گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

باید یه دختر جسور می‌بودم همون‌جا که وقتی نصفه شب از اتوبوس وسط راه پیاده شدم، که پیاده شدی، که گفتی نترسی من هستم. همونجا که نیم ساعت بحث کردیم درباره اونجایی که ایستاده بودیم، درباره اینکه اگه کسی خفتمون کرد چی؟ درباره تصادف کوچولویی که عصرش رخ داده بود، درباره حسمون تو اون موقعیت. همونجا که با اتوبوس بعدی قرار بود دوتامون سوار شیم قرار بود وقتی سوار شدیم کتاب دمنوشی که گرفته بودی نشونم بدی. ولی راننده فقط جای یک نفر رو داشت و تو گفتی ماباهمیم می‌خواییم با هم سوار شیم و من برگشتم نگات کردم چشمک زدی و من خندیدم. بعد راننده گفت یا هیچکدومتون یا یکی. باید تو نمی‌گفتی شما برو من می‌مونم. باید برمی‌گشتم بهت می‌گفتم نمی‌خوام برم. وقتی حرف زدیم. وقتی لرزیدیم. وقتی جلوی اتوبوسا دویدیم. باید یه کاری می‌کردم. باید برمی‌گشتم. حتی وقتی می‌دونستم هیچ منظوری در کارمون نبود. حتی اگه دنیاهامون جدا بود. حتی اگه فقط یه همسفرشدن اتفاقی بود که بود. باید جسارت می‌داشتم‌، تا بتونم حس لحظه‌ایمو بگم. بدون هیچ ترسی از قضاوت. باید می‌گفتم هیچ‌کدوممون. ولی سوار شدم و تا مقصد خوابیدم.

ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۴)

۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۷ زهرا خلیل پور
قشنگ نوشته بودی.
دوست داشتی به منم سری بزن خوشحال می شم.
من آدم جسوری نیستم هیچ وقت نبودم فقط یک بار جسارت به خرج دادم و الانم پیشیمونم:(
پاسخ:
زندگی بدون ریسک کردن و این جسارت‌ها یه خط صاف معمولی و سرده. آدم وقتی پیر شد هیچ رازی هیچ خریتی هیچ خاطره‌ای نداشته باشه برای نوه‌هاش تعریف کنه و بگه بین خودمون باشه؟
اومدم در مورد پستت کامنت بذارم نگاهم به جوابت به کامنت قبلی افتاد :) خیلی جالب بود!
پاسخ:
:))
کاش نظر خودتم میگفتی.
جسارت، چیزیه که بعضی وقتا خیلی بهش نیاز داریم. بیشتر از هر چیز در برابرِ خودِ خودمون.
پاسخ:
نداشتن اعتماد به خودمون چیزیه که داریم گمونم..