردم روبه روی شما بنشینند و شب و روز هرساعت، هردقیقه، هرلحظه، هرثانیه، تا زمانی که چروکیده‌ی چروکیده می‌شوند برای شما اشک بریزند؟ انی وی، دلم می‌خواهد شب‌ها انگلیسی هم حرف بزنم، یعنی توی حرف‌هایم چند کلمه بپرانم بیرون و حواسم نباشد. چند شب پیش دلم می‌خواست تلویزیون شبکه سه را برای خودم بگیرم و  برایتان چند دقیقه راجع‌به کمبودآب حرف بزنم به انگلیسی. چون زبان فارسی نمی‌فهمید، چند آدم آبکش شده هم شلاق بزنم تا عاقبت کارتان را یادآوری کنم. اما نتوانستم چون شبکه سه از خانه ما چندین و چندمایل دورتر است. اما یک نکته را الان توی دفترتان بنویسید. شب‌ها نیروهای عظیمی از جهان خارج می‌شود. چندتا نیرو حتی می‌خواهند شما را بخورند. خب برای این چند نیرو هرکدام سه‌هزار مثال بنویسید.شب‌ها آدم چند بار زندگی می‌کند؟ دوبار، صفربار. منفی‌بار. نکته پایانی: حال خودتان را به مردم وارد نکنید. با یکدیگر دوست باشید. و شب‌ها لامپ‌ها را خاموش نکنید تا آن‌ نیروها شما را نخورند. آب هم کم مصرف کنید، چون لامپ‌تان روشن است، هی نمی‌شود قلپ‌قلپ آب بخورید، من توی خانه‌های شما دوربین دارم. در کل شب‌ها خوب زندگی کنید، هرشب چندبار.
ایزابلا ایزابلایی
کتک‌کاری کردیم. ماگم شکست. گوجه پرت کردم بهش. ماگم خورد تو کمرم و پرت شد شکست. می‌خواستم براش مراسم بگیرم که دیدم یکی انداختش تو زباله. دستم زخمیه. ماگم تنها چیزی بود که داشتم. الان دیگه هیچی ندارم. هیچی ندارم شب‌ها چای بریزم توش یا دم‌کرده. هم بزنم بخورم. بعد نگاهش کنم و محکمتر نگهش دارم. چقد براش رویا بافته بودم. همین امروز همش شکست. علاوه بر اون دیگه مهم نیستم. یک چیزدیگه هم هست، دستم داره درد می‌کنه. همیشه فکر می‌کنم حق با منه و حق با من هم هست بدبختانه، خیلی دوس دارم یک‌بار حق با من نباشه ولی دست من نیست همیشه چسبیده با منه، بعضی وقت‌هام فک می‌کنم اصلا من خود حقم می‌دونی. فقط نمی‌تونم منظورم رو برسونم، نمی‌تونم نشون بدم، لعنتی نمی‌تونم، چون مردم خنگن همشون خنگن هیچ‌کس منظورت رو نمی‌گیره. همه می‌گن من قوی‌ام یا برام مهم نیست،یا سنگدلم یا هرکوفت دیگه‌ای که هیچکس طرف من‌رو نمی‌گیره تو دعوا. آدم سخت می‌گیره بهش. همیشه یک‌تنه بخواد بجنگه. با همه‌چیز. همیشه یک طرف باشه بقیه یک طرف دیگه. تو دلم دوست دارم چنگ بزنم همه‌رو خفه کنم. از یک چیزی هم تو دعوا بیشتر می‌خورم غرورمه. خیلی می‌خوامش. مهم نیست بقیه چی‌بگن. دیفالتم مغرور بوده اصلا. قاشق ماگم و اون چیز قهوه‌ای زیرش حالا تنها شدن. دیگه نمیتونم مثلش رو داشته باشم. یه چیزایی هم تو چشمام جمع شدن که اگه آب دهنم‌رو قورت ندم میریزن بیرون. تا صبح. دلم نمی‌خواد مثل بچه‌ها برای یک کتک‌کاری و یک ماگ که خیلی دوستش داشتم اون‌چیزارو بریزم بیرون، پس تا صبح آب دهان قورت می‌دم. کمرم نمی‌دونم چرا درد نگرفت، ولی لعنتی کاش حداقل کتک زدن بلد بودم. دفاع شخصی مثلا. یک چیز دیگه هم هست، خیلی وقته از همه کناره گرفتم. نمی‌دونم آدم چرا وقتی از همه کناره می‌گیره و می‌ره تو خودش اینقد منفور می‌شه. چرا همه ازش بدشون می‌آد. ولی خب می‌دونی من همیشه دوست دارم امپراطور و پرنسس و از این چیزها باشم. خب الان پرنسس نفرتم در عوضش. یعنی آدم باید تا ته یک چیزی رو بره بعضی وقت‌ها.
ایزابلا ایزابلایی