گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۲۳ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

دوس داری بنویسی ولی نمیاد. مثل وقتایی که دوس نداری بنویسی ولی میاد، داری خواب می‌ری ولی میاد و میریزه تو ذهنت. با خودت می‌گی حالا نه. ادامه نده. خوابم میاد. هی می‌خوای یادت بمونه و فردا بتونی بنویسیش ولی می‌دونی که یادت می‌ره، می‌دونی که مثل دفعه‌های قبل‌تر هدر می‌ره. ولی نمی‌تونی کاریش کنی. زندگی‌ام همینجوریه. حس‌هایی که در لحظه داری و نمی‌تونی کاریشون کنی. حس دوست داشتن کسی که نمی‌دونه و بعد هدر رفتن اون حس. با خودت می‌گی الان نه. میشه یه وقت دیگه. میشه یه روز دیگه که شاید یه چیزایی عوش بشه. ولی نمی‌شه. دوست داشتنه تموم نمیشه. تو هم نمی‌تونی کاریش کنی. درست مثل تنفر. که یه موقعی می‌خوای متنفر باشی ولی نمی‌تونی. دست خودت نیس. تنفره نمیاد. یه روزی میاد که به کارت نمیاد. لبریزی. مدام پر و خالی میشی. ولی اینا همش مثه یه پازل می‌مونه که هیچ‌جوره با هم جور درنمیاد. زندگی‌رو میگم.
ایزابلا ایزابلایی
رفتم عکاسی. حالا عکاسی مگه با عکاسی فرق داره؟ خب من به یه دونه عکاسی فقط عادت داشتم و دارم، وقتی به یه جایی عادت می‌کنم نمی‌خوام به جای دیگه‌ای عادت کنم. عکاسم یه پیرمرد زشتِ با موهایی که جلوشون ریخته ولی یه چندتایی پشم هنوز مونده جلوی سرش. با عینکی که میاره تک بینیش و ابروهای زمختش، تازه فوتوشاپ هم بلده و خیلی کم حرف میزنه. با همون مغازه کوچیکش که همیشه همونی بوده که قبلشم بوده. من نمی‌تونم چیزی از قبلش یاد بیارم که اونجوری نباشه. مامانم و همه اعضای خونه هروقت من میام عکس بگیرم هی اصرار دارن که من نرم اون عکاسی چون یه عکاسی خیلی بهتر از اون سراغ دارن که وقت سرخاروندنم نداره. من یه دفعه رفتم اونجا که دیدم یه عالمه شلوغه، با این‌حال توی ده دقیقه گفتن کارم رو راه میندازن ولی من نتونستم بمونم، به خواهرم گفتم میشه بریم همون عکاسی. بعد رفتیم همونجا. راهش خیلی دور بود. مجبور شدیم کلی پیاده بریم. اونجا اصلا مشتری نداشت. یا شایدم یه دونه مثلا. ولی من دوست داشتم برم اونجامن نمی‌خوام از اون پیرمرده دل بکنم. نمی‌خوام عکاسم رو عوض کنم. نمی‌خوام به جز اون پیرمرد زمخت کسی بهم بگه چجوری بشینم، چون من از عکس گرفتن خوشم نمیاد. از عکس سه در چهار گرفتن بدم هم میاد. چرا باید برای عکس سه در چهار برم جایی که دوستش ندارم؟ چرا باید دوتا چیز رو دوست نداشته باشم؟ هم عکس سه در چهار رو هم عکاسم رو؟  وقتی که می‌تونم فقط یک چیز رو دوست نداشته باشم. من از جایی که آدم‎ها زیاد حرف بزنن بدم میاد. از جایی که نذارن فکر کنم بدم میاد. من همیشه حواسم پرته. همیشه حواسم تو خودمه. بدم میاد برم جایی که مجبور باشم حواسم تو خودم نباشه. من پنج دقیقه تو جاهای شلوغ باشم باید نیم ساعت برم یه جایی که فکرم هوا بخوره. نمی‌تونم. می‌خوام عکاسم همون باشه. می‌خوام حتی اگه همه مشتری‌هاش هم رفتن اون عکاسی خوبه که تازه اشانتیون هم کلی چیزمیز میدن من بازم برم همون عکاس پیرمرده که هیچی نمی‌ده و با آدم خیلی حرف نمی‌زنه. عکسات رو میذاره تو کاور و میگه مثلا هفت تومن. هفت تومن می‌دی. تازه می‌تونی همونجا بشینی و کلی عکسایی که گرفته از قدیما رو نگاه کنم. با هیچکسم حرف نزنم. اصلا مگه حالا عکاسی با عکاسی فرق داره؟
ایزابلا ایزابلایی

دلم آب‌هویج می‌خواهد با اسب آبی.

ولی خوب که فکر می‌کنم دلم همچین زیاد هم نمی‌خواهد. یعنی اگر یک لیوان آب هویج به من بدهید تا آخرین قطره آن را سرمی‌کشم اما اگر ندهید ناراحت نمیشوم و اگر بدهید هم خوشحال نمی‌شوم.


