گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۲۴ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

استیکر کیتی چسبونده بودم به دیوار اتاقم. با چندتا تابلوی ارزون که از نمایشگاه‌ها و اینجور جاها گیرآوردم. خیلی کج  و کوله. دیوارای اتاقم میخ قبول نمی‌کنن. سخته که دیوار میخ قبول نکنه. تابلو قبول نکنه. اونجوری همیشه تنها میمونه. یکه میشینه یه گوشه. نمی‌دونم چجوری اون تابلوها رو نگه داشتم رو دیوار. ولی خوب که نگاش کنی میفهمی دیوار مدام داره پسشون میزنه. مثه آدمی که به زور وارد رابطه یک طرفه میشه و باید مدام تقلا کنه. تا یه جایی که خسته بشه و خودش پس بیوفته. هروقت تابلوهام خسته میشن، دوباره خودم میرم به جنگ آشتی دادنشون. ولی این دیواره تا آخر سخت میمونه. چون ذاتش سخته. لایه سیمان زیرش زیادی جلو اومده. ولی سیمان سیمانه. نمیتونه ماهیتش رو عوض کنه، همیشه هم سیمان میمونه. شاید رنگش عوض شه ولی خاصیش همونه. استیکرا ولی فرق دارن. میشه بچسبونیشون. اونا نگاه نمیکنن که طرفشون چی می‌خواد. اونا رو قبول میکنه یا پس میزنه. خیلی راحت ارتباط برقرار می‌کنن، چون خودخواهن. می‌خوان همون‌جایی باشن که دوس دارن. و موفقم میشن. طرفشون همیشه مجبوره قبولشون کنه و باهاشون کنار بیاد چون جنسشون فرق داره، لطیف و موزی. امروز یه بچه استیکرامو از رو دیوار کند. دیواره داره زار میزنه. جاش رو دیوار درد میکنه. ولی اون لعنتی الان چسبیده به دست یه دختربچه تخس با موهای خرگوشی. خاصیت رابطه‌ها اینه. همیشه طرف سخت‌تر محکم‌تر ضربه می‌خوره.
ایزابلا ایزابلایی
اون پسره که کاپشن کلاه‌دارسفید راه‌راه پوشیده بود رو مسخره کردم. چون اون‌جا گرم بود. من گرمم بود و قاعدتا همه گرمشون بود. چون به نظر من کاپشن پوشیدن تو این فصل سال مضحک بود. بعد که هی چشمم بهش خورد بازم قضاوتش کردم. افکارم رو با یک آدم دیگه هم شریک شدم. اون پسره که پاچه شلوارش چین داشت هم پیش خودم مسخره‌اش کردم. بعد وجدانم شلاقم زد. شاید اون پسره که کاپشن پوشیده بود، لباس مناسبی نداشت، یا مریض بود، یا حتی صرفا دلش می‌خواست، من با کفشاش راه نرفتم ولی راه رفتنش رو قضاوت کردم، مسخره کردم و خودم رو بامزه جلوه دادم، اون لحظه‌ای که داشتم مسخره می‌کردم هم می‌دونستم که دارم مسخره می‌کنم، می‌دونستم دارم قضاوت می‌کنم، می‌دونستم من جای اون نیستم ولی خب می‌دونی، سخته، سخته گاهی شبیه اون خود ایده‌آلت رفتار کردن، سخت‌ترش زمانیه که می‌فهمی. زمانی که می‌فهمی باید مبارزه کنی.
امشب تو  ماه محرم جایی بودم که قرار بود گناه توش نباشه، آدما جمع شده بودن دور هم تا یه چیزایی رو یاد خودشون بیارن و یه چیزایی رو زنده نگه دارن، من چندکلمه حرف زدم، بخوای بشماری کم کم هفتاد هشتادتا گناه شد.
ایزابلا ایزابلایی
امروز روز بهتری ست. چند برنامه روی کاغذ نوشته‌ام. می‌خواهم جلو بروم. چند تا ترس را بیرون ریختم و دست خودم را گرفتم. آدم یا باید با برنامه‌های خودش جلو برود. یا باید راضی باشد به چیزی که برایش پیش می‌آید. من کسی نیستم که راضی بشوم به کم‌ها.  امروز روز بهتری است، من آدم دیروز صبح ساعت دوازده و چهل دقیقه نیستم و افکارم افکار دیروز ساعت دوازده و چهل دقیقه نیست.
