گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

توی یه عصر برفی اونقدر دویده بودم که باید می‌نشستم و نفس‌هامو آروم می‌کردم، اونقدر که  حس می‌کردم یه گلوله برفی خیلی بزرگ و شادم که هی بیشتر قل می‌خورم و بزرگتر و شادتر می‌شم، از اون لحظه‌هایی بود که همه‌چیز دست‌یافتنی بود، باید می‌نشستم و دست‌یافتنی‌هارو تا سرد نشده بودند توی جیب می‌گذاشتم.
ایزابلا ایزابلایی
و مگر زندگی چیست به جز آوازی که از گلو روی تنِ بی‌جان آشپزخانه می‌نشیند؟
ایزابلا ایزابلایی

آدمایی که سیگار خاموش می‌ذارن گوشه لبشون و کمی فکر می‌کنن و با همون حالت باهات حرف می‌زنن و چند لحظه بعد سیگارخاموش رو می‌ذارن لای انگشتاشون و ادامه می‌دن از یه دنیای دیگه‌ای اومدن، نه؟

ایزابلا ایزابلایی
وسط کدام امتحان بود که عاشق شدم؟ همان‌جایی که بقیه را از عشق یواشکی نهی می‌کردم؟ از کجا آمد؟ بی هوا؟ به سبک دبیرستان؟
 بگذار بگویم که به سبک دبیرستان عاشق شده‌ام. همان‌طور یهویی، بدون‌فکر، بچه‌گانه و شاد. عشق چیز خوبی است. خودش پیدایت می‌کند، همانجایی که می‌گریزی خفتت می‌کند و قلبت را چنگ می‌زند. فرقی نمی‌کند امتحانت ژنتیک باشد و چیزی نخوانده باشی، او کارش را بلد است. بگذار بگویم عاشق شدن توی بیست و پنج سالگی فرق زیادی با هفده سالگی ندارد. همان دست و دل لرزیدن‌ها. همان تپش قلب‌ها. همان خریت‌ها. اما بیست و پنج‌سالگی به مراتب سخت‌تر. عاقل‌تر.دیوانه‌تر. عاشق‌تر. تمام این تضاد‌ها در پوست و رگ تو می‌دود و تو به این فکر می‌کنی که قدرت عشق چقدر است؟
ایزابلا ایزابلایی