یعنی توی یک وضعیت سکون گیر کرده‎ام، فقط اسب آبی است که می‌تواند دست‌هایم را بگیرد و پیتیکو پیتیکو مرا از این جهان دور کند و به دنیای ستاره‌ها ببرد.

بدچیزی است، موهایم شلخته دورم ریخته‌اند، و از گرما به خودم می‌پیچم، کولرآبی دیگر جواب نمی‌دهد به این فکر می‌کنم که کاش رسالت کولرها تف کردن گنجشک یا بچه‌اسب آبی توی اتاق آدم‌ها می‌بود.

خب دیگر کمی هم افسردگی‌ام برمی‌گردد به آن کوسنی که رویش نقاشی کشیده‌ام و کنارش شعری نوشته‌ام و گذاشته‌ام گوشه‌ی تختم. اما به نظرم کمی زشت می‌آید. اگر هم زشت نیاید، قشنگ نمی‌آید. یعنی ایده‌آلم نیست. ایده‌آل دارد مرا پاره می‌کند. و آن پیکسل که درست کرده‌ام و رویش نوشته ام دیدار تو حل مشکلات است و به خودم می‌گویم دیدار کی؟ و بعدش اهل پیکسل وصل کردن هم نیستم اماکمتر به نظر زشت می‌آید ولی باعث نمی‌شود سعی نکند مرا قاچ قاچ نکند.

من یک اسب آبی توی اتاقم می‌خواهم خدایا. یک اسب آبی که این چرت و پرت‌هایم را گاز بزند و بخورد، یک اسب آبی که مرا مثل یک کیک پای توت‌فرنگی که البته خدا کند که حتما پای توت‌فرنگی به نظرش برسم، مرا گاز بزند و بخورد. من یک اسب آبی می‌‌خواهم که احساسات مرا از بیخ و بن نیست و نابود کند. اسب آبی که اول احساسات بخورد بعد آب‌هویج برای هضمش.

خدایا این احساسات تلنبار شده در تعطیلات آخر هفته از کجا می‌آید و چرا سعی در دو نیم کردن من دارد، من برای آدم بودن ساخته نشده‌ام.

من می‌خواهم یک چیزی بشوم که بال داشته باشم، بروم گم. بروم جایی که خودم هم نتوانم خودم را پیدا کنم.

دلم آب هویج می‌خواهد گلویم خشک شده است، از حجم نوشتن این هجویات به ستوه آمده‌ام. کمی آب‌هویج با اسب آبی برایم بفرستید با نم‌نم باران با لوبیای کنسروی، با پارچه‌های رنگی، با کمی پول که بتوانم بروم فرانسه‌ای، آلمانی یا حداقل بتوانم بروم بازی‌های المپیک را تماشا کنم و به مردم روحیه بدهم یا از دل رونالدو در بیاورم، یا حداقل یک چیزی بفرستید که بتوانم درباره اینکه چقدر کم عباس کیارستمی را می‌شناختم و چقدر ناراحت شدم از اینکه سینمای کشورم را خیلی کمتر از سینما‌ی مثلا جهان و این‌چیزها می‌شناختم و اینکه چرا من اصلا هیچ فیلمی از او ندیده بودم یعنی کسی نبود که این همه تعریف و تمجیدها را قبل از رفتن این آدم خوب بکند بلکه کسی مثل من که خیلی کم سراغ چیزهای وطنی میرود مگر اینکه بهش ثابت شود برود، برود؟ بله همین‌کارهاست که باعث می‌شود آدم کهیر بزند، در جای جای بدنم کهیر زده است، کهیرهایی که می‌خارند و از خاراندن آنها رویشی بی‌سابقه از کهیرهای دیگر برجای می‌گذارند.


ایزابلا ایزابلایی
دستم را بخار قابلمه سوزانده و درد جانکاهی تا رگ و گوشت دستم حس می‌کنم، صدای بلعیدن آب از توی دهانه سینک ظرفشویی اذیتم می‌کند و شروع کارم با شکست مواجه شده است، کمی دلسرد شده‌ام اما قصد عقب نشینی و این چیزها را ندارم. تصمیم برای رفتن به مصاحبه یک دانشگاه با شرایط خاص یا نرفتنش مدام توی ذهنم ول می‌خورد، احساس می‌کنم می‌خواهم هیچ‌جایی نروم. به دانشگاه نروم. به محل کار نروم، به مهمانی نروم. به عروسی‌هایی که هرشب دعوت می‎شویم و باید زورکی لبخند بزنم به آدم‌هایی که دوستشان ندارم اذیتم می‌کند. این زندگی دارد اذیتم می‌کند، دست انداخته لای گردنم و با لبخند فشار می‌دهد، این زندگی اذیت‌کننده به اذیت‌هایش نمی‌ارزد.
ایزابلا ایزابلایی
لب‌های تو ادامه درخت‌های شاه توت و گیلاس‌اند، به وقت تابستان. و من کسی که اجازه ورود به باغت را ندارد.
از دور تماشا می‌کنم.

