گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۱۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

آویشن پودری دوست ندارم، از همان‌هایی که توی پاکت‌های چهارگوش سفیدرنگ کاغذی می‌ریزند و می‌گذارند کنار پیتزایت که احتمالا نفخ نکنی، پیتزا هم دوست ندارم، به نظرم مسخره‌ترین کشف بشر یه تکه خمیر گرد با مواد پیتزا است که مردم با آن معده‎شان را پر می‌کنند، هیچوقت پیتزاخور خوبی نبوده‌ام، همیشه در زندگی شما افرادی هستند که شب‌ها به شما اصرار کنند بیا برویم بیرون و وقتی رفتید بگویند بیا پیتزا بخوریم و هربار که سعی کردید قانعشان کنید یادشان برود و از هرپیتزا بیشتر از دو تیکه نتوانستید به آن توده کوچک خالی بفرستید. اینبار گوشه پاکت آویشن را سه گوش و خیلی ریز باز کردم بعد با حوصله تمام پودر را روی تمام تکه‌های پیتزا پخش کردم با حرکات ملایم انگشتانم آویشن ریتم وار پخش می‌شد، بسته بعدی را هم ریختم، خب من همیشه برای بعدش فکری ندارم، بعدش نوبت گاز زدن است، یک تیکه، دو تیکه و بعد دیگر راه گلو بسته می‌شود، می‌دانی  می‌خواهم بگویم من هیچ‌وقت آدم مدرنی نبوده‌ام، هرچه تمرین کرده‌ام ذائقه‌ من قورمه‌سبزی است، ماست محلی با دوغ غلیظ است نه نوشابه‌های جورواجور با قوطی‌های رنگی. آویشن را توی کتری و جوشانده‌ای دوست دارم، از کیک خامه‌ای و نون خامه‌ای بدم می‌آید و به جایش کیک‌های خانگی را میمیرم، من همیشه از اینکه بروم توی مغازه و بخواهم تنقلات بخرم گریزانم، احتمالا به جز پفک نمکی گزینه‌ی دیگری نداشته باشم هیچوقت، من همیشه آدم چیزهای قدیمی‌ام. آدم خاطره‌بازی با گذشته‌ها. آدم فیلم‌هایی که دیده‌ام و بارها دیده‌ام، من آویشن پودری را توی جاهای مدرن دوست ندارم، اویشن پودری با آدم‌های جدید دوست ندارم، آویشن پودری توی پیتزافروشی مدرن و فکر کردن به اتفاقات در راه  را دوست ندارم، اصلا می‌دانی من این همه مقدمه چینی کردم که بگویم من آویشن پودری یا دمی یا گیاهی یا عرقی یا هرمزخرف دیگری را بدون تو، بدون تو که سالها بوده‌ای و حالا تمام چیزها با نبودنت مدرن و زشت به نظر می‌آیند دوست ندارم، می‌فهمی؟
ایزابلا ایزابلایی
من دخترِ بهارم، شکوفه می‌دم، سبز میشم، نو میشم، بوی خوب میدم، کلی امید وآرزو دارم، من دختر بهارم، وقتی میخندم و زیرچشمی نگات می‌کنم بهار با گل‌هاش یه گوشه وامیسته تا خنده‌هام تمام بشه ، وامیسته و شکوفه نمی‌ده وقتی غنچه شدن لبامو میبینه، من دختربهارم، می‌خوام دخترش بمونم، تا همیشه، تا آخرش، تا وقتی که بشم یه شکوفه‌ی بادوم روی موهای قهوه‌ای دختری که خودش بهاره و واستاده داره کسیو زیرچشمی نگاه می‌کنه.
ایزابلا ایزابلایی
گفت من ماهی نمی‌خرم به جایش نارنج توی تنگ می‌گذارم، فکر کردم به نارنج‌‌هایی که هرشب خواب ماهی بودن را می‌بینند و آنقدر و آنقدر که روزی چشم‌هایشان را باز می‌کنند و خود را درون تنگ‌ آبی می‌بینند که رویایش داشتن آنهاست و چشم‌هایی که نارنج می‌چینند و سفره ای که از عطر ماهی‌های نارنج‌اش مست می‌شوی.
ایزابلا ایزابلایی
ساندویچ همبرگر گاز زدن روی پل هوایی، با پاهای آویزان از آن و تماشای رد شدن اتومبیل‌ها.
