گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

نور گوشی‌ام را کف دستم می‌اندازم، کبودیش بیشتر شده است. حتما سرطان گرفته‌ام. صدای آهنگ را بالا می‌برم. تاریکی روی همه چیز ریخته است. اگر قانقاریا باشد، چه کنم؟ اصلا قانقاریا چیست؟ چرا باید کف دست من در بیاید. کتاب صوتی را پلی می‌کنم. خوشحالم که گوینده مرد است. چه خوب می‌شد اگر مثلا این صدا، صدای کسی بود که دوستش می داشتم. موهایم، موهایم زیادی رشد کرده‌اند، همین دیروز بود که در حمام قیچی را برداشتم و یک وجب‌شان را دور ریختم  و کسی نفهمید، آدم باید کسی را داشته باشد، که وقتی یک سانت از موهایش کم شد بفهمد. باید تا وقت شیمی درمانی‌ام نرسیده بروم و همان مدل پسرانه محبوبم کوتاه‌شان کنم. حتما رنگ شرابی و استخوانی را باید امتحان کنم. کاش قوطی رنگ موهای مادرم را برداشته بودم و تا دیر نشده موهایم را رنگی می‌کردم.

گوشی از دستم رها می‌شود. اگر ام‌اس گرفته باشم چه؟حتما نشانه‌هایش کم‌کم پدیدار می‌شود. مرد خوش صدا از جاناتان مرغ دریایی می‌گوید و پروازهایش. مثلا نمی‌شود من آدم داستان‌های کسی باشم؟ فردا حتما یک ساعت مچی با بندسبزرنگ با باقی مانده‌ی پول‌هایم می‌خرم، حیف است تا ام‌اس دست‌هایم را فلج نکرده است، نتوانم با دست راستم صفحه ساعتم را بچرخانم روی مچ دست چپم و متمدنانه ساعت را نخوانم.

لعنتی چرا صبح نمی‌شود؟ آدم تا از سرطان و ام‌اس نمرده است، باید برود به کسی که دوستش دارد بگوید، من چند روز دیگر دارم می‌میرم و  بنشیند نگاهش کند و بعد بگذارد برود. باید کسی را پیدا کنم که دوستش داشته باشم و بعد وادارش کنم مثل صدای مرد گوینده برایم شعرهای شل سیلوراستاین را بخواند تا من یادم برود که کف دستم کبود شده است و رگ‌هایم خشک شده‌اند.

چیلیک چیلیک لامپ  کم مصرف چسبیده به سقف شروع شده است. وقت زیادی ندارم. باید تا کبودی کف دستم را فرش نکرده است، بروم یک پیانوی دست دوم را چند روزی اجاره کنم و کمی برای کسی که می‌خواهم دوستش بدارم پیانو بزنم. راستی آدرس مغازه ای که پیانو اجاره می‌دهد کجاست؟ باید تا دیر نشده آدرس را پیدا کنم. می‌ترسم تا صبح نتوانم راه بروم و خیابانش را بدوم و با دستانم دکمه‌های پیانویم را لمس کنم.

گوشی‌ام می‌لرزد، فواید دارچین را برایم فرستاده‌اند. کسی نمی‌داند آدمی که قرار است دست‌هایش فلج بشود یا نتواند راه برود، دارچین دوست ندارد. راستی دارچین چه بویی می دهد؟ کاش هرشب یک قوطی دارچین بالای سرم بگذارم تا یادم نرود بوی دارچین چه شکلی است. کاش کسی تمام لامپ‌های جهان را روشن می‌کرد، تا راه‌های برقراری ارتباط من با کابینت دارچین باز شود و تمام شب را به کابینت چشم بدوزم تا مبادا دزدی بیاید و تمام دارچین‌های ذخیره کرده‌مان را ببرد.

پیشانی‌ام خیس شده است، بوی موز گندیده دارد خفه‌ام می‌کند. شماره‌ی آتش‌نشانی را گم کرده‌ام. آدم برای خفگی از بوی موزِ گندیده باید با کجا تماس بگیرد؟ توی گوشی‌ام یادداشت می‌کنم، حالم از بوی موز به هم می‌خورد. می‌خواهم یادداشتم را بچسبانم پشت در تا فردا اگر مرده بودم، علت مرگم برای پزشکی قانونی سوال نباشد. از پزشکی قانونی وحشت دارم. اگر فردا مرا ببرند آن‌جا، یقینا برای بار دوم خواهم مرد.