ایزابلا ایزابلایی
پدربزرگم نشسته است روی مبل و بامزه‌ترین بازی ممکن را با بچه‌ای دوساله و من راه انداخته است. او گوشی‌اش بند دارد از همان‌هایی که به گردن آویزان می‌کنی. گوشی‌اش را روی فرش می‌گذارد و بندش را به طرف خودش پهن می‌کند و بعد به بچه دوساله می‌‌گوید بیا گوشی را بردار و بچه دوساله تا دستش به گوشی می‌رسد پدربزرگم بند را می‌کشد به طرف خودش و من هی بچه را تشویق می‌کنم و هنگام کشیدن بند هارهار می‌خندم. دست آخر بچه دوساله دستش را می‌خواند و حتی وقتی شکلات روی گوشی گذاشتیم مدتی مکث کرد و حرکتی انجام نداد، تا اینکه پدربزرگم یک فکر بکر به ذهنش رسید او آزاد و رها روی مبل نشست و دست‌هایش را در هوا چرخاند و به بچه دوساله گفت ببین من بند را نگرفتم حالا بیا و گوشی را بردار، ولی ای دل غافل او بند گوشی را به پایش انداخته بود، گمان نمی‌کنم هیچ‌کدام از مردم دنیا آن لحظه چنان مسرور و شاد بوده باشند که من هنگام کشیدن بند گوشی با پای پدربزرگم بلندترین و طولانی‌ترین قهقهه ممکن را سردادم.
ایزابلا ایزابلایی
برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. زندگی قشنگ بود. با همه دردهایش قشنگ بود. برگشتم و رنگ‌ها را برداشتم، نشستم به رنگ کردن زخم‌ها. دانه دانه. آرام آرام.
ایزابلا ایزابلایی
یک کارجدید شروع کرده‌ام توی خانه، نمی‌دانم بگیرد یا نه. اما حال دلم را خوب می‌کند، وقتی انجامش می‌دهم از همه‌چی رها می‌شوم. همه آدم‌ها باید کارهای ریزکوچکی را یاد بگیرند برای وقت‌های دلتنگی. برای روزهای بی‌رمق.
ایزابلا ایزابلایی
بعضی‌ وقت‌ها که داری تو ناامیدی دست‌ و پا می‌زنی جرقه امیدی یهویی می‌زنه به سرت، یه امیداشباع که نمی‌دونی از کجا اومده، با شنیدن یه آهنگ، با پا گذاشتن توی مکان خاصی یا با دیدن یه چیزایی یا بدون همه این‌ها، امید افسارگسیخته می‌زنه به دل و قلبت. می‌زنه به فکرت و در می‌ره، امیدی که میگه ناامیدی‌هات رفع می‌شه، حالت خوب میشه، یا رویاهات الکی نیست. کاش میشد بمونه. کاش می‌شد این امیدرو نگه داشت.
ایزابلا ایزابلایی

به جز دوران بچگی‌ام هیچ‌وقت قلک نداشتم، در تمام این سال‌ها خرجم بیشتر از دخلم بوده است و همیشه‌ی خدا چه وقتی که سرکار رفته‌ام و چه وقتی که پول توجیبی گرفته‌ام، یک هفته شاهانه زندگی کرده‌ام و سه هفته فقیرانه. یعنی بیشتر مواقع پول‌ها را برای هیچ باد هوا کرده‌ام و تمام شده، سبک زندگی‌ام اینطور بوده است، یعنی خرج چیزهای نالازم و غیرضروری زندگی در شرایطی که چیزهای لازم زندگی‌ام خیلی بیشتر بوده است. اینطور بوده‌ام که بدون فکر پول را بده برود. هیچ‌وقت در کنار خرج‌کردن‌هایم پس‌انداز نداشته‌ام. اما توی بیست و پنج‌سالگی‌ به این نتیجه رسیده‌ام که آدم باید به فکر روزهای بی‌پولی باشد، باید برای پولی که درمی‌آورد و پولی که دارد و پولی که خرج می‌کند برنامه بریزد. قشرمتوسط باید با دودوتا چهارتا زندگی‌اش را پیش ببرد، باید همیشه یک‌جوری سرکند که روزهای آخرماه کیف پولش تارعنکبوت نبندد. یک قلک خریدم و پول‌هایی که احساس می‌کنم اگر توی کیف پولم بماند نمی‌توانم خرجشان نکنم را توی شکم زرد باب اسفنجی می‌اندازم، عجب لذتی دارد. می‌خواهم بعد از یک مدت طولانی که بازش کردم بروم با پولش یک چیزی بگیرم که حالم را خوب کند، روی قلکم نوشته‌ام قلک خوشی.

ایزابلا ایزابلایی