گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

بلاخره پا شدم رفتم دکتر. یه آزمایش خون و چکاپ کامل دادم با همون علایم قبلی و یه سری چیزای دیگه. کمبود شدید ویتامین دی داشتم. تشخیص دکتر فعلا کمبود ویتامین و اینکه این علایمم عصبیه. قراره تا دوهفته دارو مصرف کنم بعد برم ببینم اوضاع چجوریه. گفتم ممکنه ام اس باشه؟ گفت احتمالش خیلی کمه. منم اینطور برداشت کردم که خب پس ممکنه. بعدش تموم بغض این چند روز ریختم بیرون و تا میتونستم گریه کردم. خیلی وقت بود اینجوری گریه نکرده بودم. الان خالی‌ام. حالم بهتره. فعلا می‌خوام زندگیمو کنم. با آرامش. با چیزای خوب.

ایزابلا ایزابلایی
باید جایی وجود داشته باشد با نگهبانان آهنین که هرگز با کسی شوخی نداشته باشند، و تمام افکار را از آدم بگیرند و بگویند برو تو. جایی که فقط بگویند بخواب بدون هیچ چیز اضافه ای. فکر نامربوطی. جایی که افکارت را ببرند هوا خوری.
ایزابلا ایزابلایی
من خوشبختم چون بلاگرم و دوستایی دارم که حتی یک بار ندیدمشون و شاید وبلاگشونم ندیده باشم، دوستای خاموش و روشن، که وقتی حالت خوب نیس یه چیزی میگن که حس بهتری واست ایجاد شه. لحظه رو برات آرومتر می‌کنن. خواننده‌های خاموش. اونایی که همیشه ساکتن ولی یهو یه چیزی میگن. در رابطه با پست قبلی اون نشونه‌ها هنوزم هستن. گزگز تبدیل به خارش شده یه جاهایی درد خفیف یا نمی‌دونم چی و گاهی کرختی یا خواب‌رفتگی. اون ترس و احساس وحشتناک آرومتر شده. یه جور مقابله با خود. فعلا باید ببینم چی پیش میاد. مرسی که هستین. حتی یه دونه‌تونم برام ارزشمنده. توی دنیایی که معلوم نیس کی به کیه، چی به جز کلمات و نوشته‌ها می‌تونه تسکین بخش باشه؟

ایزابلا ایزابلایی

علاوه بر سوزش چشمام که کم شده در حددودرصد، دوشبه دست و پاهام گزگز میکنن، تمام بدنم نبض میزنه، سردرد داشتم قبل از سوزش چشام که فک میکردم بخاطر عفونت دندونمه. دیشب سرچ کردم این علائم  ام اس بود، ثانیه به ثانیه دیشب بیدار بودم و زجر کشیدم. زجری که نمیتونم توصیفش کنم. الان کمی دستام کرخته. نمی دونم شاید تلقین باشه. کمی هم امیدوارم بخاطر افتادن چندوقت پیشم از پله ها باشه که مهره کمرم درد گرفته بود. یا عوارض داکسی سایکلین که میخورم. تپش قلب هم جای خود داره. نمیدونم چه مرگمه و باید به کی بگم. دست و پاهای خوشگل ولاک زدمو نگاه میکنم. نمیخوام از دستشون بدم. میخوام با دستام بنویسم. پیانو بزنم. دستای یارمو فشار بدم. میخوام با پاهام بدوم. تمام دنیارو. نمیتونم به هیشکی بگم. اگه بگم همه کپ میکنن. چی بگم. بگم دست و پام گزگز میکنه. آمادگی دکتررفتن ندارم. آمادگی یه زجر بزرگترو ندارم. تنها جایی که تونستم بیام بگم یکم آروم شم اینجا بود. خدا کنه آروم شم. خدا کنه بتونم دوساعت بخوابم. 

*اگه چیزی میدونید بهم بگید******** هرچیزی...

ایزابلا ایزابلایی
بیا بازی راه بیاندازیم. بازیِ با چشم‌هایمان حرف بزنیم. من قرار باشد بازی کنم و تو حدس بزنی.
من تو را حدس بزنم، من دوست داشتنت تا جهنم را با مردمک‌هایم نشان بدهم و برق چشم‌هایت را ببینم. 
قرار باشد طراوت موهایت یا بوی مژه‌هایت را نشان بدهم، خواندن بلدی؟

