گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۶ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

خیلی خسته‌ام. امتحانام منو پیر کردن. ولی درس رو دوس دارم. در حد یادگیری. در حد اینکه منو از دنیا جدا کنه.اون مهره کمرم هنوزم اذیتم میکنه. اینکه وقتی درس خوندنم تموم میشه کسی منتظرم نیس با هم حرف بزنیم هم. بهش بگم که تا چه اندازه وسط اون حجم درس دلتنگشم و بعد بخوام یه دل سیر نگاش کنم. می‌دونی به یه جایی رسیدم که عاشق کسیم که وجود خارجی نداره.یه آدم ماورایی که مال منه.هروقت می‌خوام هس و هروقت میخوام نیس. یه آدم دیگه هم هس که از اون و کلا از اون دسته خوشم نمیاد. کسی که منو یواشکی دوس داره. از آدمایی که کسیو یواشکی دوس دارن. حتی اگه خودمم جز اون آدما باشم. چرا باید کسیو یواشکی دوس داشته باشی و مدام بترسی که نفهمه. بعد اون وسط جوری شه که اون بفهمه. بعد طرفت بخواد کاری کنه که مبادا تو بفهمی که اون میدونه که تو یواشکی دوسش داری. شت. موقعیت به گادهنده‌ای میشه. بیا جرات کنیم. بیا جرات کنیم "رو" دوس داشته باشیم و "رو" متنفر باشیم. بیا از اون اعماق لعنتی بریزیم بیرون. بیا اون پوسته‌های سنگی و کلفت رو از خودمون جدا کنیم. همین الان یه چیزی داره اذیتم می‌کنه. نمیدونم چیه. فشار این درس هس. امتحان دیروز یه درس آسون بود ولی دهن سرویس کن. این استاده اسمش دهن سرویس کنه. یه جوریه که تو کلاسش گل و بلبل درس میده و آسون. طوری که فک می‌کنی بیس میگیری. بعدش سرامتحان هی دودوتا چارتا می‌کنی که نمره بیاری. بدم میاد. از این چیزا. از اینکه نمره قبولی دوازده باشه. چرا باید نمره قبولی ما دوازده باشه. از اینکه فردا ساعت هشت هم امتحان داریم با همین استاده بدم میاد. بیوانفورماتیک مثلا. نصف بیشتر جزوم مونده. یعنی باید هی تمرین انجام بدم با نرم افزار. ولی حس نرم افزار ندارم. حس درس خوندن دارم. وقتی درس خوندنی داشته باشم، حس درس نرم افزار و فلان دارم. زندگی همین‌چیزاش حال بهم زنه. مدام چیزایی می‌خوای که نداری و چیزایی که نداریو تو حسرتشونی و چیزایی که داریو به تخمتم نمیگیری. الان دلم لک زده برای ادبیات. برای فیلم. برای خرید حتی. برای هرجایی جز تختم که بشه نفس کشید. جایی که همه امتحان نداشته باشن و درباره اینکه کدوم استاد چجوری امتحان میده و نمره میده حرف نزنن. از این کارم خیلی بدم. مثلا بری از ترم بالاییت بپرسی که فلان استاد چجوری نمره میده، چجوری سوال میده و هی بخوای بگی استرس داری. از ترم بالایی‌ها هم بدم میاد. وقتایی که خودشون خودجوش میان میگن فلان استاد پدرتونو درمیاره و فلان استاد ازهرکی خوشش میاد نمره میده،دوس دارم بزنم دهن همشونو صاف کنم تا دندونی واسه ابراز عقیده نداشته باشن. به من چه که میای زر میزنی فلانی چحوریه. بزار خودم کشف کنم. می‌خوام عن بودن مردم رو خودم ببینم و با پوست و گوشت کشف کنم هرچند که خودم هم عنی بشم، همونجوری که تو هم شدی. از یه گروه دیگه هم بدم اونایی که میان میگن فلان‌ها گفتن که فلان استاد فلان‌طور امتحان میگیره. لعنتی تو خودت می‌فهمی چی میگی اصن؟ حالا اصرار داری تو مخ منم فرو کنی؟ به تخمم. هرکی هرچیه واسه خودشه. از این گروهای کلاسی بیشتر چندشم می‌شه. مدام یکی داره میگه چقد خوندین، چقد نخوندین. همه هم قسم می‌خورن که هنوز شروع نکردن. بعد فردا بعد امتحان همه در حال جردادن خودشونن که اینقد و اونقد خوندم و کاش نخونده بودم و حقم این نبود و نامردیه. این جور آدما رو باید از زبون و انگشت دار بزنی تا نتونن تایپ کنن و حرف بزنن. خب در واقع فعلا این بلک لیست خدمتتون باشه و سعی کنید نزدیک نشید چون شات گانم آماده است و حالم داره از همه‌چی بهم می‌خوره. به هرحال خیلی دوس دارم سراین درس دهن همه رو صاف کنم و یکم حالم خوب شه. یکمم خوبتر شه. بعد دنیا قشنگ‌تر شه.
