گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

دلتنگی ساعت پنج و سی و پنج دقیقه عصر، روز شانزدهم دسامبرِ خارجی و به ایرانی نمی‌دانم دقیقا چندم آذر به سراغتان می‌آید. یقه شما را جر می‌دهد و گلویتان را می‌فشارد، موهایتان را شانه می‌زند و شیارهای لبتان را لمس می‌کند، وقتی دستهایتان در جیب پالتو مچاله شده‌اند آنها را سفت فشار می‌دهد و توی تخت‌خواب مدام با شما وول می‌خورد. دلتنگی نام دیگر تمام فصل‌هاست، نام دیگر تمام آدم‌ها. تمام رابطه‌ها. دلتنگی نام دیگر روز شانزدهم دسامبر یک عصر پاییزی است، ساعت پنج و سی و پنج دقیقه.
ایزابلا ایزابلایی

بی حوصله ام دختر. دختر، تکه کلام هم اتاقی ام است، حتی وقتی با بوی فرندش حرف میزند او را دختر صدا میزند. مثلا میگوید خیلی خوب بود دختر، وای دختر. این تکه کلام الان دقیقا مشکل من است و بی حوصلگی و بی پولی و تنهایی و از اینکه هم اتاقی ام با دخترش حرف میزند به ستوه آمده ام، از اینکه آن یکی دهانش به پهنای یک وزغ چندش آور مدام باز و بسته می شود و حرف می زند مرا عصبانی می کند، مثل سگ. دلم میخواهد فریاد بزنم سان آو د بیچ یا هر فحشی که بتوانم تمام دنیا را به آتش بکشم. بی حوصله ام دختر.

ایزابلا ایزابلایی

یا به جای بارون از آسمون برگ میبارید، به جای برف سپید، برف نارنجی. به جای ابرهای نخ زده بی رنگ خرمالوهای چاق و رسیده، به جای دست های یخ زده جیب هایی برای دونفر.

ایزابلا ایزابلایی
توی اتوبوس نشسته ام، یک شب دراز را در پیش دارم. با آدم های غریبه. مدام توی خودم میلولم. آهنگ گوش می دهم. با صدای بلند. حوصله ی هیچ کس را ندارم. فیلم پخش می کنند. از فیلم خوشم نمی آید. سعی می کنم آنقدر صدای موزیکم را زیاد کنم که چیزی از فیلم متوجه نشوم. کمی جلوتر چندساعت بعد. هوا تاریک شده است. همچنان اتوبوس در تاریکی پیش می رود. چراغ های اتوبوس خاموش شده است. با لب تابم یک فیلم پخش میکنم و سعی میکنم خودم را سرگرم کنم. توی تاریکی هوا حس می کنم چیزی شانه هایم را لمس میکند. پشت سرم را نگاه میکنم. شک می کنم. آیا متوهم شده ام؟ دوباره توی فیلم فرو میروم. دوباره چیزی مرا حس میکند. دستم را روی شانه ام می گذارم. پای مرد صندلی عقب است. برمی گردم با خشم نگاهش میکنم. سعی می کنم خونسرد باشم. پایش را نمی کشد کنار. می گویم میشه برش دارید؟ بر می دارد و هنوز قلبم تند تند صدا می دهد. خودم را محکم تر بغل میکنم و سعی میکنم فراموش کنم. فیلم تمام می شود و لب تاب هنوز کمی شارژ دارد. یک فیلم تکراری را دوباره میبینم. ناگهان چشم های مرد صندلی جلوییم توجهم را به خود جلب می کند. شماره اش را توی گوشی اش تایپ می کند و نویسد داود. بعد می گوید سلام خوبی؟ حالم ازش بهم می خورد. قبیح است و مدام خودش را به صندلی می مالد. به خودم می گویم فیلمت را ببین دختر. باز تکرار می شود، برمی گردد و خمار نگاه می کند. تقریبا همه خواب رفته اند. با یک نگاه دیگر سرم را جلو میبرم و می گویم. کاری داشتین که اینطور نگاه می کنید، خجالت داره. سریع چشمانش را می بندد و خودش را به خواب می زند. انگار که با او نبوده ام. چند دقیقه بعد دوباره تکرار می شود. در برزخ گیر کرده ام. از ترس دستمالی شدن توی اتوبوس توسط صندلی جلو و عقب نمی توانم بخوابم. خودم را مچاله تر میکنم و شالم را توی صورتم میکشم. کمی بعد راننده برای سوخت گیری نگه می دارد. پیاده می شوم. می گویم " جای منو عوض کنید" می پرسد چرا؟
- راحت نیستم.
اذیتت کردن؟
 -آره.
باشه
بعد سوار میشوم و روی صندلی ام نمی نشینم وسط اتوبوس می ایستم. راننده می آید بالا. می گوید کدامشان.
جلوی چشم های پرسشگر بقیه نمی دانم چه جوابی بدهم. بگویم هردو. یعنی آن مرد که کنار پسرش نشسته است و پایش را به شانه ام می زند. یا آن یکی که جلو است و با نگاه کثیفش آزارم می دهم. یک لحظه تصمیم می گیرم. اگر بگویم این دو چه میشود؟ می ترسم. از آنجا نشستن می ترسم. از گفتن حقیقت هم می ترسم. همه چیز سریع اتفاق می افتد. به صندلی مرد جلوییم که هنوز نیامده اشاره می کنم. می گوید خیالت راحت الان گوشش را می مالم. مرد سوار می شود. راننده می گوید آقا شما یک لحظه بیا پایین باهات کار دارم.  توی اتوبوس مدام خجالت می کشم. از مورد قضاوت قرار گرفتن می ترسم. چرا نمی گذارند توی همان لب تاب لعنتی بمیرم. توی همان فیلم. توی همان موسیقی. مرد و راننده بالا می آیند. می گوید بشین نترس. کسی نیست که بشود صندلی اش را با من جابه جا کند. می نشینم. تا صبح می نشینم.
نگاه یک نفر از همه بیشتر آزارم می دهد، نگاه زنی که روبه رویم نشسته است و با شماتت می گوید. چرا دم زدی؟ لابد مشکل از خودت بود. دوباره پشت چشم نازک می کند که نچ نچ نچ نباید می گفتی نباید. حالم خوب نمی شود. حالم بدتر می شود. حالم از همه آدم ها از همه برچسب ها از همه نگاه ها بد می شود. تا صبح روی جاده بالا می آورم. تا صبح روی جاده زن بودن را بالا می آورم.

+دو روز پیش

ایزابلا ایزابلایی

ساعت دو شب است، برای بار سوم شام خورده ام و باز هم گرسنه ام. دلم یک چیز شیرین میخواهد ولی نمی دانم دقیقا چی. این وضعیت وقتی پیش می آید که درونم یک چیزی ته نشین می شود. بعد شروع می کنم به خوردن خرت و پرت و اسباب اثاثیه و دنیا. اول چیزهای تلخ. بعد شیرین. بعد ترش. بعد خاطره ها. یادها را. آدم ها. بعد می ترکم. نم نم. قطره قطره. گالن گالن. خالیِ خالی.

ایزابلا ایزابلایی
پا بذارید رو برگا. بذارید براتون عاشقانه هاشون رو نجوا کنن.
ایزابلا ایزابلایی