گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۱۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

من اگه خدا باشم، شغلِ بابا بودن رو برمی‌دارم. بابا بودن یه شعبه از خدا بودنه. باباها نمی‌تونن خدا باشن، سخته، می‌شکنن، له می‌شن.
ایزابلا ایزابلایی
یک نمونه دمپایی مردونه هست که بهش میگن دمپایی عربی، از همون خیلی بدم میاد. هم زشتن، هم سنگین، هم زشت بازم. خیلی وقت که از دمپایی عربی بدم میاد شاید قبل از اینکه به دنیا بیام حتی. امروز تو خیابون کسی رو دیدم که خوش تیپ بود. ولی نهایتش وقتی به کفشاش می‌رسیدی بدتیپ بود، چون از همین دمپایی‌ها داشت. که مثل سوسک می‌مونن به نظرم. بعدش آدمه رو نگاه کردم. خوب بود، ولی حقش بود از همون دمپایی‌ها آویزونش کنن به عنوان سردرگم‌کردن مردم در رابطه با لباس‌هاش و کفشاش. بلاخره آدم نمی‌فهمه خوش‌تیپ بود یا بدتیپ. خب من چون همیشه به کفش‌ و دمپایی‌ها توجه می‌کنم، می‌خوام اینجا عنوان بدریخت‌ترین دمپایی‌های دنیا رو با افتخار به "دمپایی عربی" تقدیم کنم.


