گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

بعضی روزها مال تو نیست. یعنی یه سری بدشانسی‌های زنجیره‌وار پشت هم بهت وارد می‌شه که نه منفجرت می‌کنه نه راحتت می‌ذاره. ساده‌ترین و بهترین بدشانسی‌ای که امروز داشتم این بود که عینک آفتابیم رو گم کردم چون تو شوک ماجراهای قبلی بودم. اصلا یادم نبود تا کجا باهام بود و کجا گذاشته بودمش. تازه یک ماه بود که داشتمش و پول زیادی تو وقتی که پول نداشتم بابتش داده بودم، اونم پولی که با چه سختی به دست آورده بودم. وقتی یاد این ماجراها افتادم و عینکم که دیگه نداشتمش، غصه بزرگی تو وجودم موج می‌زد، خودم رو بخاطر حواس‌پرتی سرزنش می‌کردم و فکر می‌کردم کاش حداقل شکسته بود می‌گفتم خراب شد، نه اینکه به اینکه سادگی چیزی که حالا حالاها نمی‌تونم بخرم رو از دست بدم، تازه همه این افکار وقتی بود که ذهنم می‌خواست ماجراهای غصه‌دار قبلی رو فراموش کنه و با این ماجرای مالی خودش رو شیره بماله. گفتم بی‌خیال. می‌رم یه دونه ارزون می‌خرم به‌جاش و فک می‌کنم نداشتمش ولی پول همون ارزونش رو هم نداشتم. با خودم فکر کردم لابد کسی که پیداش کرده گفته صاحبش یه دونه دیگه واسه خودش می‌خره. تنها جایی که فکر می‌کردم اونجا باشه تماس گرفتم. گفتن اونجا هرلحظه هزارتا آدم میاد هرکی‌ام ببینه برمی‌داره و اینا. داشتم باهاش کنار می‌اومدم. یعنی همیشه من چیزامو گم می‌کنم اما پیداشون می‌کنم. هیچ‌وقت حواس‌پرتیم خوب نمی‌شه. همیشه یه جای دیگه‌ام که اونجا هم نیستم. زمان دانشجوییم هرماه یه کارت پول گم می‌کردم و بعدا که می‌گرفتم پیداش می‌کردم. ولی ایندفعه چیزی رو با زحمت خودم به دست آورده بودم از دست داده بودم . برام سنگین بود. اما خب میشه باهاش کنار اومد. بعد دیگه بی‌خیالش شدم. داشتم ژله می‌خوردم و به هیچ‌چیزی فکر نمی‌کردم. گوشیم زنگ خورد. گفتن شما عینکتون رو جا گذاشته بودین؟ گفتم آرهههههه. گفتن خب فردا زنگ بزن بفرستیم واست. تو دلم گفتم اصن بگو یک ماه دیگه. قبوله. بعدش گوشی رو قطع کردم. گفتم دیدین بلاخره زنجیره بدشانسی تموم شد؟ بعد فکر کردم زندگی‌هم همینطوره لابد. می‌گیره ازت. بهت برمی‌گردونه. اون وسطش فقط تویی که می‌مونی چجوری بگذرونی.

