گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۱۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

تو اون شلوغی و ولوله، نگاه‌های پی‌درپی و خیره کسی نظرت رو جلب می‌کنه. تو هم نگاه می‌کنی. این عمل پاسخ داده می‌شه. هیچی نمی‌تونی بفهمی. رو بر‌می‌گردونی و خودت رو بی‌خیال نشون می‌دی فکر می‌کنی به جایی نمی‌رسه این نگاه‌ها. باز این نگاه‌ها تکرار می‌شه و تکرار می‌شه. یکی درمیون تو هم نگاه می‌کنی. بازی قشنگیه، از توی آدما مدام هم رو پیدا می‌کنید و نگاه می‌کنید. و بیشتر و بیشتر. اما هیچی نمیشه. هیچکدوم نمیاییدجلو. شاید یه چیزی یادش اومده. یا ازت خوشش اومده. یا هرچیز دیگه. هی این پا و اون پا می‌کنی. دیگه نمی‌تونی زیر بار اون نگاه‌ها کارت رو درست انجام بدی. مدام فکر می‌کنی که راجع‌بهت چه فکری می‌شه. بعدش یه لحظه می‌شه. تصمیم می‌گیری بری. اونجارو ترک کنی. تا از نگاه‌های سنگین و معنادار راحت بشی. پا می‌شی میای بیرون. دیگه ممکنه هیچ‌وقت همچین آدمی رو نبینی. ولی تو فرصت دادی و اون نفهمید یا فهمید و نخواست بیشتر بیاد جلو. بعدا می‌تونی عکس کارت ملیت رو نشون نوه‌ات بدی و بگی وقتی داشتم این عکس رو می‌گرفتم، حواسم پیش کسی بود که دوساعت بیشتر نبود که می‌شناختمش و بعدش دیگه اصلا ندیدمش.شاید نوه‌اش همسن هم نوه‌ات باشه.
ایزابلا ایزابلایی

برنامه کودک‌ شاد با فرفره های رنگی، ماژیک‌های دوازده رنگ، دفتر نقاشی و تویی که روبه رویم بنشینی تا میان تماشای برنامه نقاشی‌ات کنم.