ایزابلا ایزابلایی
هویج‌های نارنجی همراهم بودند. تعدادشان زیاد بود. توی ترافیک هویج بزرگ‌تر پیر با صدای گرفته‌ای گفت: از غول‌های آهنی می‌ترسد و رفت پشت هویج‌های دیگر قایم شد. خانم هویج گل سرسبد نایلون با تل‌سر سبز و لب‌های سرخ عشوه‌ای کرد و سرش را از نایلون در آورد و با تعجب به هلال ماه نگاه کرد و با فریاد گفت هویج قوز کرده بی‌رنگ را ببینید. همه هویج‌ها قاه قاه خندیدند. من به آن‌ها توضیح دادم که اسمش ماه است و فرمانروای شب‌های هویجی و غیرهویجی است. هویج بچه که حوصله‌اش سررفته بود و بدقلقی می‌کرد با دیدن آسمان بهانه می‌آورد که زری زری می‌خواهد. نیم ساعت طول کشید تا بفهمم منظورش ستاره‌ها هستند. در شهر هویجستان اشیا اسم‌های عجیب غریبی دارند. من به لباس‌های نارنجی‌ام نگاه کردم، حتی لاک‌های ناخن‌هایم هم نارنجی بودند از وحشت اینکه مبادا من هم هویج شده باشم پایم را روی ترمز فشار دادم، باورنکردنی بود، ماشین‌ها بوق می‌زدند و همه‌شان شکل هویج‌های غول پیکر و جورواجور بودند، روی تابلو نوشته بود، یک جانی به هویجستان گریخته است، لطفا مراقب باشید و از هرج و مرج جلوگیری کنید. دیر شده بود. باید برمی‌گشتم، تا قبل از اینکه به جرم کشتن صدها هویج، توی چشم‌هایم هویج فرو می‌کردند و مرا توی دهان خرگوش می‌انداختند. پدال گاز را تا ته فشار دادم. آن نایلون مزخرف را پرت کردم بیرون از پنجره و با پلیس تماس گرفتم. هیچ‌کس حرفم را باور نمی‌کرد. آخر سر وقتی تلفن را قطع کردم، آثاری از چیزهایی که دیده بودم نبود، هویج‌های نارنجی همراهم نبودند، انگار ماه نفرینشان کرده باشد، با دست‌هایم نگاه کردم نارنجی بودند، باید برمی‌گشتم و نایلون را برمی‌داشتم، حالا فهمیده بودم. من تنها آدم شهر بودم که می‌توانست با هویج‌ها حرف بزند و شهرشان را تماشا کند، باید با فرمانروای شهرشان حرف می‌زدم و رنگ دست‌هایم را برمی‌گردانم، اگر تا صبح نشده بود و زری زری‌ها غیبشان نمی‌زد، می‌توانستم از این کابوس لعنتی خارج شوم. به شرطی که موهایم را سبز کنم و از عالیجنابشان عدرخواهی کنم. من باید توی تمام شهر تابلوی هویج خوردن ممنوع را می‌چسباندم، دیر شده است، باید یک راهی باشد تا قبل از سپیده. من حتما یک اسبا‌ب‌بازی هویجی راه می‌اندازم و از تمام هویج‌ها تقدیر می‌کنم، باید اینها را به فرمانده بگویم. حتما قبول می‌کند. حتما قبول می‌کند.