*باران
ایزابلا ایزابلایی
لیموترش با پوست‌های سبز و زرد رنگ، بوسه‌های یواشکی عاشق‌های کوچه‌گرد عصرهای طولانی، سبدهای گوجه‌فرنگی قرمز رنگ که مامان‌ها و برادرها با هم خریده‌اند، رودخانه‌هایی که پاهایت را به آب می‌دهی، پیراهن‌های گل‌گلی گشاد و خنکی که باد را به بازی می‌گیرند، بادهای خنکی که موهای معشوقه‌‌ها را لمس می‌کنند، تکه یخ‌های مکعبی که جیلینگ جیلینگ صدا می‌دهند، باران‌هایی که شلخته تو را بغل می‌کنند، بچه‌هایی که در میان جمعیت به تو لبخند می‌زنند، یخ در بهشت‌های رنگی رنگی بدمزه و کثیف، آستین‌های تا زده تا آرنج و لباس‌های نخی خوشگل، عصرهایی که بوی چای و کیک از توی آشپزخانه می‌آید و کمدهایی که از فرط لباس زمستانی به انفجار رسیده‌اند، روزهایی که می‌دوی داخل مغازه‌ای و جلوی دریچه کولر باد خنک می‌فرستی توی دهان و موهایت، قوطی‌های آب معدنی که چندثانیه سرمی‌کشی، شال‌های نازکی که با آنها خودت را باد می‌زنی، وقت‌هایی که بلال می‌خریم و می‌رویم توی حیاط کباب می‌کنیم، شب‌هایی که می‌رویم بستنی زعفرانی می‌خوریم و بستنی‌هایی که من دوست ندارم ولی مجبورم بخورم، موقع‌هایی که دوچرخه را برمی‌دارم و میروم توی میدان نزدیک خانه و دور می‌زنم، موهایی که تابستان‌ها از گرما پسرانه کوتاه می‌شوند، شامپوهای خنک که انگار مثل جویدن آدامس نعنایی سرت‌ را خنک می‌کنند، شب‌هایی که می‌روم تنیس بازی کردن آدم‌ها را نگاه می‌کنم، آدم‌هایی که تو را به بستنی دعوت می‌کنند، کلاه‌های رنگی رنگی، بادبادک‌های طرح‌دار و ساده، گل‌های توی باغچه‌ها و کنار بلوارها، گربه‌های فربه و گنجشک‌های لای‌درخت‌ها، فصل همه انگار می‌رود که تمام شود و با یک لبخند بزرگ بای بای کند. دوست دارد دوباره سال بعد بیاید و از این قشنگ‌تر باشد. بیشتر بوی لیمو بدهد. بوسه‌های عاشقانش بیشتر مزه نارنج و توت‌فرنگی بدهد‌، دست‌های آدم‌هایش محکم‌تر همدیگه را فشار بدهند و قلب‌های آدم‌ها از گرما و تکاپویش بیشتر برای هم بتپند، دوست دارد برای همه گل سر خورشیدی و ستاره‌ای و رنگین‌کمانی بگذارد و صبح‌ها آدم‌ها با نان سنگک خاشخاشی و کره و مربای شاه‌توت بهش سلام کنند. دوست دارد گونه‌های  آدم‌ها بوی دریا بدهد و لب‌هایشان مثل ماهی‌هایی که به قلاب هم گیر کرد‌ه‌اند برای هم تقلا کنند، دوست دارد خنده‌های همه‌ی آدم‌ها بوی سرشیرتازه‌ی گاوهای جنگل‌های دورافتاده رویایی‌ترین جاهای دنیا را که هرآدمی را سرمست می‌کند بدهد و نگاه‌های همه از سرمهرومحبت طعم بیدمشک و دارچین‌های روزهای بی‌قراری باشد. می‌خواهد برود. ولی حواسش هست که برمی‌گردد و همه این بوها را برمی‌گرداند. برمی‌گردد و مهربانی را بیشتر به یادمان می‌آورد.
ایزابلا ایزابلایی
گذاشتمش. خودم نمی‌خواستم بذارم یا نداشته باشمش. این چیزا دست خود آدم نیست. هی تو بگی من از کسی متنفر نیستم. یا بخشیدمش ولی ته دلت نتونی هرچی سعی کنی نشه. تقصیر تو نیست.شاید تقصیر هیچ‌کس نباشه. تقصیر اون آدم منفوره هم نباشه. یه چیزایی یه جریاناتی یه اتفاقاتی توی یه زمانی می‌افته که قلبت‌رو می‌سوزونه و سیاه سیاهش می‌کنه. تو نمی‌تونی التیامش بدی. هرچی هم دست بزنی که بخوای خوبش کنی بیشتر ریش میشه و عذابت می‌ده. تنفر همین‌جوریه. هی کلنجار می‌ری. ناراحتی. از طرفی هم می‌خوای ببخشی. می‌خوای هیچی تو دلت نباشه که یادآوریش دلت رو ریش کنه. هیچ‌کس نباشه که تنفر ازش باعث بشه روح و روان خودت اذیت بشه. نمی‌شه که نمی‌شه. باید ولش کنی به حال خودش. تا یه روزی که داری خودت رو شخم می‌زنی، ببینی عه دیگه متنفر نیستی. دیگه نمی‌تونی نبخشی. حتی نگاه کنی ببینی بخشیدیش و خودت حواست نبوده. ببینی همه‌چی تموم شده و تو حالت چقد خوبه. چقد دلت آروم شده. هی بگردی. بخوای بدونی کی و کجا گذاشتیش؟ چی شد که این شد؟ ولی مهم نیست که نفهمی. مهم اون توئه. مهم مغزته. مهم دلته. که دیگه زندانی محکوم به مرگ نداره. مهم تنفریه که رفته. که گذاشتیش چون سنگینیش داشت پیرت می‌کرد.
ایزابلا ایزابلایی