تا یادم نرفته است صدای این مرد داستان‌خوان را پاک کنم. شایدهندزفری برعکس عمل کند و افکارم را بریزد توی صدایش. چون شب شده است. شب‌ها همه چیز برعکس می‌شود. شب‌ها آدم‌ها می‌میرند. کف دستم را نگاه می‌کنم، چه کسی باورش می‌شود در اثر کف زدن‌های مداوم دو روز پیش و شادی به این روز درآمده است؟

از وبلاگ بلاگفای قبلیم

ایزابلا ایزابلایی

تن پنجره‌ها را درانده است. بی‌رحم می‌کوبد. بدون مدارا. سبک بال و یک پارچه.

یک نانوایی در آسمان کار و بارش تخته شده است. شاطرِخشمگین قصد دارد خود را ورشکست کند. شاطر ریش سفیدِ مهربانِ آسمان گونی‌های آرد را برداشته و بر سرمان الک می‌کند. چنان با حوصله که گویی بزرگترین تفریح زندگی‌ است.

آدم‌ها را رصد می‌کند، می‌خندد به واکنش‌های جورواجورِ هرکدام. برای آدم برفی‌ها دست تکان می‌دهد و چشمک می‌زند و قرار می‌گذارد که چند روز بعد آن‌ها را خواهد دید، در آسمان. شاید در نانوایی خودش در خیابان پنجم.