ایزابلا ایزابلایی
همون‌روزی که توی دانشگاه هرچه سرچرخوندیم حتی یک آدم آشنا هم ندیدیم که خاطره‌بازی کنیم، رفتیم مدرکمون رو بگیریم. سه تایی. ظهرش آماده می‌شد. اونجا شهر بدی نبود. توش کلی خاطره داشتم. تموم مدت تا ظهر فکر می‌کردم کاش می‌شد خاطره‌هام رو اون حسی که اونجا داشتم رو بیارم اینجایی که زندگی میکنم. حیفه اونجا بمونه. اونجا خاک شه. اون گوشه دیگه نبینمش. اون پارکها و مغازه‌ها نباشن. خیابون‌ها دیگه آدمو رو به کلاس نرسونن. همه‌چیز بد ولی خوب نباشه. حیفه که غروبای دلتنگی با دوستام نباشه، کافه‌هاش نباشه، اون پسره که هرروز گل می‌ذاشت رو نیمکت دیگه اونجا نباشه. حیفه که آدما هی میومدن و می‌رفتن. تو اون دانشگاه همه آشناهای خوب و بد رفته بودن. نگاه‌ها غریبه شده بود، یه جور سردی حاکم همه چیز شده بود. بوفه رو جابه جا کرده بودن، ولی خاطرات رو نتونسته بودن از اون نقطه تکون بدن، ساختمون اضافه کرده بودن و آدم. خابگاه‌هاش پر آدم بود، آدمای مختلف. شبای پر رمز و راز. شبای پر ستاره. تخت‌های سربه گور و تاریک. آدمای مخوف. آدمای ساده. رنگ پوستای مختلف. عادت‌های غریب. اعصاب‌های مانده. دخترهای تنها. کتاب‌های بی‌خود. محوطه پر خاطره. جمع‌های صمیمی. کلاس‌های با تاخیر. خواب‌های ناآرام. روزهای بی‌پولی. آدم‌های مرفه. شهربدآب و هوا. مسجد دلگیر. مردفروشنده، نیمکت‌های خالی. دریاچه بی‌آب. اتوبوس‌های دانشجودار. حس دانشجو بودن. دغدغه خالی. فکر سلف سرویس. رژلب ماسیده. موهای عرق‌کرده. سریال‌های تا سپیده دم. بیسکوییت‌ با چای. دردودل شبانه. همه رفته بودن. همه گذاشته بودن و ترک کرده بودن. اونجا دیگه جای موندن نبود. خفه میکرد گلوت‌رو. هرچی سعی می‌کردی دیگه برنمی‌گشت. هیچ‌کس نبود بگه کی امتحان بذاریم. کی امتحان نذاریم. هیچ‌کس نبود که براش قسم بخوری که نخوندی و اونم باور نکنه. صندلی‌ها دیگه اونجوری نبودن. خوشکل شده بودن. ولی باید ازشون فرار می‌کردی. باید فرار می‌کردی وگرنه صداها میپیچید تو گوشت و دیوونت میکرد، باید می‌ذاشتی می‌رفتی. همون موقع که باید می‌رفتیم، که ظهر بود، که رفتیم مدرکمون‌رو بگیریم، همون موقع که از بس منتظر شدیم سرپا کلافه بودیم و هیچکس حاضر نبود تکون بخوره که بشینیم. همون موقع که اول تو رفتی و مدرکتو گرفتی و دست گذاشتی رو معدلت و اومدی. همون موقع که گفتی بچه‌ها اون آقاعه دستش خورد بهم از پشت سرم. بعد فکر کردیم که عمدی نبوده. همون موقع که نوبت من بود برم مدرکمو بگیرم و اون آقا از پشت میزش اومد پشت سرم و من حواسم به پرکردن فرمه بود. همون موقع که از بختم یکی رسید و اون آقا نتونست دست بزنه. همون موقع که بهم گفت التماس دعا و تسبیحشو چرخوند. همون موقع که نوبت سین شد و برافروخته اومد و گفت اون کار عمدی نبوده و ما گر گرفتیم. مدرکامونو چپوندیم تو کیفمون و شمردیم روزی به چند نفر دست می‌زنه این شکلی. همون موقع که می‌خواستیم بریم خرخرشو بجوییم ولی نمیدونستیم چه جوری. همون موقع که از وسط راه برگشتیم و رفتیم به مسئول اونجا بگیم و نمی‌دونستیم چه جوری توضیح بدیم. همون موقع که مرده سرخ شد و ما از خودمون خجالت کشیدیم، من همون‌جا همون موقع فهمیدم اونجا همه‌چیز مثل قبل مونده. فهمیدم تلخی‌هاش هنوزم هست. فهمیدم اونجارو خاطرات خوبمو دوست دارم ولی نمی‌خوام ببرمشون. نمی‌خوام باهام اینور و اونور بیان. هرچی فکرکردم هرخاطره خوبی یه چیزبدی داشت. یه چیزی که ماجرارو کوفت کرده بود.