باید یه دختر جسور می‌بودم همون‌جا که وقتی نصفه شب از اتوبوس وسط راه پیاده شدم، که پیاده شدی، که گفتی نترسی من هستم. همونجا که نیم ساعت بحث کردیم درباره اونجایی که ایستاده بودیم، درباره اینکه اگه کسی خفتمون کرد چی؟ درباره تصادف کوچولویی که عصرش رخ داده بود، درباره حسمون تو اون موقعیت. همونجا که با اتوبوس بعدی قرار بود دوتامون سوار شیم قرار بود وقتی سوار شدیم کتاب دمنوشی که گرفته بودی نشونم بدی. ولی راننده فقط جای یک نفر رو داشت و تو گفتی ماباهمیم می‌خواییم با هم سوار شیم و من برگشتم نگات کردم چشمک زدی و من خندیدم. بعد راننده گفت یا هیچکدومتون یا یکی. باید تو نمی‌گفتی شما برو من می‌مونم. باید برمی‌گشتم بهت می‌گفتم نمی‌خوام برم. وقتی حرف زدیم. وقتی لرزیدیم. وقتی جلوی اتوبوسا دویدیم. باید یه کاری می‌کردم. باید برمی‌گشتم. حتی وقتی می‌دونستم هیچ منظوری در کارمون نبود. حتی اگه دنیاهامون جدا بود. حتی اگه فقط یه همسفرشدن اتفاقی بود که بود. باید جسارت می‌داشتم‌، تا بتونم حس لحظه‌ایمو بگم. بدون هیچ ترسی از قضاوت. باید می‌گفتم هیچ‌کدوممون. ولی سوار شدم و تا مقصد خوابیدم.

ایزابلا ایزابلایی

حالم خوب نیست. هیچ حالم خوب نیست. جدی میگم. سفر اولیه حالم رو خوب کرد. ولی کوتاه بود. حال خوب کوتاه. سفر دومیه که تنها بودم. رفتم شهر دانشجوییم. هزار کیلومتر اونورتر از خونمون. اولش خوشحال بودم. نصفه شب وسط بیابون توی راه به خودم گفتم چه غلطی دارم می‌کنم. چه لزومی داره که ول کنم برم؟ درس واسه چیمه. مگه مدرک قبلیه دردی دوا کرد؟ مگه علاقه مهمه؟

می‌دونی از ناامیدی دارم می‌میرم. از ناامیدی دارم خفه می‌شم. من دختر خوبی نبودم. دختر ایده‌آل اونا نبودم. دخترایده‌آل خودم هم نیستم. فکر می‌کردم بعدش حالم خوب می‌شه. بعدش که نتیجه‌ها اومد. بعدش که خواستم بازم شروع کنم. بعدش که رفتم یه دانشگاه بهتر. ولی نشد. رویاش قشنگ‌تر بود. تمام اون شبایی که با رویای قبولی توی یه دانشگاه خوب می‌خوابیدم و به هیچی دیگه فکر نمی‌کردم اون شبا قشنگتر بود. الان قشنگ نیست. من دانشگاه خوب رو دوست ندارم. من نمی‌دونم دارم کجا میرم. نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم. نمی‌دونم بعدش می‌خوام چیکار کنم؟ نمی‌دونم هزار کیلومتر اونورتر اگه یه روزی دلم دستای مامان بابامو خواست باید چیکار کنم باید به کی بگم. اگه یه روزی بوی خونمونو خواستم باید چیو بو کنم. اگه یه روزی اتفاقی افتاد من چجوری باید بفهمم؟ چجوری باید خودمو زود برسونم؟نمی‌تونم برم در حالی که خوب نبودم. در حالی که دختر خوبی نبودم. در حالیکه اگه فرصتش پیش نیاد دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم جبران کنم. نمی‌تونم همینجوری با اینهمه بدی بذارم برم و بعدش برگردم. گیریم که هیچ‌کدوم از اینارو نخواستم. همه چی خوب بود. من از تنهایی نمردم. بعدش باید چیکار کنم.

من ترسیدم. از آینده ترسیدم. همون شب از آینده ترسیدم. همون شب که داشتم برمی‌گشتم. که داشتم می‌گفتم آیا ارزشش رو داره؟ ارزشش رو داره اینهمه اندوه رو بردارم با خودم ببرم بزارم جای دیگه. ترسیدم رفیق. جا زدم. من نمی‌دونم کی‌ام و چی می‌خوام. قبلا می‌دونستم. الان دارن بهم می‌دن میگن بیا بگیر. همون چیزیه که می‌خواستی. که براش زجر کشیدی. من میگم نمی‌خوام. می‌ترسم بگیرمش. می‌ترسم بندازتم زمین و نفسمو بند بیاره.


ایزابلا ایزابلایی

یه جاهایی از خودم‌رو توی یه جاهایی از سفر جا گذاشتم و برگشتم.