ایزابلا ایزابلایی
من اگه خدا بودم، فقط یه دونه نبودم؛ تنهایی نمیشه، یه چیزی کمه.
ایزابلا ایزابلایی
چندوقت پیش دنبال یه ماگ سفید ساده بودم بدون هیچ طرحی. ماگ قبلیم شکسته بود. ولی سفید ساده پیدا نکردم. همه طرح داشتند. ماگ‌های استارباکس خیلی نظرم رو جلب کرده بودند. ولی حس می‌کردم چون همه دارند، من نمی‌خوام داشته باشم. وسیله‌ای که همه داشته باشند دوست ندارم. چیزای خیلی معمولی و ارزون‌تر رو ترجیح می‌دم. دیشب خواب می‌دیدم دوتا ماگ استارباکس هدیه گرفتم. یه دونه سفید و یه دونه مشکی. جلوی فرستنده نوشته بود: از طرف کسی که می‌خواهد تمام دمنوش‌های دنیا را کنار تو سر بکشد.
ایزابلا ایزابلایی
جاهایی که آدما خیلی ناامید و ناراحتن من همیشه دوست دارم یه‌جوری باشم که حداقل حال خودم رو نگیرم. پشت در اتاق عمل. یا بهتربگم توی اتاق عمل. نمی‌خواستم مامان و بابام فک کنن من ترسیدم یا استرس دارم. خودم رو آراسته کردم. لاک بنفش و زرد زدم. موهام رو بافتم. صورتم رو آرایش کردم و خندیدم. .وقتی لباسای گل و گشاد اتاق عمل رو پوشیدم به خودم نگاه کردم، به تنم زار میزد و یه خورده شلوارش کوتاه و آستیناش کوتاه بود. به پرستار گفتم نمیشه این لباسارو یه خورده اندامی‌تر یا حداقل سایز آدم بدین؟
خندید گفت: اون گوشواره‌های خوشگل تاس‌رو دربیار با اونا نمی‌تونی بری تو.
به مامانم گفتم مواظب گوشواره‌هام و ساعتم و عینکم و بقیه وسایلام باشی.مامانم گفت به چه چیزایی فکر می‌کنی تو این موقعیت. گفتم مگه چیه. هیچی نگفت.
 بعد یه دونه عکس با اون لباسا از خودم گرفتم و پشت در منتظر موندم. عمل ساده‌ای در پیش داشتم.
 ولی خب دیدن مریضایی که بیرون میومدن و ناله می‌کردن یا موندن بیشتر پشت در اضطراب رو بیشتر تو وجود آدم ریشه می‌دووند.
یه پیرزنه با لباسای اتاق‌عمل وقتی از بین همه آدمای معمولی که لباس عادی داشتند من رو دید اومد کنارم. من هندزفری تو گوشم بود و داشتم یکی دوتا آهنگ مورد علاقم رو گوش می‌دادم که اگه قرار بود آخرین آهنگای عمرم رو گوش داده باشم اونا باشن و تو اون موقع. همزمان توی یک گروه دوستام هم که هیچکدومشون اون لحظه نبودن گزارش لحظه‌ای می‌نوشتم. و چیزایی که خیلی شخصی بود رو نت می‌نوشتم واسه خودم. حالم رو بهتر می‌کرد.
 حس ترس یا نگرانی نداشتم می‌خواستم تموم شه فقط. پیرزن گفت: شما هم عمل دارین؟ گفتم اوهوم. گفت سخته؟ گفتم نه. درگوشم گفت من می‌ترسم. گفتم به کسی نگو منم می‌ترسم ولی دکتر کارشو بلده و اصلا جای نگرانی نیست. گفت مطمئنی سخت نیس من هرچی بچه‌هام میگن باور نمی‌کنم. با اینکه عملامون با هم فرق داشت. گفتم آره. دیگه هیچی نگفت. فقط من رو نگاه کرد.
 اون آقایی که مسوول بردن مریضا توی اتاق عمل بود، اومد رد شد، گفت لباستو اشتباه پوشیدی. اون دوتا بندش باید پشت سرت باشه نه جلوت. زدم زیر خنده.
همه داشتند برای مریضشون دعا می‌کردن. رفتم لباسم رو درست کردم. بابام دل نازک‌تر از مامانم بود. نمی‌تونست من رو اونجوری ببینه.لحظات سنگینی بود. حوصله نداشتم، اونا نگران بودن. منم هرچی می‌خواستم بهشون بفهمونم که هیچیم نیس و هنوز یه آدم عادی‌ام نمیشد بدتر می‌شد.

موقع رفتنمون شد. با همه بای بای کردم و با یه حالت شاد رفتم تو. تظاهر نمی‌کردم. نمی‌دونم چرا در اون لحظات شاد بودم. شاید چون می‌رفتم که راحت بشم. دم در قبل از اینکه برم داخل. باید کفشامونو عوض می‌کردیم و دمپایی پامون می‌کردیم. من هرچی می‌گشتم که لنگ دمپایی‌ که پوشیده بودم  رو پیدا کنم،پیدا نمی‌کردم. یکی بهم گفت چه گیرایی می‌دی مگه اصلا مهمه. یه دونه دیگه بپوش برو. گفتم می‌خوام خوش‌تیپ باشم. ولی یه دونه دیگه پوشیدم رفتم.
اونجام پشت در بودیم. تا نوبتمون شه.هی در رو باز می‌کردن. یکی اومد دم در با یکی کار داشت. من از فرصت استفاده کردم و از دوتا در رد شدم و اومدم برا مامان بابای غمگینم دست تکون دادم و زود برگشتم. فک کنم اینکارم وقتی نبودم غمگین‌ترشون کرده بود. نمی‌دونم. ولی یه جاهایی آدم تو زندگیش خودش رو میسپاره و میره جلو. بدون اینکه به بعدش فکر کنه. یه جاهایی دیگه نمی‌ترسه. که قبلا فکر می‌کرد وای اون آدما چجوری می‌تونن اونجا باشن. ساده است چون مجبورن. باهاش روبه رو می‌شن. ولی چجوری روبه‌رو شدن مهمه.من از خودم راضی‌ام الان. خوب باهاش روبه‌رو شدم. بهترم می‌تونستم حتی.
اونجا که دکترم کارش تموم شد، اومد جلو. گفت می‌ترسی؟ گفتم نه. بعد مکث کردم گفتم: دروغ گفتم. بعد که دستمو گرفت و گفت من مواظبتم و همه چی خوب پیش می‌ره حالم بهتر شد. یکی دوتا پرستارهم بودن با اون پرستاره که باهام جور شده بود هوام رو داشتن و حتی لبخند زدنشون و جواب لبخندامو دادنشون حس خوبی بهم می‌داد. بعدش همه چی خوب پیش رفت. من به راحتی خوابیدم و خودم رو سپردم به کسی که بهش اعتماد داشتم.
 ولی بعدش با دیدن اون همه مریض و آدم یه جورایی حس افسردگی داشتم. نمی‌دونم. هرچی بود خوب تموم شد. بهترین جوری که تو اون لحظات می‌شد تموم شه. حالم زیاد خوب نبود ولی کم کم خوب می‌شد.
 اون پیرزنه رو دیگه ندیدم، کاش نترسیده باشه. دیشب بابام ازم پرسید نترسیدی؟ می‌خواستم بگم آره. ترسیدم بگم دلش هری بریزه. از ریختن دل اون بیشتر می‌ترسیدم. گفتم نه...