ایزابلا ایزابلایی
روی صفحه زمینه‌ی گوشیم نوشته "ترس‌هات رو پشت سر بگذار" ، پشتشم چندتا تنه درخت با برگ‌هایی که پیچیدن دورشون، یادم نیست از کجا آوردمش. ولی الان شش‌ماهی میشه رو صفحه گوشیم جا خوش کرده و دلم نمی‌خواد عوضش کنم.
بار اولی که دیدمش به خودم گفتم خودشه پسر، دوای دردت همینه. چرا زودتر نفهمیدی پس؟ چرا زودتر ترس‌هات رو پشت سر نذاشتی؟
بعد هردفعه که نگاهش کردم، به خودم قول دادم که نترسم، که با نگرانی‌هام روبه‌رو شم. هردفعه که نگاهش کردم با خودم گفتم ترس‌هات، ترس‌هات چیه؟ از چی می‌ترسی؟
ولی یه جاهایی خود ترس اومده سراغم و مجبورم کرده که باهاش روبه‌رو شم، مجبورم کرده که بذارمش پشت سرم و قوی باشم و فکر کنم واقعا تنها راه مقابله باهاش قوی بودنه، یعنی هیچ راهی نمی‌مونه به جز مقابله باهاش وقتی که چیزی‌رو نداری از دست بدی.
بعد ترس‌هام رو طبقه بندی کردم. یک‌سری‌ در رابطه با مردن خودم بوده و هست. از مردن می‌ترسم. نمی‌تونم مردن رو پشت سر بذارم. نمی‌تونم فکر کنم که قرار بر این هست که یک روز بگم گورپدر دنیا و بعدش بمیرم.
نمی‌تونم الان اینجوری یه چیزایی رو ول کنم و ترس از مردن رو بذارم پشت سرم.
می‌دونی بیشتر از اینکه از مردن بترسم از اینجوری مردن می‌ترسم. تو همین وضعیت. اینکه در حین تلاشام برای چیزایی که می‌خوام بهشون برسم بمیرم و بهشون نرسم. و از همه مهم‌تر یه روزی بیدار بشم و بفهمم دنیا همین بود و زندگی همین‌قد معمولی و عادی بود.
می‌ترسم تو این معمولی بودن سال‌ها دست و پا بزنم و بعدش بخوام تو معمولی بودنم بمیرم. می‌ترسم یه روزی همین امید که نه دنیا معمولی نیست و این دویدن‌هام تا رسیدن به چیزایی که می‌خوام رو از دست بدم.
حالا که هرچی بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم تنهایی مردن وحشتناک‌تر از مردن با یه آدم دیگه است که داری باهاش معمولی زندگی می‌کنی، معمولی دوستش داری و همین معمولی بودن یه جورخاصی فوق‌العاده است.
نمی‌‌دونم چه‌جوری می‌خوام بمیرم ولی این‌رو می‌دونم که فعلا اصلا و ابدا نمی‌خوام بمیرم، می‌خوام یه گرگ درنده بشم به تن تمام آرزوهایی که میشه به دستشون آورد و گیرشون بیارم.
 شاید اگه یه روزی تنها نبودم یا برای رویاهام جنگیده بودم و به دستشون آورده بودم تازه می‌تونستم بگم می‌تونم به مردن فکر می‌کنم، اونم مردنی که ترس نداشته باشه. که پشت سرت نباشه. جلوت باشه. ببینیش. ازش نترسی. بغلش کنی. بگیریش و جزئی ازش بشی. گفتم که شاید یه روزی مردن باهات مواجه بشه و تنها راه چاره مقابله باهاش باشه. یعنی یکی شدن و گرفتنش. ولی با این وجود من نمی‌خوام بهش فکر کنم. می‌خوام مردن رو بذارم پشت سرم و بهش نگاه نکنم. فعلا می‌خوام مردن‌ رو بذارم پشت‌سرم نه ترسش رو. شاید یه روزی برگشتم و برش داشتم، کی می‌دونه؟
ایزابلا ایزابلایی
من امروز دنبال پسر شمسی خانم گشتم. پسر شمسی خانم همسایه روبه‌رویی محله‌ی بچگی‌هایم.  هرروز می‌آمد در خانه‌مان تا با هم مسابقه دوچرخه سواری بگذاریم و آخرش با دست و پایی زخمی به خانه برگردیم. پسر شمسی خانم در خانه‌‌شان تاب داشت، گاهی که لج می‌کردم و مسابقه نمی‌دادم وعده تاب و بیسکوییت‌ها و خوراکی‌های خوشمزه می‌داد و بعدش با هم می‌زدیم به دل کوچه و هو وه برو که رفتیم. من قیافه پسر شمسی خانم را فراموش کرده‌ام. امروز در شبکه‌های اجتماعی دنبالش گشتم، می‌خواستم جایی پیدایش کنم بگویم هستی مسابقه تا ته کوچه بالایی؟ هستی برویم تا جان داریم تاب بخوریم؟ می‌خواستم بگویم پسرشمسی خانم خیلی دنبالت گشتم، هستی برویم دنیا را از همان دریچه هفده سال پیش نگاه کنیم؟ بعد بگویم دنیای بی‌خودی شده است پسر شمسی خانم و پقی بزنم زیر خنده و او بگوید حالا چرا اسمم را صدا نمیکنی و هارهار بخندیم و بعد برویم دور شدن قطارها را نگاه کنیم مثل آنوقت‌ها که با دوچرخه رکاب می‌زدیم تا نزدیکی ریل و دور شدن مسافرها را تماشا می‌کردیم. می‌خواستم همه این چیزها را با پسرشمس خانم مرور کنم، همه این سال‌ها را برایش تعریف کنم، اما پیدایش نکردم. پسرشمسی خانم دنیا بزرگ شده است، کاش تو همانطور سرتق و مصمم مانده باشی.
ایزابلا ایزابلایی
ولی من راضی نبودم. نیستم. من دستامو تو هم مچاله کردم و کارناممو نگاه کردم. من ساعت دوازده ظهر توی خیابان به نزدیک‌ترین کافینت پناه بردم و به درصد‌های خود نگاه کردم. به اندازه تلاش کرده بودم؟ به اندازه توقعاتم؟ قطعا نه. به اندازه درصد‌هایم؟ بیشتر، خیلی بیشتر. می‌دونی؟ دنیای عددهای زرپرتی شده است، دنیای حساب کتاب‌های پوشالی. بعد برمی‌گردی پشت سرت را نگاه می‌کنی دقیقا نمی‌دانی تو یک جای کار را اشتباه کرده‌ای یا زندگی یک جای کار زیادی به تو سخت گرفته است  و تو در شرایطت بهترین بوده‌ای.  فرق بزرگ اینجاست که نمی‌دانی دست‌های خودت را به روی خودت مشت کنی یا روی هم بگذاری و نرمی‌شان را نوازش؟
ایزابلا ایزابلایی
توی محل کارم نشسته بودم. یک نفر آمد. یک جور خوبی دوست داشتم نگاهش کنم. سلام کردم. گفتم بفرمایید.
گفت چطوری بگویم و نگاهش را دزدید.
بیشتر نگاهش کردم. گونه‌هاش گل انداخت. گل انار.
گفتم می‌تونم کمکتون کنم؟ گفت چند لحظه صبر کنید.
گوشی‌اش را در آورد و گفت الان درست می‌شود.
انگشتانش تند تند روی حروف لیز می‌خورد.
چند لحظه بعد گفت تمام شد.
گفتم چی؟
گفت این گوشی دست شما باشه، الان برمی‌گردم.
با کمی تعجب گوشی را گرفتم، چشمم خورد به خطی که نوشته بود:
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی.

