گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۲۸ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

داشتم از توی درِ خانه رد می‌شدم که بیایم توی خانه که برادرم پرید جلویم. برادرم مسول پریدن جلوی آدم‌های خانه است. می‌پرد و در هوا خبرها را می‌گوید. گفت می‌خواهی یک چیزی نشانت بدهم. گفتم چی؟ بعد یک سیم نشانم داد که  دیگر توی هوا نبود. یعنی دیگر کارش سیم بودن نبود. بعد سیم را گرفت و دنبالش دوید. هی دوید. تا رسید به جایی که اینترنت می‌آید توی سیم‌ها. گفت دیگر اینترنت نمی‌آید. بعد تلفن را برداشت و نشانم داد، گفت دیگر حتی بوق هم نمی‌آید، می‌شنوی؟ سرم را تکان دادم و صدای بوقی که نمی‌آمد را گوش دادم. بعد دندان‌هایم را تیز کردم و گفتم چه کسی این‌کار را کرده است، او برای همه‌ی ما توضیح داد. و بعد جهان بینی‌ام عوض شد. می‌دانید اگر از امروز به بعد از من بپرسید کار جرثقیل چیست بهتان چه می‌گویم؟می‌گویم، یک ماشین لندهورعوضی است که راه می‌افتد توی کوچه‌ها و سیم‌های اینترنت را می‌کشد و بعد فرار می‌کند. بعد جایی که تلفن است و تلفن خراب است چه چیزی به دنبالش می‌آید؟ خرابی؟ 117؟ مسوول درست کنی خطوط تلفن؟ خیر آنجا شما هستید. شما هرکجا بروید به دنبالتان تلفن خراب می‌شود، اینترنت گیر می‌کند و مردم می‌میرند. بعد از توی کارتان استعفا می‌دهید و مسوول درست کردن تلفن می‌شوید. اگر تلفن‌تان خراب باشد با چه جایی روبه رو هستید؟ با رخت‌خواب‌تان؟ بله هرروز از مادرتان می‌پرسید درست نشد؟ و بعد پتو را تا سر می‌کشید بالا و می‌خوابید. با مخابرات که روبه پشت هستید، یعنی پشت شما به روی مخابرات است. آن‌جا جایی است که مردم کار مردم دیگر را انجام نمی‌دهند مگر خلافش ثابت شود و شما بروید آنجا و یک‌سری تهدیدات بدیهی را انجام بدهید، یا تفنگ‌تان را در بیاورید و چندتا کارمند دون‌پایه را بکشید. پس از سال‌ها می‌دانید صبح خوشبختی امروز من را ماچ کرد. مادرم آمد توی اتاق و گفت بلاخره آمد. متکایم را برداشتم و چشمانم را مالیدم، گفتم شوخی می‌کنی؟ گفت گوش‌هایت را تیز کن، تیز کردم، گفتم خب؟ گفت صدایش را نمی‌شنوی؟ به جز صدای قرقر موتور چیزی نمی‌شنیدم، مادرم گفت صدای موتورش است. گفتم برو مواظبش باش در نرود تا من پدر را صدا بزنم برویم دست‌هایش را ببندیم، مادرم عصبانی شد گفت از اولش هم نباید به تو می‌گفتم، حالا توی کیفت وجه نقد داری؟ گفتم چرا؟ گفت پول می‌خواهد. گفتم هزارتومان. دوباره گفتم تو برو بگیرش تا فرار نکرده من پول را جور می‌کنم. بعد ما چند نفری هی انتظار کشیدیم. آقای مخابرات سه ساعت تمام داشت یک سیم را درست می‌کرد، بعد پدرم از کیک‌هایی که من پخته بودم برده بود برای آقای مخابرات، چون خودش کیک کاکائویی زیاد غلیظ دوست ندارد و توی دلش گفته بود بزار درشون کنم بره و من چکار کردم؟ عصبانی شدم. هزارتومانم را مچاله کردم و گفتم نمی‌دهم. چون کیک‌های مخصوص من برای آقای مخابرات با صد روز تاخیر پخته نشده و برای پدرم و غیره پخته شده. اما پدرم خندید و گفت حالا دوتا دانه کیک سوخته که اینقدر ناراحتی ندارد و برادرم مجبور شد برود توی خیابان و از ای‌تی‌ام پول بگیرد. هرچند قبلش هم مجبور می‌شد برود پول بگیرد ولی من می‌توانستم با همان هزارتومان آقای مخابرات را رد کنم برود. آقای مخابرات با خدمات رایگان و کیک کاکائویی اشانتیون. بعد دیگر سیم تلفن درست شده بود کمی غلظت خونم سرجایش آمده بود، مادرم داشت می‌آمد طرفم، گفتم پیتیکو وایسا. نگاهم کرد و ایستاد گفتم کمی آنورتر، گفت چرا؟ گفتم چون توی مسیرآمدن اینترنت به سمت من ایستاده‌ای، ممکن است اینترنت بخورد توی کمرت. برادرم گوشی‌اش را گذاشت زمین دندان‌هایش را کمی کم‌تر از من تیز کرد و گفت: دو تا جرثقیل دارند می‌آیند، من چکار کردم؟نقشه کشیده‌ام برای‌شان یک تله مثل تله‌ی موش گنده درست کنم، و یک تکه کیک کاکائویی بیاندازم سریک نخ و هروقت خواستند برش دارند هی نخ را بکشم و وقتی دنبال نخ تا روبه روی من آمدند با یک تکه سیم مجازاتشان کنم، یک تکه سیم عوضی کارنکن.