**چون نمی‌خوام وارد جزئیات بشم اسم عمل رو ننوشتم.
ایزابلا ایزابلایی
می‌شود از کاکتوس مصنوعی انرژی گرفت و از دیوارهای سیمانی و از راه‌پله‌های کثیف و تاریک و از آدم‌های شاد، خیلی شاد.
ایزابلا ایزابلایی

هرماه سه روز فکر می‌کنم که مشکل شدید روانی و اعصاب دارم، البته شاید هم داشته باشم اما نه به آن شدتی که هرماه فکر می‌کنم و نه به آن شدتی که روز سوم می‌بینم و بعد می‌فهمم هورمون‌هایم به هم ریخته‌اند، هورمون‌هایم به هم ریخته‌اند و با احتساب قبل و بعد این حالت چیزی بین ده‌روز یعنی یک سوم هرماه من، در دگرگونی شدید روانی، احساسی، اعصابی و هرچیزی که فکرش را بکنید می‌گذرد. این مشکل روانم را به هم می‌ریزد. حالم را به هم می‌زند. من را از تمام دنیا بیزار می‌کند.

کنترل هیچ‌چیزی دست خودم نیست. ترکش‌هایم همه را شامل می‌شود؛ خوب و بد. حالت‌ها آنگونه است که مثلا ممکن است در حال خفه کردن عزیزترین فرد زندگی‌ام با تنفر ناگهان اورا در آغوش بگیرم و ساعت‌ها گریه کنم و بعد دوباره شعله‌ای بسیار قدرتمند در درونم بخواهد او را خفه کند و تمام تلاشش را برای خفه کردن او بکند. آن من نیستم. آن آدم من نیستم. ولی در آن لحظات فکر می‌کنم که واقعی‌ترین من ممکن هستم. دردش آنجاست که نمی‌دانم. که نمی‌دانم تقصیر من نیست که نمی‌دانم بازیچه یک مشت هورمون شده‌ام که کم و زیاد شدن ناچیزشان این بلاها را سر خود و آدم‌هایم می‌آورد و بعد از چندروز می‌فهمم که چقدر بی‌گناه بوده‌ام. که چقدربی‌گناه با عالم و آدم جنگیده‌ام ولی واقعا جنگیده‌ام. بعد تا این دوره تمام می‌شود و می‌آیم خودم را پیدا کنم ماه بعد دوباره همه‌چیز تکرار می‌شود. خرخره هزارنفر را می‌جوم و فکر می‌کنم که تمام حق‌های دنیا با من است. یقه‌ی خدا را نمی‌شود گرفت؟ نمی‌شود از این ملالت و درد و رنج و چیزی که نمی‌توانم با کلمات شرح دهم رهایی یافت؟

