گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۱۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

امروز توی یک دفتریادداشت هشت و پانصدهزار تومانی و یک ماگ سی و دوهزار تومانی و چندین قفسه کتاب‌های ناب و سی و دی‌های خوب و مجسمه‌های قشنگ و بازی‌های فکری گران گیر کردم، امروز در کیف پولم را باز کردم به اندازه‌ی رویاهای کوچکم هم پول نداشتم.

ایزابلا ایزابلایی
من نباید پای تو را به این دنیا باز می‌کردم درنا، نباید آنقدر شب‌ها در گوشت پچ‌پچ می‌کردم تا خودم تنها نباشم، دنیای کثیفی است درنا. توی قاب بمان، توی قاب بمان تا وحشی شدن آدم‌ها را نبینی،  چندیست فوبیا گرفته‌ام درنا، وحشت اینکه تو از تابلوی نقاشی بیرون بیایی و آدم‌ها تکه پاره‌ات کنند، وحشت اینکه کسی در روز روشن جلوی تمام آدم‌های شهر موقعی که فکر می‌کنیم امنیت همه‌جا را گرفته‌است خفتمان کنند و کسی کاری برای نجاتمان نکند و خودمان آدم‌های ضعیف و کم قدرت به جرم پاگذاشتن به این دنیا محکوم باشیم و مقصر و من بیشتر محکوم به آوردنت. خوب کاری کردی که من هنوز مادرت نشده‌ام، نیا، هیچوقت نیا، بیا قول بدهیم هیچوقت پایت بیشتر از یک قاب عکس و خیال به دنیا باز نشود، بیا قول بدهیم یک‌وقت دیگر، یک دنیای دیگر، یک‌جور دیگر من مامانت شوم و تو موطلایی زیبای من.
ایزابلا ایزابلایی
یکی از ویژگی‌های بارز خانم وبلاگ‌نویس خوردن توی در و دیوار و جاهایی که میشود بهشان خورد، است به طوری که عینکشان روی چشم‌هایشان برعکس شود در حین اینکه یادشان می‌آید داشتند با خودشان بلند بلند حرف می‌زدند.
ایزابلا ایزابلایی
تیم مورد علاقه شما هرچه می‌خواهد باشد باشد؛ غذای مورد علاقه شما هرچه می‌خواهد باشد، باشد. رنگ مورد علاقه شما هرچه می‌خواهد باشد، باشد. نظر شما هرچه می‌خواهد باشد، نظر من در صفحه وبلاگم برد پرسپولیس است و من این کار را با تبحر خاصی به شما تحمیل می‌کنم، همین‌که این صفحه را باز کردید و این مطلب را تا به اینجا خواندید یعنی نظر من برای شما حائز اهمیت زیادی است، و اگر تا آخرش را بخوانید یعنی یقینا رنگ تیم مورد علاقه‌تان را عوض کرده‌اید و یا قرمز شده‌اید و یا قرمز بوده‌اید، می‌دانید قرمز رنگ خشم است، رنگ اینکه من عصبانی بشوم و چند آدم غیرقرمز را بردارم و نشان شما بدهم که بعد از اینکه این مطلب را خواندند و قرمز نشده‌اند چه بلایی سرشان آمد و تا یازده سال نتواستند جز این مطلب، مطلب دیگری بخوانند، باری به هرجهت شما تیم موردعلاقه‌تان را مدیون من هستید و من هم متعلق به خودم نیستم، من متعلق به تمام رنگ‌های قرمز و اناری جهانم، من را با رنگ‌های سرخ بخوانید با آتش، با پیروزی، با برد‌های آتشین، با روزهای تب‌دار، مرا با حال‌های بی‌حال با حس‌های لحظه‌ای با موهای فرفری، با تیم‌های پرشور با تمام چیزهایی که بوده‌ام و نبوده‌ام  بخوانید، مرا بخوانید و دموکراسی را در وبلاگم پیدا کنید، چون به شما اجازه می‌دهم طرفدار هرتیمی که دلتان می‌خواهد باشید و این پاداش کسانیست که صبر و بردباری پیشه می‌کنند و تا آخر ماجرا پیش می‌روند و متن‌را نصفه کاره رها نمی‌کنند، خودشان را توی حادثه می‌اندازند و جلو می‌روند. تیم مورد علاقه شما هرچه می‌خواهد باشد، باشد، بیایید با هم دوست باشید و یکدیگر با ببوسید، من توی وبلاگم برای صلح و انجمن آدم‌های صلح کننده و صلح دهنده کار می‌کنم و به جز آرامش خوانندگانم به هیچ چیزی نمی‌اندیشم، پس آرامشتان را در تیم قرمز و در وبلاگ من و در نوشته‌های من و در رنگ‌های قرمز که زیرمجموعه تمام رنگ‌های جهان و تقلیدی از رنگ‌ لب‌های محبوب است پیدا کنید و لاغیر.