ایزابلا ایزابلایی
برگشتم
همین نزدیکیا بودم، به یادتون. بدون نت.
 
ایزابلا ایزابلایی

از وقتی که هنوز پا درنیاورده بودم دندان‌هایم درد می‌کردند. پیش زمینه‌ی من یک دختر دندان‌درد است، دختری که تمام دردهای دنیا دور دندان‌هایش را گرفته‌اند. پس زمینه‌ی آینده‌ی من دختری است با صفرتا دندان. دختری که تصمیم گرفته است دندان‌کش شود. بعد دوست دارد دندان‌های تمام آدم‌های دنیا را هم از ریشه بکشد. یک روز که بشود رییس دندان‌کش‌ها. کارش کندن دندان‎های مردم می‌شود. بعد یک روز با دندان بزرگ رودررو می‌شود. رییس دندان‌ها. همان کسی که مجبور است بخاطرش یک دندان‌کش شود. می‌خواهد یک روز با رییس دندان‌ها بجنگد. بعد یک روز دندان بزرگ را می‌بیند، چند سرنگ نوشابه و کیک برمی‌دارد. هی نوشابه توی صورت دندان بزرگ می‌پاشد و کیک بهش پرت می‌کند، دندان بزرگ حالش بد می‌شود تحت تاثیر قرار می‌گیرد می‌گوید کیستی چه می‌خواهی، دختر دندان درد می‌گوید، من رییس دندان‌کش‌ها هستم می‌خواهم دندان‌هایم دست دربیاورند و کرم‌های تویشان را خالی کنند. رییس دندان‌ها می‌خندد. دختر یک سرنگ دیگر توی چشم‌هایش خالی می‌کند، بعد می‌گوید تازه حرفم تمام نشده‌است، می‌خواهم دستور بدهی تمام درد‌های دندان‌هایم بریزند توی کیک‌ها یا چیزهای شیرین تا من نتوانم بخورمشان، تازه یک چیز دیگر هم هست، می‌خواهم چندتا بچه سفید نو به دنیا بیاوری و بدهی من افتخاری باهاشان غذا بجوم. دندان بزرگ از فرط شادی و ذوق سکته می‌کند و دختر با یک روسری گره زذه به دندان‌هایش توی مانیتور محو می‌شود.

ایزابلا ایزابلایی

راستش بلاگفا قصد ندارم دیگه بهت برگردم.

اینجا شروع خوبی بود، اما رفیق برای ادامه جای بهتری رو پیدا کردم، که باید برم.

راستی یادم رفت بهت بگم، برای فرصتی که واسه نوشتن برام فراهم کردی متشکرم. برای آرشیو چندماهه‌ام متاسفم.

دیگه باید برم. امیدوارم یه روزی اونقدر پیشرفت کنی، که مجبور شم بیام اینجا و بمونم. و آرزو می‌کنم بعضی از سیاست‌هات رو منصفانه‌تر انتخاب کنی. آرزو می‌کنم یه روزی توی رقابت مردانه با بقیه سرویس‌ها ببینمت. اونجاست که می‌تونم انتخاب کنم. اینجا و در حال حاضر فقط می‌تونم بگم خدانگهدارت.


این آخرین پستم در بلاگفا بود نمی دانم چرا دلم خواست اینجا هم داشته باشمش.