ایزابلا ایزابلایی
توی اتاقم نشسته‌ بودم و باد خنکی که زیرلباس‌ها و پوستم می‌خزید را لمس می‌کردم. اتاقم پنجره ندارد. پنجره‌ها روح اتاق‌ها هستند. خاطرات مصور اتاق‌ها. باد از لای درفرعی خانه خودش را توی نزدیک‌ترین اتاق می‌رساند. هوا تقریبا تاریک شده بود. حداقل توی اتاق من که همیشه لامپ لازم است تاریکی صدق می‌کند. برادرم خانه نبود و باد دیگر نمی‌وزید، او همیشه عادت دارد در را پشت سر خودش ببندد. درگیری لفظی با یکی از دوستانم کمی حالم را بهتر کرده بود، دیگر مجبور نبودم آن کلمات قلنبه و فحش‌هایی مثل احمق و بی‌شعور و چیزهای رکیک‌تر را توی ذهنم شناور بگذارم. همین امروز عصر در حالی که از بادعصرگاهی مست شده بودم تمام آن حرف‌ها را به او زدم. از این بابت کمی خیالم آسوده بود اما می‌دانی همیشه نوعی احساس شکست درونم را آزار می‌دهد. به لاک‌های بریده بریده روی دستم نگاه کردم که دیگر زیبا و براق نبودند و به دست‌هایم که آفتاب سوخته شده‌ بودند. همه چیز آزارم می‌داد. فکر داشتن یک سگ ولگرد و تنها مثل همیشه در من موج می‌زد. از نوشتن می‌ترسیدم. نوشته‌های قبلم را که نگاه می‌کردم جسارت و جرات بیشتری در آن‌ها می‌دیدم. انگار پیری مثل باد عصرگاهی به درون سطرهایم خزیده بود. چرا خودم را سانسور می‌کنم؟ کاغذ را مچاله کردم و به فحش‌هایی که داده‌ بودم فکر کردم. ته دلم خوشحال بود و یک چیزی در وجودم می‌گفت تمام آن حرف‌ها حقش بود. پد یا چیزی که بتوانم با آن‌ها این لاک‌های مسخره و تکراری را پاک کنم نداشتم، در یک لحظه با یک فکر رگباری خودکارم را به روبه‌رو پرت کردم و مانتوی راه‌راه آبی‌ام با دکمه‌های سربی و آستین‌های ورمالیده شده را پوشیدم. از چیزی که توی زندگی‌ام سومین نفرت را دارم آستین است. همیشه دست و بالم را می‌بندد. همین فحش دادن را اگر آستین لباسم بلند باشد نمی‌توانم. باید اول آنها را تا بزنم تا بعد فکرم آزاد شود، انگار فکر من درون دست‌هایم ریخته است. مانتویم را پوشیدم و پشت‌سرم لپ‌تاپ را بستم. کیفم را برداشتم و خواستم پد بخرم. تحمل این لاک‌ها روی انگشتانم از تحمل هرچیزی برایم سخت‌تر بود. کلیدهایم را برداشتم. همیشه از کلید داشتن خوشم می‌آید. کلید یعنی آدم یک جایی دارد. خانه‌ای، آشیانه‌ای، اتاقی، ماشینی، محل کاری، صندوقچه‌ای، کمدی، دفترچه خاطراتی، قلک کلیدی‌ای، چمدانی، گاوصندوقی و هزاران چیز دیگر که کلید به آنها ربط دارد. آنها را بی‌توجه به تمام این مسائل توی کیفم انداختم و کفش‌‌های سورمه‌ای را از توی جاکفشی برداشتم. درست در لحظه باز کردن قفل در از رفتن پشیمان شدم و برگشتم. با کفش به اتاق رفتم و روی تخت نشستم. همه آدم‌‌ها لحظاتی در زندگیشان دارند که درست در بزنگاه از کاری پشیمان می‌شوند. از رفتن‌‌ها برمی‌گردند. برگشتم و نشستم. درونم در کسری از ثانیه اتفاقی افتاده بود. پی‌اش را نگرفتم. می‌گرفتم هم را هم راه به جایی نداشت. پاکت باز شده چیپس فلفی از دور چشمک می‌زد. چیز زیادی نمانده بود. چند پِِر چیپس خردشده با گوشه‌هایی سبز یا سیاه. چیپس را بی‌هدف و بدون توجه به سبزها و سیاه‌ها که شب قبل با دقت جدایشان کرده بودم خوردم. تا به حال نشنیده بودم علت مرگ کسی خوردن قسمت‌های سبز چیپس فلفلی باشد. صدای خوردشدن پرهای نازک سیب‌زمینی لذتی وصف نشدنی در من ایجاد می‌کرد. باز هوهوی باد می‌آمد. در را نبسته‌ بودم.

