گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

ساعت دو شب است، برای بار سوم شام خورده ام و باز هم گرسنه ام. دلم یک چیز شیرین میخواهد ولی نمی دانم دقیقا چی. این وضعیت وقتی پیش می آید که درونم یک چیزی ته نشین می شود. بعد شروع می کنم به خوردن خرت و پرت و اسباب اثاثیه و دنیا. اول چیزهای تلخ. بعد شیرین. بعد ترش. بعد خاطره ها. یادها را. آدم ها. بعد می ترکم. نم نم. قطره قطره. گالن گالن. خالیِ خالی.

ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۱)

حس بدیه