*از وبلاگ بلاگفایم

ایزابلا ایزابلایی
بیا دنیایی بسازیم که فلامینگوهایش، فلامینگوی زنده باشند. راه بروند، نفس بکشند، گردن درازشان را توی آب ببرند و غذا پیدا کنند، با هم بازی کنند و رنگ‌های لطیف‌شان را روی زخم‌های چرکین زندگی‌مان بکشند، بیا دنیایی بسازیم که چاقوهایمان پوست فلامینگو را نبُرد و سر فلامینگو را. دنیایی که بریدن گردن پرنده‌ها به راحتی بریدن پرتقال‌های نارنجی پاییزی نباشد، راستی گردن فلامینگوها از کجا شروع می‌شود؟ درد را وقتی سرشان را ببری بیشتر حس می‌کنند یا وقتی چاقو را در سینه‌شان فرو کنی؟ فلامینگوها دادگاه هم دارند؟ با آدم‌های جنایت کار چه می‌کنند؟ آنها که دست ندارند وقتی سر و بدن بی‌جان هم را می‌بینند چطور از نریختن اشک‌هایشان جلوگیری می‌کنند، با بال‌هایشان؟ با بال‌های نرم و صورتی لطیف‌شان؟ مگر صورتی طاقت بغض فلامینگو را دارد، طاقت دل کوچک و بی‌طاقت یک پرنده آبی؟ چطور شد که فلامینگوکشی نشانه قدرت شد؟ در مدرسه کاربرد چاقو را چه چیزی یادمان دادند؟ ‌چه‌به سردل‌هایمان آمد؟ تا دیر نشده بیا دنیایی بسازیم که چاقوها گریه کردن، نبردین، خاتمه ندادن، ارضا نشدن را یاد داشته باشند. بیا دنیایی بسازیم که چاقوها مهربانی را یاد آدم‌ها بدهند و آدم‌ها انقراض نسل‌ها را از یاد ببرند، بیا دنیایی بسازیم که فلامینگوهای مرده‌اش با سلاح آدم‎ها سرد نشده باشند.
ایزابلا ایزابلایی
لابه لای شب‌های سرد آذر که آدم‌ دنبال یک دلگرمی می‌گردد، دایی با قهوه می‌آید، با فنجان‌های معده فیلی‌اش. قهوه با خنده‌ با فنجان‌هایی شبیه معده فیل، به وقت دل‌تنگی‌های آذر. دایی با حوصله چروک‌های بین پیشانی را باز می‌کند، با قهوه تعادل فصل را به هم می‌زند و بعد دست فیل‌های کوچکش را می‌گیرد و دور می‌شود، آنقدر دور که آذر کم‌کم وا می‌رود.
ایزابلا ایزابلایی
چه چیزی قشنگتر از تل‌موی خرگوشی یک دختربچه مولخت با کفش‌های صورتی، که اصرار دارد گوش‌های خرگوشی‌اش را نشانت بدهد و برایت پرنسس دنیای تل‌خرگوشی‌ها شود، وجود دارد؟
ایزابلا ایزابلایی
نوشتن چطوری است وقتی قرار باشد از تو ننویسم؟ نویسنده‌هایی که از تو نمی‌نویسند چه چیزی برای گفتن دارند؟
ایزابلا ایزابلایی
انگار دریا ساخته شده تا از شما گرانی و غم‌هایتان را بگیرد و شما را آرام کند، انگار ساخته شده آرام کند و آرام باشد، آرام کند و طوفانی شود، موج بردارد و آرام باشد، کنار دریا که باشید از مرگ نمی‌هراسید، مرگ مثل بازیچه‌ی دریا می‌ماند، مثل فرزندخوانده‌ی ناتنی‌اش. غم نیلگون است، برق می‌زند، با موج می‌آید به ساحل می‌رسد و باز برمی‌گردد، وقتی غم‌ را به مادرتان دریا گفتید دیگر سنگینی‌‌ای حس نمی‌کنید، شما یکی از رازهایتان را به دریا می‌اندازید و دریا موهای شما را شانه می‌زند، شما افسار غم‌هایتان را رها می‌کنید و دریا آن‌ها را رام خودش می‌کند، دریا یک کلمه نیست، یک مادر تنها نیست، هزاران حال است و هزارهزار راز. خشم نیست و خشم هست، دریا وصف حال است، وصف هزاران حالی که درون‌تان انباشته‌اند، تمام غم را می‌گیرد، آرامش می‌ریزد، همان‌قدر ساکت، همان قدر تهی، همان‌قدر با مهر.
ایزابلا ایزابلایی