ایزابلا ایزابلایی
پا شدم رقصیدم. با اینکه رقص بلد نیستم. خیلی کارها رو بلد نیستم. ولی می‌تونم انجامشون بدم. مثلا چون رقص بلد نیستم حقم نیست که خودم رو تخلیه هیجانی کنم؟ معلومه که حق منه. حرکات من ظریفه. مثلا نوک انگشتان دستم رو غنچه می‌کنم بعد توی هوا انگار می‌خوام چیزی رو بگیرم یا با دستام هوا رو ببلعم یا هوا رو از خودم دور کنم حرکتشون می‌دم. سعی می‌کنم صاف بایستم و کمرم رو خم نکنم. یک سری حرکات فرسایشی دیگه هم بلدم که از حوصله من خارجه و انجام نمیدم. پاهامم خوب حرکت می‌دم ولی با دستام هماهنگ نیستن. ولی خب چه میشه کرد. من کلاس رقص نرفتم تا بحال. در زمینه ارث هم اجدادم رقاص‌های بسیار افتضاحی بودن. اما نمی‌خوام شادی و هیجان رو از دست بدم. چرا نباید اونجوری نباشم و فیلان و بیسار. منظورم اینه چرا نباید من لاکچری باشم. همه اینا ور ولش کن. پاشو با من برقص. می‌خوام قشنگترین رقص دنیا رو شاهد باشم. من و تو با حرکات ناشی. اما زیبا به اندازه سال‌ها حتی قرن‌ها.
ایزابلا ایزابلایی

چهار سال میشه که گوشیم دیگه زنگ نمی‌خوره، گذاشته بودمش حالت ویبره. فوبیای زنگ خوردن موبایل دارم. استرس میاد سراغم. می‌خوام صدای زنگ خوردن نشنوم. طی این چندسال بارها و بارها تماس‌های مهمی رو از دست دادم. هربار امتحان کردم که زنگ گوشیم چی‌ باشه، به یک‌روز نکشیده که طاقت نیاوردم. چون هیچ‌وقت منتظر تماس نبودم. یا تماس‌هام اونقد مهم نبودن. یا بودن و به نظر من نبودن. خانواده‌ام عادت دارن. اول کارهرجا میرم زنگ میزنم و بعد گوشیمو ول می‌کنم. با اینکه همیشه تو دستمهه، یعنی حالت دوم نداره ولی باز تماس از دست می‌دم. توی محل کار که گوشیم ازم فاصله داره تماس از دست می‌دم. توی خونه که هردفعه معلوم نیس کدوم گوشه ام تماس از دست می‌دم. تماس‌های کاریم اکثرا ارجاع داده می‌شن به تلفن خونه. همه دیگه فهمیدن. گوشی من کم کاربردترین گوشیه دنیاست که موقع‌هایی که باهام کار واجب دارن نیستم، دست خودم نیست، اگرده روز گوشیم پیشم باشه نمی‌لرزه، ولی اگه ده دقیقه برم آب بخورم گوشیم می‌لرزه و من یک روز بعد متوجه می‌شوم. امروز عموم گفت تو چرا اینجوری‌ای؟ گفتم چجوری؟ گفت هیچ‌وقت گوشیتو جواب نمی‌دی اون لحظه که کارت داریم. گفتم متوجه نمیشم. گفت خب یه کاری کن که متوجه بشی. بعد برام آلبالو ریخت توی یک لیوان آبی بزرگ و با نون لواش گذاشت کنار دستم توی محل کارم. گفت یه جوری دوتاشونو با هم بخور. عاشقش شدم. گفتم حتما. فکر کرد برق چشمام فقط بخاطر آلبالوهاست و نون لواش. ولی بیشترش برای این بود که می‌خواستم این پیله رو پاره کنم و دیگه گوشیم خفه نباشه. می‌خواستم بزنم بیرون از این همه سکوت و خاموشی. گوشیمو برداشتم. دیگه سایلنت نیست. می‌خوام دوام بیارم. محض خاطر آدم‌هایی که همه این‌سال‌ها پشت خطم گیر مانده‌اند و حرفهایشان روی لب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها ماسیده.


***فاطیما پستی گذاشته که از بلاگرها و خواننده‌ها نظر خواسته، اگه حرفی داشتید، می‌تونید توی وبلاگتون یا زیر همون پست فاطیما بنویسید.

ایزابلا ایزابلایی