گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

دلم یک زندگی سرخپوستی و بیابانی می‌خواهد. با یک عالمه کلاه و مهره‌های رنگی و عاج فیل و رشته‌های رنگی و لباس‌های پاره پوره. زندگی سرخپوستی وسط یک جنگل بی‌انتها. یک ماه. چون من از شکار بدم می‌آید هرروز همسایه‌مان یک تکه گوشت تازه برایم بیاورد. همسایه‌مان نباید عاشقم بشود چون متن خراب می‌شود قصه به هم می‌ریزد، همسایه‌مان باید یک سازی چیزی داشته باشد که صداهای عجیب غریب تولید کند، که هرشب دوساعت بروم بنشینم نگاهش کنم و گوش‌هایم از صداهای آزاردهنده‌ی سازش اذیت شوند. بعد برگردم خانه‌ام و برای خودم با مهره‌هایم کاردستی درست کنم. بعد پدرومادرم مرا پیدا کنند بیایند دنبالم و مرا در حالی که نمی‌خواهم به زندگی اصلی‌ام در نیویورک برگردم برگردانند، به حدی که دست‌هایم هی توی آسفالت کشیده شوند، خب در آن جنگل روبه روی کلبه‌ی سرخپوستی‌ام آسفالت است، بعد درحالی که اشک‌هایم می‌ریزند توی خاک‌ها و این‌ها آن همسایه‌ام را می‌بینم که پشتش را به من کرده و دارد برایم ساز می‌زند. بعد من به پدرم می‌گویم اوه مای گاد، ایتس سو کیوت واز اینها. بعد مادرم کلبه را آتش می‌زند و من چون با زندگی سرخپوستی عجین شده‌ام، افسردگی می‌گیرم و می‌میرم. بعد استخوان‌هایم پا در می‌آورند و می‌آیند دنبال آرزوهایشان. این بهترین متد برآورده شدن آرزوهایتان است. به استخوان‌هایتان بگویید پا در بیاورند و وقتی مردید آرزوهایتان را برآورده کنند. داشت یادم می‌رفت اوه مای گاد کلاه هایم روی طناب دارند آفتاب‌سوخته می‌شوند. بای بای تا خاطره بعدی.
ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۸)

۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۵۸ ماهان هاشمی
من در زندگی خود دریافته‌ام که هر انسانی به یک حیوان، درخت، گیاه و یا یک نقطه از زمین علاقه و کشش خاصی دارد. اگر انسان‌ها به این مسئله بیشتر توجه کنند، و به بهترین راه ِ جذب آن رویا به زندگی خود پی ببرند، شاید رویای آنها موجب پاکیزگی زندگی‌شان گردد.
(بوفالوی شجاع / قبیله تتون سو)
پاسخ:
چه خوب بود، کاش همه تحقق رویاهای باعث پاکیزگی زندگی آدما بشن.
بعد فکر کن همسایتون مکزیکی باشه، از ایناکه غیرقانونی وارد مرز آمریکا شدن و دزدکی تو کابین زندگی می کنن...

پاسخ:
آره وای، از اینایی که خیلی مرموزن و آدم هی می‌خواد دربارشون بفهمه :))
راستش من یه فیلمی دیدم تقریبن همین شکلی بود. با این تفاوت که اولش عاشقانه شروع شد:))
وبلاگتون رو از وب آبان جان پیدا کردم! وب جالبی داری:)
پاسخ:
سلام ممنون، خوش اومدی. اسم فیلمش چی بود؟
اوووووووووووه!!! میدونی چند سال پیش اون فیلم رو دیدم؟؟؟؟!!!! اسمش رو دقیق یادم نیست ولی یه چیزی تو مایه های 6 برادر، 7 برادر یا یه همچین چیزی بود! داستانش درمورد چندتا برادر هست که توی کوهستان زندگی میکنن و یکیشون میاد شهر عاشق یه دختری میشه بعد اون دختر رو به همراه یه کشیش میدزده و میبره کوهستان!!!! کشیش رو به این خاطر میبره تا عقدشون کنه!!!!!! بعد چند سال پدر و مادر دختره پیداش میکنن اما هرچی اصرار میکنن دختره باهاشون نمیاد!!!! و...
پاسخ:
اوهوم چه جالب، شاید یه وقتی این فیلمو پیدا کردم دیدم :)
ممنون که داستانشو گفتی.
۱۱ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۴۷ رفیعه رجعتی
من انقد ارزو دارم میترسم بعد از مرگم،استخونام باهم دعواشون بشه سر این ک کی کوجا بره و اینا!خخخ
پاسخ:
استخونا تند راه میرن، سریع میتونن آرزوهارو برآورده کنن. البته اگه یه رفیعه زنده بهشون چسبیده باشه زودترم حتی.
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۱۷ فاطیما کیان
از جمع کردن پرهای بالشتت شروع کن و یک قدم به سمت زندگی سرخپوستی بردار و آرزوت رو محقق کن ...
زیادی جدیش گرفتم ولی اگر یک روزی قرار بود دوباره زندگی کنم این سبک زندگی رو هم توی لیستم میذارم تا بعد ببینم خدا چی میخواد :))
پاسخ:
چندقدم رفتم، فقط همسایشو ندارم و جنگلشو، مامان بابام خارجی نیستن و خونمون تو ایرانه و چندتا چیزکوچک دیگه که میشه چشم پوشی کرد. وگرنه من خدای مهره و پرم.
عه پس آشنا در میاییم اونجوری :)
دامن بلند هم داشته باش.وگرنه تصور من خراب میشود:)))
استخونای من راه خیلی زیادی رو باید طی کنن!طفلکیا جور تنبلی های منم باید بکشن!
پاسخ:
باشه قبول میکنم دامن بلند مثلا.
دیگه تا به استخونت نرسیده خودت شروع کن ;)
همیشه فکر میکردم اگر دوباره بدنیا بیام آرزو میکنم انسان نباشم مثلا
ولی میتونم به این فکر کنم که انسان باشم و یه زندگی سرخپوستی داشته باشم
ازش خوشم اومد :)
پاسخ:
دارم فکر میکنم یه قبیله جمع کنم پخش کنم تو جنگل با هم خوب و خوش باشیم...