جلوی پمپ بنزین صحرایی، همان‌جا که دو پمپ زنگ زده قرمزرنگ یکه و تنها ایستاده بودند، که تا کیلومترها فقط باد و بیابان را می‌دیدی، پمپ‌بنزینی که پمپ‌چی تکیده‌اش با مو و ریش‌های بلند همیشه گوشه لبش سیگار خاموش دود می‌کرد به خیال خودش. پمپ‌بنزینی که به ندرت مشتری‌ای پیدا می‌کرد، انگار پمپ بنزین ارواح بود و ماشین‌های مرده‌ها را آتیش می‌زد، آنجا ایستاده بودم، چندلیتر بنزین می‌خواستم، انگار حساب چندلیتر بنزین را نمی‌خواست، انگار ساخته شده بود پمپ‌چی باشد و بنزین توی ماشین‌هایی که نیست بریزد. انگار برای هیچ‌چیزی به دنیا آمده بود، آسوده، بی‌خیال و سنگین. رادیوی شامگاهی خبرهای مرگ و میر را توی فضا پخش می‌کرد، موج را عوض کردم صدای ساز دلنشینی می‌آمد، دوست داشتم کسی همراهم بود و یک لیوان چای برایم می‌ریخت. گوشه‌ای نگه داشتم، سبدم را زیرو رو کردم، توت‌خشک و برگه‌زردآلوهایم را جا گذاشته بودم، یک لیوان چای پررنگ سرکشیدم و زدم به جاده. باید می‌رفتم به کمپ. ده دقیقه تا مسیر مانده بودو هوا داشت زیادی تاریک می‌شد، سیاهی شب خالی از هرچیزی بود، خالی از وهم و خالی از امید، خالی از هرحسی که اسمش را بشود گذاشت زیستن. از توی آینه جلویم کیسه خواب یشمی‌ام را چک کردم. همراه با زمزمه‌های رادیو آواز می‌خواندم. تقریبا رسیده بودم، ماشین را گذاشتم کمی عقب تر. کوله محتویات خوراکی‌ها، چادرمسافرتی، کیسه‌خواب و اندک ‌چیزهایی که لازم داشتم برداشتم. وسایلم را گذاشتم و نشستم روی زمین. خودم را ول کردم روی وسایل. جاذبه کویر داشت  جادویم می‌کرد، کویر حرف نمی‌زند اما تو را کر می‌کند، زل زدم به آسمان. بزم ستاره‌ها تماشایی بود. آنسوی کهکشان‌ها چه چیزی اهمیت داشت؟ زندگی چگونه جریان داشت؟ چیزهایی در ستاره‌ها و آسمان دیدم که نمی‌توانم توصیف کنم، خودم را به آسمان انداختم و چیزهای شگفت‌انگیزی دیدم. برق ستاره‌ها مرا گرفته بود، انجا بودم تا کویر و آسمان پی در پی در من فرو ریزند و چیزی از درونم خالی شود، انجا بودم تا هیچ نباشم، تا هیچ نیاندیشم، تا غوغا نباشد، اما آنجا غوغایی دیگر داشت، بزمی دیگر، سحری دیگر. با صدای یک شبگرد دیگر به زمین برگشتم. با یک لیوان چای. گفت بفرمایید چای کمرنگ. پرسید مزاحم نیستم. گفتم بیا ستاره‌ها را نگاه کنیم. گفت تنهایی نگاه کردن لطف دیگری دارد من بروم؟ گفتم من می‌ترسم. گفت از چه. گفتم از آن ستاره‌ها از آن کهکشان. از آن که انگار دهان باز کرده که ما را ببلعد. گفت همه این ترس‌ها برای وقتیست که یکه باشی. حالا ما می‌توانیم این کهکشان را رام خودمان کنیم. گفتم چه قشنگ، خندید. صدای جرقه‌های آتش و رقص زبانه‌ها موسیقی دلنشینی ایجاد کرده بود. گفت بیا قصه بخوانیم. گفتم من قصه‌ام را بگویم؟ ساکت شد که گوش بدهد. گفتم توی همان پمپ بنزین قدیمی که دوتا پمپ قرمز زنگ زده داشت، من مردم، مرد پمپ‌چی با موهای بلندش شالم را پیچید دورگردنم و خفه‌ام کرد، گفتم این قصه واقعی من بود. گفت پمپ‌چی مرگ؟ گفتم بیا ستاره‌ها را نگاه کنیم.
ایزابلا ایزابلایی
یکی باید باشد وقتی داری برگ‌های کامل خشک نشده نارنجی را سرنخ می‌اندازی و برای خودت گردنبند درست می‌کنی از راه برسد و نخ را بگیرد، از برگ‌ها برایت تاج درست کند و به موهایت آویزان کند. یکی که بگوید پاییزخانم موهای شما چقدر به برگ‌ها می‌آید.
ایزابلا ایزابلایی
-دوست دارم توی زندگی بعدیم کاکتوس باشم.
چرا؟
-می‌خوام عاشق یه کرگدن پیر با گردن چروک و پوست وارفته بشم.
خب؟
-کرگدن غم‌هاش بزرگه، هرکدوم اندازه هیکلش. شایدم خیلی بیشتر.
بعد چی میشه؟
-بهش می‌گم هرروز یه دونه غم آویزون کنه به خارهام، قبول می‌کنه حتما، چون دردم نمی‌گیره، من خار دارم. اونجوری من قشنگ‌تر میشم و اون کرگدن‌تر.
چه جوری عاشقش می‌شی؟
-وقتی داره گریه می‌کنه میبینمش.
مگه کرگدن‌ها گریه می‌کنن؟
-همه پیرا گریه می‌کنن.
کرگدنای پیر چه جوری‌اند؟
-مثه کاکتوسی که همه خارهاش ریخته.
کاکتوس خارهاش بریزه چی می‌شه؟
-دیگه چیزی نداره بهش دل خوش کنه. منتظر می‌مونه که کرگدن پیر سرش رو ببره.
ایزابلا ایزابلایی