ایزابلا ایزابلایی

.

معنی زندگی‌رو وقتی می‌فهمی که روی تخت بیمارستان تنهایی.
ایزابلا ایزابلایی
دلتنگ دریا بودم، خواب دیدم رفتم دریا صدف و گوشماهی جمع کنم و برا ماهی ها نون خورد کنم، بعدش بیدار شدم و یه لیوان آب خوردم، لیوانم بوی دریا می‌داد و صدای موج سراسر سرم نواخته می‌شد، پنجره رو باز کردم، نسیم سردی که حس می‌کردم نیلی رنگه به صورتم خورد، انگار تو گوشم زمزمه می‌کرد، دریا اومده اینجا، دریا اومده اینجا.
ایزابلا ایزابلایی
یکی از تکه‌هایم توی 94 جا ماند. یکی از تکه‌هایی که شب‌ها با سیاهی شب می‌شد یک غول وحشتناک بزرگ و از چشمایم می‌ریحت بیرون و روزها می‌شد حباب‌های کوچک غصه که هی تکثیر می‌شدند. یکی از تکه‌هایی که هنوز و هرروز مجبورم می‌کند آنقدر و آنقدر کتاب، مجله، داستان، شرو ور و همه‌چیز بخوانم یا سریال ببینم تا مغزم از کار بیافتد. من تکه‌ای را توی 94 جا گذاشته‌ام از دلم. نه اینکه عاشق شده باشم یا از فراق و الخ دلم بگیرد. نه. یکی از راه می‌رسد دل شما را می‌شکند، نه اینکه ساده باشد، قبلش فکر می‌کنید که همه‌چیز ساده است، یا ته غصه‌های دنیا به بزرگی ناکامی در شکست یک عشق بی‌آلایش است، یا تنهایی آزاردهندهتان. اما بعد کسی می‌شود وسیله برای اینکه بدانید این‌طور نیست. برای اینکه بدانید برای بعضی از دردها شما مقصر نیستید ولی این شمایید که باید روزها و روزها و شب‌ها و شب‌ها هرکدام ده بار و هزار بار بجنگید تا درونتان چیزی تغییر کند، چیزی را قبول یا خودتان را بسازید و قوی شوید، مثل کندن گوشت از بدنتان یا بریدن با چاقو از روی استخوانتان می‌ماند، خیلی دردآور است، یهای گرانی دارد و جوری از راه می‌رسد که اگر تحمل نکنید می‌میرید، دست کم درونتان، احساس یا وجدانتان یا چیزهایی که هنوز دارید و بها دارند می‌سوزند، این‌ها همه در حالی هستند که امکان دارد حتی یک درصد هم شما مقصر مشکلتان نباشید ولی محکوم هستید به خودسازی و رشد. من تکه‌های زیادی جا گذاشته‌ام. تکه‌های دردناک‌تر. این‌ها را گفتم تا بگویم، کاش توی 95 هیچکدام ما سبب رنجش هم نشویم، هیچکداممان لحطه‌ای کاری نکنیم که کسی مجبور شود شب‌ها پتویش را بغل کند و آرام آرام شعله‌ور شود و بسوزد، کلیشه‌ای می‌شود اما می‌خواهم بگویم بیایید لحظه‌ای به عواقب کارها، حرف‌ها و اعمالمان فکر کنیم، بیایید با هم یک 95 کمتر دردناک و نرمتر و لطیف‌تر بسازیم. یک سالی که در آن قلب نشکنیم، غرور کسی را له نکنیم و به خودمان مغرور نشویم. نود و پنج من اینگونه خواهد بود. با تکه‌های درد کمتر.
ایزابلا ایزابلایی
دم یه مغازه تو پاساژ واستاده بودم، داشتم به لباساش نِگا نِگا می‌کردم، نگا نگا یه نوع نگاه کردنه که وقتی نمی‌خوای بخری وامیستی و لذت میبری و رنگ‌ها رو میریزی تو چشمات. یه زنه هم اومد. اون نگا نگا نکرد. دستای خشکیده و زبرش رو یه جوری کشید رو یه لباس دخترونه و با چشاش ازش عکس گرفت و موقع رفتن باز برگشت نگاش کرد و رفت. به خودم گفتم این دیگه چه کوفتی بود. یه آدمی که توی من نشسته و جواب میده گفت حتی نگاه کردن با نگاه کردن فرق داره. گفت پول نداشت بخره ندیدی؟ گفتم شایدم یه دختر داشته که مرده و دیگه نمی‌تونه از این لباسا بپوشه. گفت این دیگه چه کوفتی بود که گفتی. گفتم به هرحال دیگه اما. نگام کرد گفت اما چی. گفتم اما تو کی‌ می‌خوای توی من ننشسته باشی و باهام حرف نزنی و بهم نگی همه چیزِ مردم رو. گفت وقتی که مرده باشی و یکی به یاد تو به یه چیزی یا یه جایی نگا نگا کنه.