یا بعدش خراب کرده بود. یا خوبه شده بود غم‌انگیز چون دیگه نمی‌تونست تکرار بشه. چون خیلی دور شده بود اندازه یک قرن فاصله گرفته بود. همون روز خاطراتم‌رو گذاشتم همونجا. تو همون شهر. گوشه همون دانشگاه. توی تک‌تک جاهایی که رفته بودم. خاطرات رو گذاشتم و فهمیدم نمی‌تونم با اونا یا بدون اونا اون چیزی باشم که الانم، گداشتمشون اما یه جوری که فقط خودم بتونم برشون دارم. یه جوری که بتونم برگردم. بتونم ادامه بدم ولی حواسم بهشون باشه، همونروزی که توی دانشگاه هیچ آدم آشنایی ندیدیم، من خاطراتم‌رو خاک کردم اومدم، اما چیزای زیر خاک هیچ‌وقت از یاد آدم نمی‌رن. خاطره‌ها اگه می‌خواستن از یاد برن که بهشون نمی‌گفتن خاطره. اونا هستن تا ما باشیم. لحظه به لحظه. مو به مو تو رو تعریف می‌کنن. کارشون اینه.
ایزابلا ایزابلایی

گفت: خب دیگه حالا می‌خوای چیکار کنی؟ گفتم هیچی. گفت بهونه‌ها و غرغرات تموم شد؟ خب حالا چی؟ بعدش چی؟ بعد از اینکه قبول کردیم تو بدشانس و بدبخت‌ترین آدم دنیا هستی؟ می‌خوای چی‌کار کنی؟ نمیشه که همش زر بزنی و هیچکار نکنی، مطمئن نیستم گفت زر یا چیز دیگه، یا اصلا گفت غرغر یا نق نق، هرچی بود حرفاش همین بودن، همینایی که تو ذهنم حک شدن، یه ریز حرف زد. گفت: زندگی یه جریان جاریه، اینجوری نیس که قبلا یه غلطی کردی دیگه نشه ادامه بدی. باید ولش کنی و بری جلو. گفت غلط‌هاتو بردار و ادامه بده. خودش خراب بود. داشت از غصه می‌مرد. از همون لحظه که نشست و یه ریز سیگار دود کرد فهمیدم. گفت تا حالا خرت تو راه مونده، گفتم آره تا دلت بخواد. دیگه هیچی نگفت. یکم دود از دماغش داد بیرون.یکم بعد گفت بزار ببینم، اوه اوه سرت چرا اینجوریه؟ گفتم چجوری؟ گفت هزارتا کلاه گذاشتی رو هم، هی خودتو خر کردی، دستخوش بابا بجنب دیگه. نگاش کردم، مثه روانی‌ها بود. یه دستبند مشکی هم دستش بود هرچند دقیقه بهش ور می‌رفت و کفشاش‌رو نگاه می‌کرد و باز سیگار و حرف. گفتم من تا حالا سیگار نکشیدم اما دوس دارم ببینم چجوریه، نصفه سیگارش رو گرفت طرفم. گفتم دهنیه. مسخرم کرد. جعبشو گرفت طرفم، گفت اگه دوس داری بردار. برنداشتم. گفتم پشیمون شدم. گفت خب حالا چی؟ گفتم حالا نوبت توعه که یه چیزی‌رو بگی هرچی باشه. گفت مثلا چی؟ جواب دادم نمی‌دونم هرچی، بلاخره باید یه چیزی باشه که بخوای یکم سنگینیش‌رو برا خودت کم کنی. گفت مفصله سرت درد می‌گیره. اصرار کردم که سرم درد نمی‌گیره. گفت می‌دونم، می‌گیره. هیچی نگفتم. گفت ولی مثل من نشو. هیچیش نبود. گفتم مگه تو چته. گفت نشو دیگه. گفتم باشه. گفت سنت ‌رو در نظر نگیر و برو سراغ چیزایی که دوس داری وگرنه همیشه احساست همینه. گفتم کلا حرفات خوبه. پس چته تو. نمی‌دونم چی گفت و چیکار کرد، نگاش نکردم، احساس کردم، می‌خواد گریه کنه، شایدم گریه کرد، صفحه گوشیمو خاموش روشن کردم، گفتم اسمتو نمیگی؟ یه شعر برام خوند، یه شعر بلند، دوس داشتم همونجا همون موقع تموم شعرارو حفظ کنم و اونجوری بتونم بخونم. وقتی تموم شد، هیچی نتونستم بگم، یا هیجانی از خودم نشون بدم. نگاش کردم. گفتم خب دیگه من برم. چیزی نگفت، فکر کردم نشنید، گفتم شب کوفتی نسبتا خوبی بود، تو جیباش دنبال یه چیزی می‌گشت. دست تکون دادم، نگام نکرد. بلند گفتم به امید دیدار. گفت کی مرده، کی زنده. کی راست گفت، کی دروغ.