از خواب‌ها


ایزابلا ایزابلایی
آگ عزیزم من ایزابلا دیشب راس ساعت هشت و سی و پنج دقیقه در حالی که دو عدد کاغذ ریز دریافتی از خودپرداز را در دست‌هایم مچاله می‌کردم، هیچ‌جایی نداشتم آن‌ها را پرتاب کنم.
یک نیروهایی در ذهن من و تمام کره زمین به من گفته‌اند مراقب محیط زیست و این‌چیزها باشم، برای اولین بار در عمرم احساس می‌کردم تنها با پرتاب آن‌ها با شدت زیاد آرام می‌یابم و شاید رمز رهایی همین باشد، اما تزکیه نفس کردم یا یک همچین‌کاری که آدم را سعادتمند می‎‌کند، شما نمی‌دانید من بعد از اینکه آن دو کاغذ کوچک را در سطل زباله انداختم چقدر سعادتمند و قهرمان کوچک خودم شدم، آن هم در خیابانی شلوغ که نمی‌توانستم جای پارک پیدا کنم و یک سطل زباله نسبتا کوچک یا بزرگ را ببینم در حالی که می‌توانستم آن را در ماشین نگه دارم یا توی کیف کرم رنگ چرک گرفته‌ام بگذارم یا توی جیب مانتوی تابستانی‌ام بچپانم و بعدا در فرصتی مناسب در کنار زباله‌ها بیاندازم اما آن دو تکه کاغذ سوهان روحم شده بودند و اگر از شرشان خلاص نمی‌شدم ممکن بود خودم را جایی گم و گور کنم تا آنها را نبینم، اما آگ عزیزم که نمی‌دانم الان در چه حالی هستی و چرا دارم برایت نامه می‌نویسم، من دیشب در کنار پا گذاشتن روی بعدوحشی وجودم از کنار یک جعبه پیتزای پرت شده روی آسفالت به راحتی نه چندان زیاد گذشتم، وجدانم را نادیده گرفتم و خودم را زحمت ندادم آن را بردارم و کنار دیگر زباله‌ها بیاندازم، پس فرق من با کسی که برگه‌های ریز دریافتی خودپرداز را این‌ور و آن‌ور می‌اندازد چیست؟ لطفا نگویید کارم طبیعی بوده یا خودم را نگران نکنم، من امروز پنج‌هزارتومان از پول‌هایم را در قوطی مجازات‌هایم انداختم این در حالی بود که من ده هزار تومان بیشتر نداشتم. آیا این‌کارها که چشم‌های آدم ساعت هشت و سی و پنج دقیقه شب روی آسفالت یک تکه کارتون پیتزا را ببیند و چشم‌هایش تا اینگونه تیز باشد روا است؟ 

*آگ : اسم دلفینم توی آب‌های خلیج‌فارس :)
ایزابلا ایزابلایی
گفتم من یه چیزایی‌ از تو رو دوست ندارم، گفت: واقعا؟
گفتم ولی یه چیزاییت رو جوری دوست دارم، که جبران تمام اون چیزایی که دوست ندارم رو می‌کنه.



ایزابلا ایزابلایی
تا وقتی دلیل برای بافتن موهام وجود داره، قطعا میشه به زندگی امید داشت، بارها و بارها.
ایزابلا ایزابلایی

آنقدر خسته‌ام که احساس می‌کنم تمام ماشین‌های دنیا را شسته‌ام، در حالی که اینطور نیست و من فقط یک ماشین از  تمام ماشین‌های دنیا را برای بار اول در عمرم شسته‌ام. در واقع الان فهمیده‌ام احساس یا چیز خیلی دروغ‌گویی است یا خیلی راستگو. یعنی وقتی آدم از شستن یک ماشین به اندازه شستن تمام ماشین‌ها خسته شود، پس می‌توان نتیجه گرفت، خستگی ناشی از شستن یک ماشین مساویست با خستگی ناشی از شستن کل ماشین‌ها به جز ماشین چندنفر که از آنها خوشم نمی‌آید. پس اگر اینطوری است و من فکر می‌کنم آدم چه یک ماشین بشوید چه تمام ماشین‎ها پس چرا من نروم تمام ماشین‌ها را بشویم که بتوانم بگویم تمام ماشین‌ها را شسته‌ام و اینقدر خسته‌ام و پزش را به شما بدهم؟ و اگر هم بخواهم بروم تمام ماشین‌ها را بشویم، احتمال پیدا کردن کسی که دوستش دارم در ماشینش زیاد می‌شود و بعد مجبور می‌شوم به تعداد تمام ماشین‌هایی که می‌شویم او را دوست داشته باشم، به تعداد تمام شیشه‌هایی که لکه گیری می‌کنم و تمام دستمال‌هایی که به تمام جاهای ماشین‌ها می‌کشم، به تعداد تمام آهنگ‌هایی که حین شستن گوش می‌دهم، این جورچیزها از من بر‌می‌آید. تمام و کمال خواستن. تمام و کمال ماشین شستن. تمام و کمال دوست داشتن. مثل همین الان که دارم برای تمام ماشین‌هایی که نشسته‌ام منهای یک دانه‌ای که شسته‌ام غصه می‌خورم. غصه‌های بزرگ.

ایزابلا ایزابلایی