گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

داشتم سودوکو حل می‌کردم، بازی جالبی است، فکر را آزاد می‌کند، یاد تو افتادم، یاد تو فرق می‌کند، با سودوکو، بی سودوکو. می‌زند به صفحه. به سر. به مغز. به فکر. به جان. مثل حالا که یادت به خیابان زده و باران عجیب می‌بارد. یا همین لحظه که تمام کلمات را به اسارت گرفته‌ای و نمی‌گذاری ادامه بدهم. یاد تو پناهگاه است. بی‌رحم می‌زند، بی‌محابا پناه می‌دهد. یاد تو سودوکو است. درگیرش می‌شوی تا تمامش کنی، اما هی تکرار می‌شود. رهایت هم کند چیزی تغییر نمی‌کند، هرروز هستند کسانی که می‌روند روزنامه‌ی صبح‌گاهی را از توی نرده‌های حیاط پشتی بر‌می‌دارند و در حالی که شیرداغ سر می‌کشند، سودوکو حل می‌کنند، سودوکو حل می‌کنند و یک لحظه، تو توی تمام اعداد تکرار می‌شوی. قرن‌ها ادامه می‌یابی و هرروز آدم‌های بیشتری را به سوی خودت می‌کشانی. تو یاد را خراب می‌کنی. سودوکو را به بازی می‌گیری و سربزنگاه فرار می‌کنی. داشتم سودو حل می‌کردم، کاش تو به صفحه نمی‌زدی. کاش در اعداد جا نمی‌شدی.
ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۱)

هم زبانش، هم توصیفاتش هم حال و هواش، خیلی شعرگونه بود. یعنی میشه یه شعر خیلی خیلی خوب از تو دلش بیرون کشید.
البته، این نثر هم لطف خودش رو داره.
+ "او"، هر لحظه میره تو قالب یه چیز و خرابش می کنه. تو قالب کلمه، تو قالبِ هوا، تو قالب بوها، صداها و .... .
پاسخ:
در لحظه ای که داشتم تایپش میکردم این فکر رو داشتم که شعرش کنم، اما خب ادامه دادم، حالا باید کمی پخته شه تا ببینم شعرش چه شکلی میشه.
+ ضمیری که همه جا هست و هست و هست...