ایزابلا ایزابلایی

می‌خوام برم سیب‌زمینی سرخ کنم. این لباس کاموایی طوسی رو که یه خرس روش داره و یکی از نخای زیر یقه‌اش اومده بیرون و باز شده رو دربیارم و یه بلوز چارخونه بپوشم. یا یه لباسی که احساس بهتری بهم بده. یعنی یه جوری باید به جون خودم بیافتم. سه تا فیلم دیدم از صبح. هکسا ریج، مونلایت، اریوال. فضای ذهنم تجریه و تحلیله الان. دوس دارم تا میکشه بدنم و مغزم فیلم ببینم پشت‌سر هم. ولی نمیکشه. وسط مونلایت چهاربار خواب رفتم. بعد بیدار شدم و دوباره ادامه دادم. گوشیم‌ شارژ نداره، یکی نیس بزنه به شارژ. یا یه دونه سه‌راه بخره که سیمش برسه به من. این بزرگترین معضل این روزامه. دوتا پریز فقط؟ باید دور تا دور پریز می‌زدن آدم هرطرف می‌خوابه دستش رو دراز کنه و پریز رو لمس کنه. داشتم می‌گفتم بدجور درونگراییم عود کرده رفیق. هیچی ندارم به کسی بگم. درونم یه زن پرحرف، یه زن خیلی پرحرف هست که راهی به بیرون پیدا نمی‌کنه. هرروز هزار دور می‌چرخه دور خودش و خسته می‌شه خوابش می‌بره. تو جمع فقط به حرفای بفیه می‌خندم و اگه کسی سوالی داشته باشه جواب می‌دم. اگه سوالی نداشته باشه، هیچ حرفی نمی‌مونه. یه موضع بالاتر از بقیه‌ای هم گرفتم نسبت به همه. مدام تو دلم به مردم میگم مزخرف و مسخره. یعنی می‌خوام همه‌چی سریع تموم شه بیام تو سکوت خودم. بدجور حالم‌رو خوب میکنه. این اتاق. این سکوت. اینکه با هیشکی حرف نزنم. اینکه پیامای تلگرام دوستامو بخونم و جواب ندم. یا نظرات مردم رو راجع‌به سیاست و دنیا بدونم و هیچی نگم. قبلا دوس داشتم یه چیزایی هم بگم. الان همه‌چی فرق کرده. می‌دونی من یه کرم در خود بلولیم بزرگ دارم. در خود بلولیم و بیرون نیاییم. هی گندیدن و گندیدن تا شاید یه وقتی سرریز کردن. یه پسره گفت بیا با من ازدواج کن. گفتم پیچیده است. گفت معیاراتو بگو. گفتم نمیدونم. گفت یعنی نمی‌دونی چی می‌خوای؟ گفتم می‌دونم ولی نمی‌تونم بگم بهت :) می‌دونی مردم دیوونه شدن. یکی یهو برمی‌گرده بهت میگه بیا ازدواج کنیم. نه تورو می‌شناسه، نه می‌دونه تو کی‌ای. این چیزا برام وحشتناکه. اینکه بخوام اینجوری به کسی تن بدم. به دوست داشتن تن بدم. هرچی فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌خوام به هیچ‌کاری تن بدم. اگه پول داشتم برمی‌داشتم می‌رفتم یه گوشه دنیا چندسال می‌موندم تا بعدش ببینم چی ‌می‌شه. هم خونه‌های مختلف می‌گرفتم و زندگی‌های جدید رو مزه می‌کردم. جاهای سخت زندگی می‌کردم و شبا داستانای روزامو می‌نوشتم. فعلا که فقط چند روز پیش به استاد راهنمام سال نو رو تبریک گفتم. می‌بینی؟ آدم حتی وقتی میگه حوصله نداره و اینا بازم از این‌حور کارا می‌کنه. استاد راهنمام یه پیرمرد مهربونه. با یه تیپ خاص. یه دونه شلوار کرم رنگ که پاچه‌هاش تا خورده و نمی‌دونم اسم مدلش چیه داره. بالای پاچه‌های شلوار، بالای زانوش هم به گشادی میزنه و پایین یه نمه تنگ می‌شه. مدل رسمی تر و کم‌جاگیرتر شلوار کردی. بعد یه دونه جاسوئیچی و کیف موبایلم از شلوارش آویزون شده. خوشم میاد ازش. مدل خودش رو داره. یعنی توی ایران شاید سه چهارتا شلوار به سلیقه‌اش وجود داشته باشه به نظرم. لطیفه و سخت‌گیر. نمی‌دونستم چجوری باید پیام بدم بهش. دو خط واسش نوشتم. بعد از دوروز آفلاین بودن جواب داد. بهم گفته بود و علیکم السلام  به دختربزرگوارم و از این چیزا. خوشحال شدم. معلوم بود از ته دلش خوشحال شده یا من واسه خوشایند خودم اینجوری می‌خواستم. بعد پیامای دیگه تلگرامم نگاه کردم. آدم حق داره جواب بعضی‌ها رو نده دیگه نه؟ آدمایی که سالی یه بار یه پیام می‌فرستن واسه آدم که اونم یه پیام بلندبالای تکراری که واسه همه لیستشون فرستادن. اگه می‌خوای تبریک بگی. به مخاطبت احترام بذار. واسه هرکسی یه چیز خاص خودش رو بگو لعنتی. برگه‌های ترجمه نشده الان تو چشمم دارن زل زل نگاه می‌کنن. با یه دونه موضوع تحقیق. که باید بعد از عید بریم واسه ارائه. یه همگروهی دارم که خیلی رو اعصابه. اینکه من هنوز واسه تحقیقمون هیچکاری نکردم درست. ولی اون از دوروز بعد از اون هی می‌گفت چیکار کردی واسه اون موضوع. حالا هرکار کردم بابا. مطمئن باش انجامش میدم. حالا کی‌اش به خودم ربط داره. وسط تایمای خالی کلاسامونم می‌گفت بیا بریم موضوع در بیاریم. گفتم من درآوردم. بابا بی ریلکس.  برا همین از کار گروهی خوشم نمیاد. به طرف گفتی این قسمت کار با من. خب انجامش می‌دی دیگه. ندادمم نمره خودم کم می‌شه. اینکه هی بخوای درگوش یکی وزوز کنی کار درستی نیست به نظرم. منم هنوز ایده‌ای ندارم بارش البته چون حوصلشو ندارم. تنها ایده‌ی الانم همون سیب زمینی سرخ کرده است. می‌خوام برم اینقد سیب‌زمینی سرخ کنم تا جهان‌بینیم عوض شه. یا راهی برای نجات بشریت.