ایزابلا ایزابلایی
بلاخره آمدم توی فرجه‌ها. هم سوئیتیم هرروز این سوال را از من می‌پرسد، آمدی توی فرجه‌ها؟ باید بگویم که نه. واقعا نه. اما امروز آمدم توی فرجه‌ها. رسما آمدم توی فرجه‌ها. 
اما چیزی که مرا عصبانی می‌کند، توی فرجه بودن بقیه نیز هست. چرا باید آن‌ها هم توی فرجه‌ها باشند. توی فرجه‌ها باشند و با دوست پسرهایشان دعوا کنند و من به آن‌ها فحش بدهم. این بود؟ نه می‌خواهم بدانم این بود آرمان‌های فرجه‌ها و نمره الفی و این‌جور چیزها؟
چرا باید همه بروند خانه‌هایشان و این دختر که با دوست‌پسرهایش مشکلات متعددی دارد نرود، و صبح تا شب با مشکلات آنها دست و پنجه نرم کند؟ دست و پنجه همان لغتی است که نباید برای این دختر بکار برد، بلکه باید با آن و دست‌های دیگران  زبانش را از حلقومش بیرون کشید.
زبانش مرا کلافه کرده است. مرا از اینکه توی فرجه هستم و ولی توی فرجه نیستم عصبانی کرده است. شاید بگویید سالن مطالعه. حرفم این است سالن مطالعه. تا ابد. جایی که او نباشد. جایی که دوست‌پسرهایش زنگ نزنند. جایی که عکس پروفایل دوست‌پسرهای او نباشد. سالن مطالعه بیست‌بار، توی فرجه‌ها. 
ایزابلا ایزابلایی

از پله‌های یک طبقه خابگاه پرت شدم پایین. هیچیم نشد. زنده موندم. ولی از کمر و ماتحت و گردن مجروح شدم. یعنی با کمر و گردن پله‌ها رو اومدم پایین به جای اینکه با پا بیام. همیشه همینطوریم. یه جور شیدایی بی‌پایان. یه جوری بدنم کوبیده شده که انگار چندفصل سیر کتک خوردم. دست به هرجام بخوره دردم میره بالا. هرچی فکرمی‌کنم چی‌شد پام اونجوری زیرش خالی شد نفهمیدم. حتی فرصت نکردم فریاد بزنم. چشم باز کردم دیدم روی آخرین پله پخش شدم و هیچ‌کاری نمی‌کنم. نمی‌شد تو اون موقعیت کاری کرد. چندنفر اومدن دوروبرم گفتن خوبی. گفتم نه.گفتن پاشو گفتم نمیتونم. یعنی امتحان نکردم ببینم می‌تونم یا نه. ولی حدس می‌زدم کمرم شکسته باشه. ولی وقتی سعی کردم تونستم. حتی نیاز به آمبولانس و این‌چیزا هم نبود. هرچند اگر آمبولانس هم می‌اومد من نمی‌رفتم، چون گندش بزنن هرروز پامیشم میرم یه کافه هست که کیک بستنی‌های خوشمزه‌ای داره و منم هرروز میرم کیک بستنی می‌خورم. در واقع پولی برای جز کیک بستنی خوردن ندارم. حتی الان که یه دونه مهره کمرم درد می‌کنه هنوز سعی می‌کنم با کیک بستنی خوبش کنم. می‌دونی همون یه دونه مهره کمرم منو به فاک داده. یعنی میشینم و پامیشم ومی‌خوابم وهرکاری می‌کنم و هرکاری نمی‌کنم، اون زورش رو به من حالی می‌کنه. منم دیگه اهمیت نمیدم. چون می‌دونم بدنم کوفته شده. الانم هم سوئیتیم اومده داره موهای منو میبافه و منم یه گوشه دنج نشستم، اما خب واسه این چیزا دیگه دیره. واسه این احساسا. واسه اینکه یکی بیاد و تورو بلد باشه. احساس میکنم دیگه هیشکی منو بلد نیس. دیگه هیشکی منو بلد نمیشه. حتی اون‌روز که از پله‌ها خوردم زمین. هیشکی نبود. حالا فقط چای سبز هست حتی کیک بستنی هم