ایزابلا ایزابلایی
می‌خواستم وقتی داشتید با تیپ سورمه‌ایه مردانه، کفش‌های برق‌انداخته‌، بوی خوب و نگاه نافذتان از کنارم رد می‌شدید بهتان بگویم که سرراهتان مرا ندیده‌اید؟
ایزابلا ایزابلایی
عطسه‌های متوالی و آبریزش بینی و سوزش چشم آپشن‌هایی از سرماخواری هستند که آدم را توی رخت‌خواب گیر می‌اندازند و آدم یک‌ریز دلش چیزهای جدید و خوب می‌خواهد اینکه یکی بیاید دستهایش را بگیرد و با خود به خواب ببرد، هی خلسه‌ی مریضی توانش را تمام می‌کند، اما بخواهد مثل یک مبارز جنگجو  بجنگد، مدام عطسه کند، اشک‌های یخ چشمانش را پاک کند و یاد تو بیافتد، وقت سرماخوردنت. وقت خش خش شدن صدایت، وقت بالا نیامدن سیب‌های خنده‌ات آنسوی خط‌ها. وقت سنگین شدن نفس‌هایت. وقت عاشقِ سرفه شدن‌های خودش. که سعی کند به گلویش فشاور بیاورد تا سرفه‌ای بیرون بدود و بعد بخواهد صدایش مثل تو سنگین و خش دار بشود، آرزو کند کاش سرما بخورد تا با هم آب بینی‌تان را فین کنید و با هم سرفه کنید، با هم صدایتان بالا نیاید و با هم بمیرید. انسان گونه‌ی نادری است، به هنگام آمدن هیجان به جانش حتی مرگ را هم سیراب می‌کند از خواستن، از بودن، از شدن.
ایزابلا ایزابلایی
تو نگاهت را به مزایده گذاشته‌ای و
من چشمانم را به مناقصه"ات"
می‌بینی؟
معامله عادلانه‌ایست
چشم در مقابل نگاه
مزایده در مقابل مناقصه
تو در مقابل من



*همین الان یهویی


ایزابلا ایزابلایی
وقتی به هیچ جایی وصل نیستی تازه آن وقت است که می‌فهمی یک حفره‌ی بزرگ در درونت خالی مانده است. پزهای روشنفکری گرایانه و احساسات افراطی هیچ فایده‌ای ندارند و تو به شدت دنبال یک منبع لایزالی. منبعی، ظرفی، قدرتی که سیرآبت کند و دنیای مادیات را از یادت ببرد. وقتی به هیچ‌جایی وصل نباشی یک روز می‌آید که حفره عمیق درونت روز به روز خالی‌تر می‌شود و اگر هیچ‌چیز نباشد که درونت را برانگیزد ابتذال خوره می‌شود و تو اعتیاد کندن حفره‌های بیشتری درون خودت را پیدا می‌کنی، آنقدر که نیستی تو را به دندان بکشد و جزئی از پوچی شوی.
ایزابلا ایزابلایی