ایزابلا ایزابلایی
یه خوراکی خوشمزه، با یه آدم مهربون که به زور یه آدم بداخلاق و اخمو رو سرحال بیاره.
ایزابلا ایزابلایی
سوزش چشم. سوزش جفت چشم. خارش جفت چشم. دستم میره که کاسه‌ی چشمم رو دربیاره، بندازه اون بغل. آدم کی می‌خواد نرمال باشه. کی میشه که بهمون بگن امروز مال توعه. هیچ دردی قرار نیس داشته باشی. نگرانی‌هاتم بده لطفا.
 هیچ روزی. هیچ روزی قرار نیس این حرف‌رو بهمون بگن. بلکه قراره هرروز پیرتر بشیم. هرروز نگرانی‌هامون بیشتر بشه. دغدغه‌هامون بزرگتر. همه روزا قراره بجنگیم. با دردای مسخره جسمی و روحی. جفت چشام داره از کاسه در میاد. بخاطر همون رنگ موعه که تعریفشو کردم. رفته تو چشام. این روزا از رنگ مو هم تعریف کنی، بهت پشت پا می‌زنه. ولی من همیشه چشام سر این چیزا بلا سرم آوردن. شامپو می‌خورن، رنگ مو می‌خورن، گل‎مژه، در مقطع حرفه‌ای تر شالازیون. که هنوزم درگیرشم. انگار فقط هرچی بلا هست باید پاشه بره تو چشای ما؟ شت.
ایزابلا ایزابلایی

موهامو مشکی کردم. دقیقا ساعت دو بعدازظهر این تصمیم را گرفتم. مجبور شدم چندین خیابان را بالا پایین کنم تا رنگ مشکی گیر بیاورم. رنگ شماره ی دو. شماره ی یک ترس دارد. زیادی یک رنگ است. اقتدارش آدم را می‌ترساند.پرکلاغیِ پرکلاغی. رومیِ روم. شماره‌ی دو پشت شماره‌ی یک ایستاده است. یک‌جوری هوایت را دارد. انگار دلت را قرص می‌کند که مثلا اگر از نتیجه‌ کار راضی نبودی، آنقدر هم ناراضی نباشی. یا یک‌جور دلگرمی کاذب. فکر کردم شماره‌ها اختراع انسان بوده‌اند و چه اختراع عجیبی. وقتی که صفر یا صد فقط وجود داشته‌اند. بعد آدم هی گشته و یک چیزی آن وسط احتراع کرده که نه خیلی باشد و نه هیچی نباشد. یک‌جور حدوسط. شماره‌ی دو. شماره‌ی دلگرمی برای شماره‌ی یک. شماره‌ی قدبرافراشته پشت‌سر یک. کاتالوگ را نگاه کردم. رنگ را انتخاب کرددم. مشما را برداشتم و راه افتادم. بعد فکر کردم به شماره‌ی دو زندگیم. همه‌ی آدم‌ها را اگر شماره یک در نظر بگیریم به یک شماره دو دیگر نیاز دارند. برای وقت‌هایی که می‌لغزند، برای تمام وقت‌هایی که خیالشان راحت نیست و به یک نوع اطمینان نیاز دارند، برای وقت‌هایی که دست‌هایشان خالی مانده و نیاز به فشرده شدن دارد. شمار‌ه‌ی دو من، باید جایی، جا مانده باشد. از من.

ایزابلا ایزابلایی

همین الان تنهایی داره منو میخوره. معلوم نیس دووم بیارم یا نه. همه جارو گشتم. شبکه های اجتماعی رو. دفترچه تلفنمو. هیچکس نبود که بشه کمی از حجم این تنهایی رو باهاش به اشتراک گذاشت. کسی نبود که خیالت رو ببره کمی بالاتر پرواز بده. این حجم تنهایی، این حجم وسیع تنهایی منو به وحشت میندازه. تنهایی تموم شدن، غم انگیزه. این حقمون نیس. این احساس حق هیچکس نیست.

ایزابلا ایزابلایی