نیس. چون گرونه و دیگه پولم نمیرسه. یه جا حتی بیس تومن قسط داشتم نرفتم بدم. به جاش رفتم کیک بستنی خوردم و برای کلاه‌قرمزی گریه کردم. حالا نمی‌شد مامان کلاه قرمزی نمیره. به جاش یه آدم دیگه که من روش حساس نباشم بمیره و من نفهمم. حالا دیگه چجوری کلاه قرمزی نگاه کنم و گریه‌ام نگیره. کلاه قرمزی تنها برنامه‌ای بود که وقتی نگاش می‌کردم گریه‌ام نمی‌گرفت. حالام که دارم می‌نویسم موهام بافته شده و چندتا کارعلمی و پژوهشی که من اگر الان انجامشون ندم ممکنه موقعیت علمی دنیا به خطربیافته، حتی اهداف طولانی مدتم. گفتم اهداف طولانی مدتم، یادم افتاد بگم از اهداف طولانی مدت بدم میاد. خیلی شوم و خبیثن. یه جورایی آدم‌رو بگا می‌دن. ولی اهداف کوتاه مدتم اونقدی نزدیکن که آدم بگا رفته محسوب میشه. نمی‌دونم دیگه زندگی همین‌چیزاش خوبه. همین از پله پرت شدناش. همین کمرو گردن درد گرفتناش. همین قسط ندادناش. همین که تا خرخره تو درسا و چیزایی که باید انجام بدی و نمی‌دی گیرکنی، همین‌که یهویی هیچیت نمیشه اما له میشی، داغون می‌شی مث اون یارو تو کشتی کج که میگی داره میمیره از بس مشت و لگد و شوت و ازاین چیزا خورده ولی یهو میبینی پامیشه و سرپا با یه حرکت اسلوموشن همه‌چیو از اول شروع میکنه. من همون یاروعه‌ام.

ایزابلا ایزابلایی
حالم یک جوری است، می‌خواهم پوست خودم را پاره کنم و از توی آن بیرون بریزم. ولی به جای آن استرس دارد مرا پاره می‌کند. استرس چی؟ استرس شِر و وِر. درس‌هایم روی هم تلنبار شده‌اند و افسردگی یک جای مرا گرفته است و فشار می‌دهد. وبلاگم را دوست دارم ولی آن‌را به روز نمی‌کنم چون چیزهایی را که دوست دارم سیو می‌کنم که نکند تمام شوند یا مثل تمام چیزهای دیگر سرم را بچرخانم و ببینم نیستند دیگر. انگار که از اول نبوده‌اند. داشتم می‌گفتم حالم یک‌جوری است. یک‌جوری که تمامی ندارد، تمامی ندارد تا تمام کند مرا.
ایزابلا ایزابلایی
هرگز، هرگز خودم را نمی‌بخشم، هرگز خودم را برای اینکه دو ماه پیش از بودن با پدرم با لباس‌هایی که مخصوص آنجا نبود و مرا عاشقانه همراهی می‌کرد و من خجالت می‌کشیدم نمی‌بخشم. هرشب از یادآوری‌ کثیف بودنم زجر می‌کشم. و ساعت‌ها برای چنان احساس بی‌رحمانه‌ای اشک می‌ریزم. من دختر خوبی نبودم پدر. هیچ‌وقت دختر خوبی نبودم. من برای تمام آن ثانیه‌هایی که از بودنت در آن جمع خجالت می‌کشیدم خودم را استحقاق نیستی و مرگ میدانم. من هرشب با یادآوری آن صحنه خودم را شکنجه می‌دهم و از تو خجالت می‌کشم. چطور توانستم آنقدر بی‌رحم باشم؟
ایزابلا ایزابلایی
توی یه مسیری قرار می‌گیری که یه آدمایی سرراهت قرار بگیرن که چیزایی که یادت رفته رو یادت بیارن. یادت بیارن باید بجنگی. که اومده بودی بجنگی نه جا خالی کنی. که توی این دنیا هیچ‌چیزی رو واسه کسی که لایقش نیست نمی‌دن. که زندگی فقط و فقط یه باره. که دوباره از خودت بپرسی چی می‌خوای؟ 

ایزابلا ایزابلایی