ایزابلا ایزابلایی
میرم سفر. خیلی دور. خیلی نزدیک. برمی‌گردم. برای شروعی قشنگ‌تر.
مواظب وبلاگم باشید.
ایزابلا ایزابلایی
صفحه یک چت‌روم رو باز می‌کنم و به سلام کردن آدم‌ها نگاه می‌کنم. بدون جمله‌ای، کلامی یا استیکری.
ایزابلا ایزابلایی
توی خیابان راه می‌رفتم و بغض قورت می‌دادم. غمگین بودم. دکتر گفته بود باز هم جراحی لازم است. توی خیابان راه می‌رفتم و به پول‌هایی که تمام تابستان کار کرده بودم و پس‌انداز کنار گذاشته بودم برای سفر توی شهریور فکر می‌کردم که حالا دکتر قطار پول‌هایم را کشیده بود. به بیست روز از شهریور مانده فکر کردم به دوسفر. به شهر جدید دانشجویی‌ام که فرسنگ‌ها با اتاق دنج‌ام فاصله دارد. به بدشانسی خودم فکر کردم. از کنار ویترین‌ها رد می‌شدم و برای لباس‌ها آدم‌های خاص تصور می‌کردم بدون توجه به آدم‌هایی که توی پیاده‌رو به من می‌خوردن و رد می‌شدند. کمی جلوتر رفتم. پشت یک ویترین به کت و شلوارها نگاه کردم به قشنگ‌ترینش گفتم نمی‌فهممت تو اینجا ایستادی و از بیرون هیچی خبر نداری، از دل آدما هیچی نمی‌فهمی، آخرشم یه صاحب پولدار میاد تو رو میبره، جاهایی رو می‌بینی که توش بدبختی نیست و رفتم.
ایزابلا ایزابلایی

معرفی چیزهایی که باهاشون تابستون رو سر کردیم، با تشکر از آقای مویدی که از من دعوت کردن تو این بازی شرکت کنم. تقریبا این پست توی همه وبلاگ‌ها تموم شده و من با تاخیر رسیدم.

تابستون امسال، خاص بود. پر از مشغله و استرس. در لابه لایش اما چیزهایی بود که نجات‌دهنده بود. زمان و مکان را می‌گرفت.


کتاب‌:

عشق سالهای وبا از گابریل گارسیا مارکز و ساعت شوم از همین نویسنده

اتوبوس پیر، ریچارد براتیکان

پنج نفری که در بهشت ملاقات خواهید کرد، میچ آلبوم

عشق رییس جمهور، پاتریک اندرسون

کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی

سرزمین گوجه‌های سبز، هرتامولر

دمیان و روزالده، هرمان هسه

من دانای کل هستم،مصطفی مستور

انسان در جستجوی معنا،ویکتور فرانکل

ماهنامه همشهری داستان


کتاب صوتی:

جاناتان مرغ دریایی، ریچارد باخ

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد، آناگاوالدا

یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی


موسیقی:

آلبوم منشور از کاوه یغمایی

آلبوم شهر من بخند از گروه پالت

آلبوم امیربی‌گزند از محسن چاووشی

آلبوم گذر از اردیبهشت گروه دال


تک آهنگ:

تیک تیک تیک از سینا حجازی

طالع اگر مدد دهد از سالار عقیلی

فقط دعا کن و غروب کوهستان و ناردونه از علی زند وکیلی

دلتنگی‌هام فریدون آسرایی

je t’aime:lara Fabian
Sogno:Andrea Bocelli

Those Were The Days:Mary Hopkins

گروه seether:آهنگ Careless whisper

اهل جنون از علیرضا قربانی

بادگناهکار و یه شهردور از گروه دنگ‌شو

پیشنهاد ویژه: آهنگ اسملی کت از فیبی بوفی*


بی‌کلام:

Yanni: one mans dream

Nine و cant wait و Guilty Pleasure هم از یانی

مهرک کیائیان آهنگ تنها با تو


پادکست:

داستان شب

رادیوچهرازی


سریال:

دکستر ژانر جنایی، درام .

هل آن ویلز ژانر وسترن، اکشن.

مینی سریال فارگو ژانر جنایی و درام.

بازبینی فرندز، کمدی.

 ادامه واکینگ دد و چندقسمت از سریال موازیش فیر د واکینگ دد. ژانر درام و هیجانی.

ادامه گیم آف ترونز ژانر فانتزی و درام.

ساخت وطن: آسپرین، ژانر معمایی و جنایی.

پیشنهاد ویژه: سریال "روزهای زندگی ما" با نقش دکتر دریک راموری*


فیلم جدیدی ندیدم و به تکرار فیلم‌های قبل بسنده کردم که فکرکنم بخش بزرگیش نیازی به معرفی نداشته باشه.

یک ذهن زیبا

آناکارنینا

غروب و تعصب

وی مثل وندتا

سگ‌کشی

رستگاری در شائوشنگ

سامورایی

پرستیژ

هفت

نابخشوده

باشگاه مشت‌زنی

نیمه شب در پاریس

سر در ابرها

سه تفنگدار2011


انیمیشن‌:

مری و مکس برای چندمین بار

مستر هابلوت


قسمت‌های ستاره دار را از شخصیت‌های سریال فرندز وام گرفته‌ام.


ایزابلا ایزابلایی