ایزابلا ایزابلایی
راس ساعت چهاروچهل دقیقه در اتاقی تاریک که بوی نا می‌داد از خواب بیدار شدم، رد پرزهای قالی روی صورتم مانده بود، آب‌دهانم چکه کرده بود و اسپاسم شدید معده عذابم می‌داد، صدای دانه‌های باران به سقف اتاق را می‌شنیدم، قطره‌های استریل چشمی را داخل چشمانم چکاندم و ته حلقم مزه‌ی تلخی حس کردم، پاهایم مورمور شد و خودم را روی مبل‌های کهنه روکش قرمز که تشک‌های آنها خوابیده و نیاز به تعویض دارند رساندم، چشم‌هایم گرم شد و باز به خواب رفتم، باران بند آمد و هوا ملایم شد، اتاق دیگر بوی نا نمی‌داد، روی صورتم رد قالی نمانده بود، من دیگر توی خانه کف اتاق و روی مبل نبودم، اما رویای من در نقطه نقطه خانه جوانه زده بود، خواب‌هایم در تشک مبل قرمز و در پرزهای قالی جا مانده بود، نفس‌هایم بین تابلوها حبس شده بود، و من در حافظه آن اتاق تاریک مانده بودم، مطلقا هیچ‌چیز نبود که بتواند آن اتاق تاریک را به شکلی در بیاورد که قبل از آمدن من بود، من هم دیگر آن آدم قبل از ورودم به آنجا نبودم، اسپاسم معده‌ام مرا یاد صدای باران و بوی نا می‌انداخت.
ایزابلا ایزابلایی
من نقاش آماتوری هستم. بومم را از چوب‌پنبه‌ی یخچال و فریزر تازه خریداری شده دایی‌ام تامین می‌کنم و رنگ‌هایم عاریه‌ای از افراد متعدد هستند. البته به تازگی نقاش شده‌ام. یک روز تصمیم گرفتم نقاش بشوم و چیزهایی که دوست دارم را نقاشی کنم. درناها ذهنم را تصرف کردند و تصمیم گرفتم چند درنا نقاشی کنم. اما نمی‌دانستم درناها چه شکلی هستند؟
عجیب است که یک آدم بیست و چهارساله ویژگی درناها را نداند و نداند درناها چه شکلی هستند، ولی رقص درناها را دوست داشته باشد، تا پیچ و تاب افکار فلسفی‌ام را باز کردم خودم را دیدم که عکس دخترپنج ساله‌ام درنا را کشیده‌ام که دارد به من لبخند می‌زند و من همچنان رقص درناها را دوست داشتم، با اینکه هرگز درنایی در تمام عمرم ندیده بودم و عاشق دخترم بودم با اینکه هیچ‌گاه دختری نداشته‌ام، همانطور که نقاش خوبی نبودم، می‌توانستم یک نقاش خیلی خوب باشم که می‎‌تواند حتی چیزهایی که ندیده است را خلق کند.
 کارخانه یخچال و فریزر سازی که بعدش با کارخانه چوب‌پنبه سازی قرارداد می‌بندد و کارخانه چوب‌پنبه سازی که بعد با کارخانه کارتن یخچال‌فریزر سازی قرارداد می‌بندد و بعد آن‌ها به مغازه می‌آیند و دایی‌ام آن‌ها را می‌خرد و من چوب‌پنبه‌هایش را صاحب می‌شوم، هیچ‌گاه فکر نمی‌کردند که دختری شب‌ها چوب‌پنبه‌ها را همرنگ رویاها می‎‌کند و به دیوار می‌آویزد، من نقاش آماتوری هستم که با فکر درناها به خواب می‌روم و با لبخند "درنا" بیدار می‌شوم.
ایزابلا ایزابلایی