ایزابلا ایزابلایی
یکی باید باشد که وقتی ساعت ده و نیم شب کلافگی تمام شما را گرفته بود و از تقلا دست برداشتید، وقتی که حوصله‌ی حتی یک کلمه حرف را نداشتید، از پشت پنجره‌ها ستاره‌ها را نشانتان بدهد و بگوید آن یکی تویی، بعد سیگارش را روشن کند و بگوید میشه لطفا سیگارمو رو لبات بذاری بعد بدیش به من؟ می‌خوام کلمه‌هایی که رو لبات مونده ولی نمیاد بیرون رو دود کنم بره هوا. بعد یک ساعت تمام کنارتان بنشیند و هیچ نگوید، هراز گاهی دستتان را محکم‌تر فشار دهد که یعنی حواسم بهت هست، بعد شروع کند حرف‌هایش را کلمه کلمه روی دلتان با حرکات انگشتانش بنویسید و شما هی منتظر کلمه بعدی باشید، مثلا بنویسد، وقتی تو اینجوری‌ای ستاره‌ها حالشون بد میشه. بعد شما برایش بنویسید بنویسی، یه قصه مینویسی برام رو دلم؟
ایزابلا ایزابلایی
درحالی که ماست اسفناج می‌خورم با اسفناج‌های خام برای خودم موی اسفناجی درست می‌کنم، بعد  به خودم می‌گویم مواسفناجی خانم فکر نمی‌کنید امروز زیادی غمگین بوده‌اید و نمی‌توانید اندوهتان را پشت چیزهای سبز پنهان کنید؟ و بعد جواب می‌دهم نه نه و کاسه ماست اسفناجم را پشت سرم قایم می‌کنم.
ایزابلا ایزابلایی
من شکل دختری هستم که تمام دردهایم توی دندان شماره چهار سمت چپم جمع شده و آنقدر ورم کرده است که می‌خواهد بترکد و تمام دنیا را در خود غرق کند، آنقدر که شبیه تو شده‌ام وقتی لقمه‌های بزرگ کباب و گوجه‌های له کبابی را یک‌ور لپت می‌چپاندی و تکان نمی‌دادی و من سعی می‌کردم لپت را بترکانم ولی لپت ترکانده نمی‌شد. راستی هنوز هم لقمه‌های بزرگ کباب با گوجه‌های آب افتاده توی لپ‌هایت می‌چپانی و یاد من می‌افتی؟ کاش هیچوقت کسی هوس نکند لپت را بترکاند، کاش هیچ‌وقت ورم دندانم خوب نشود، کاش هیچ بچه‌ی سه سال و نیمه‌ای توی خانواده‌مان نخواهد از لپ ورم کرده‌‌ی خاله "آیزا" آدامس خرسی بترکاند و مرا یاد خودم بیاندازد.
ایزابلا ایزابلایی

چرا این کیف کهنه و بدرنگ و بزرگ رو عوض نمی‌کنی؟
- یه چیزایی داره که همش می‌خوام باهام باشه.
مثلا چی؟
-بی ریخته، فقیره، کهنه است، تا حالا جاهای هیجان انگیز نرفته..
تا کی می‌خوای نگهش داری؟
-تا وقتی که حداقل بتونم براش یه بچه کوچک بخرم.



ایزابلا ایزابلایی
خستگی به تنم زده است، گاهی وسط کارهایم چرت می‌زنم و بعد از خواب می‌پرم، گاهی مثل امروز دوست دارم یک پتوی بزرگ و سنگین پشمی و گرم پهن کنم رویم و وسط راه و انبوه مردم و کپه‌های وسایلشان، یک جور امنی که انگار هیچ‌کس به جز من در این دنیا وجود ندارد و هیچ‌چیز نتواند تکانم دهم بخوابم و خستگی تمام اینروزها را بیرون کنم، اما با خودم می‌گویم کمی دیگر ادامه بده، کمی دیگر بدو، تمام می‌شود، بعد می‌توانی تمام کارهای دل‌خواهت را انجام بدهی، بعد دست‌های خودم را فشار می‌دهم و کمی با چشم‌های باز می‌خوابم.
ایزابلا ایزابلایی
به گل‌های رز با روبان‌های قرمز گفتیم که چقدر دوستشان داریم و بعد گل‌ها را دادیم به بابا و مامان. بعد عکس گرفتیم. بابا و مامان یکجوری گل‌هایشان را هم با حجب و حیا و هم با شوق جلوی دوربین گرفتند که مجبور شدم به مموری دوربین بگویم الهی دورشان بگردم و با هم سراین قضیه توافق کنیم. بعد یک‌جوری با گرما و محبت کیک و شام خوردیم، که مجبور شدیم توی دلمان هی هزار بار بگوییم خدایا هزارمرتبه شکرت و بوس بوس.
ایزابلا ایزابلایی