گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۵ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

بعضی وقت‌ها بی‌حوصلگی می‌شود عصای دستم و من پیرزنی که به راه رفتن علاقه دارم ولی بدون عصا دستم بسته است. تا به حال عصای دست کسی بوده‌ای؟

ایزابلا ایزابلایی
بوی خون می‌دادم. همان خونی که وقت‌های خجالت یا ذوق توی گونه‌های آدم می‌دود. از کجا معلوم بود که خون چه کسی است؟ می‌تواند خون هزاران آدم رهگذری باشد که هرروز با بی تفاوتی از کنارم می‌گذرند، یا آدم‌هایی که آزارم داده‌اند یا هر آدم معمولی دیگر. بوی تعفن پره‌های دماغم را می‌جنباند. با دقت تمام دست‌هایم را توی روشوی با آب تمیز می‌کنم، لباس‌هایم را توی ماشین لباسشویی می‌اندازم. ماشین لباس‌شویی کهنه‌ای که هردورش هزارساعت طول می‌کشد، لبه‌هایش پوسیده و زنگ زده‌اند و شیشه گردش کدر و زرد شده، حواسم را پرت می‌کند، تقریبا اثری از بوی خون نمانده، همه چیز عادی است، ساعت طبق معمول هرروز به این وقت دوازده ظهر را نشان می‌دهد، شوفاژ از کار افتاده و سطل زباله پر از زباله‌های روزهای قبل است. موهایم را شانه می‌زنم. بوی خون تازه در تمام جانم نفوذ می‌کند، آدم‌های زیادی کشته‌ام و بعد روزهای دیگر و آدم‌های دیگر. من تمام آدم‌هایی که دوست داشته‌ام را کشته‌ام و روزهای دیگر باز هم دوست داشته‌ام و آدم‌های دیگر. دوست داشتن سایه مرگ است، هرروز کسی را کشته‌ام و فردا با درد انگشت‌هایم پرده را کنار زده‌ام به آن امید که امروز دیگر کسی را دوست نخواهم داشت.
ایزابلا ایزابلایی

نوشتن بلد نیستم وقتی قرار باشد از عضو جدید خانواده‌مان که قرار است به زودی عضوتر شود، بنویسم. از غریبه‌ای که توی دل‌ها جا باز می‌کند و می‌شود یکی از خودتان. اولش دلتان می‌گیرد وقتی بدانید نقشه‌های شبانه و دردل‌هایتان را مدتی، ماهی، سالی شاید لحظه‌ای بعد را مجبورید به کمد و تخت و قاب عکس بگویید و خواهرکوچولویتان که در واقع کوچولو نیست، بانوی خانه‌ای دیگر باشد. پیچیده است کسی را دوست دارید ولی نمی‌توانید او را نگه دارید.

ایزابلا ایزابلایی
مگه تو زاده‌ی ابری که اینجوری میباری؟

ایزابلا ایزابلایی

شال قرمز را روی سرم انداختم و رژلب سرخ به لب‌هایم مالیدم و توی آینه به خودم نگاهی انداختم، گفتم شکل انار شدم؟ گفت لپ‌اناری. خندیدم، گفت لب‌هات انار نیست، نگاهش کردم، گفت لپ‌ اناری، لب‌هات سرزمین گل سرخه. شال قرمز را روی سرم جابه جا کردم، دقیق‌تر توی آینه خودم را نگاه کردم، گفتم من انار دوست دارم، انار میوه‌ی عشقه. گفت انار خانم، گل‌های سرخ را با توت فرنگی و گیلاس‌ها به اشتباه انداخته‌ای، همگی معنی خودشان را فراموش کرده‌اند. گفتم تو من را به اشتباه انداخته‌ای همه شبیه تو شده‌اند، شالم را نگاه کردم، کمتر قرمز بود، دست‌های تو معنای سرخی و گرما بودند.

ایزابلا ایزابلایی