ایزابلا ایزابلایی

 آدم ها در شش سالگی ترس‌هایشان شکل می‌گیرد و کم کم بزرگ می ‌شود.آدم ها از شش سالگی در ترس هایشان گم می شوند. شش ساله بودم و از آدم ‌های چاق می‌ترسیدم. آدم های چاق در تصوراتم غول های وحشتناکی بودند که می توانستند تکه ای از مرا با دهانشان مثل یک  سیب گاز بزنند و تمام کنند. آن روزها یک آدم چاق به واسطه‌ی شغلی که داشت بساط رفت و آمدش در خانه جور شده بود. یک آدم زیادی چاق با شکمی برآمده و کدویی شکل، سری با قسمت‌هایی که مو داشت و قسمت هایی که مو نداشت و سبیلهایی که شش دور پیج می خورند و دست آخر انگار با سرتیزشان تو را شاخ می زنند، بزرگترین وحشت آن روزهایم بود. یک روز بست نشسته بود در خانه‌ی ما و انگار خیال نداشت برود. پدر و مادرم مشغول مهمان نوازی از مهمان چاقشان بودند. من تصمیمم را گرفته بودم. باید تا آن غول چاق حمله نکرده بود فرار می کردم و خودم را جایی مخفی می کردم. یادم نمی‌آید چطور خودم را در آن کابینت تنگ و تاریک جا دادم. یادم نمی‌آید چطور چند ساعت آنجا دوام آوردم. و بعد چطور مادرم بعد از آن همه گشتن در خانه و خانه‌های همسایه مرا آنجا پیدا کرده بود. تنها چیزی که یادم می‌آید بعد از بیدار شدن آن خواب چندساعته درون آن کابینت تنگ و تاریک که از گور هم تاریک‌تر بود به مادرم گفتم این بود، آقا چاقه رفت؟ یا شاید هم گامبو رفت؟ یا شاید هم سیب زمینی متحرک رفت؟ و بعد نفس راحتی کشیده بودم.

ایزابلا ایزابلایی
خوشحال بودم. تمام مدت فکر می‌کردم چقدر احمق بودم که آن‌همه غصه خورده بودم. همه چیز درست شده بود. خوشحال بودم. بعد تلفن زنگ خورده بود و خوابم تمام شده بود. چقدر احمق بودم که توی خواب فکر می‌کردم احمقم.
ایزابلا ایزابلایی
ما یک جایی افطاری دعوت بودیم. رابطه‌مان آنقدر نزدیک بود که باید دست‌اندرکار می‌بودیم. این دست‌اندرکار بودن یکی از چیزهایی است که همیشه دنبال ما می‌دود. دنبال تمام خانواده‌مان. دنبال من حتی. دنبال من تندتر می‌دود. دامنم را می‌چسبد و تاب می‌خورد. بعد ما بایست گازبزرگ می‌آوردیم. برای پخت برنجی که قرار بود افطار بریزند توی حلق مردم. گاز بزرگ مخصوص بدوبیراه به خانواده افطاری دهنده است به جز عمویتان. چون سنگین است. چون توی کوله پشتی جا نمی‌شود. چون جا دستی ندارد که بگیری و مثل سگ کم محلش کنی. گاز بزرگ مخصوص بردن تا دم خانه افطاری دهنده و بعد شوت توی لاستیک ماشین‌تان و بعد دوباره برگرداندن به خانه‌تان است. چون عموی‌تان زودتر گاز بزرگ آورده است. و گاز شما برود به جهنم. مخصوص این است که با مادرتان توی ماشین از گرما بپزید و گاز گردی کنید، بعد به او بگویید از افطاری متنفرید. از سالاد درست کردن در جایی که دست اندرکارید حالتان بد می‌شود. از اینکه بروید بنشینید و پذیرایی شوید و بعد بروید خانه‌تان و گاز هم همراه خود نبرید خوشتان می‌آید. بعد نوبت گاز را از ماشین پیاده کردن باشد. بعد عمویتان بیاید، فقط عمویتان مجاز است حتی شما را ناراحت کند، حتی بگوید هی گاز بیاورید هی نیاورید. عمویتان می‌تواند با یک بار گفتن عمویی خوبی، کاری کند که شما از "دست اندرگاز" بودنتان خوشتان بیاید و هی دوست داشته باشید، لپ عمویتان را گاز بزرگ بگیرید.
ایزابلا ایزابلایی
یک نقطه‌ای در دل همه‌ی آدم‌ها هست که بعد از مدتی سفت می‌شود. یک تکه سنگ خشک می‌شود. هیچ چیز نمی‌تواند آبش کند. بهش می‌گویم نقطه‌ی بی‌تفاوتی. همان نقطه‌ای که در آن  یک امید خیلی بزرگ، پوچ و بی‌معنی می‌شود. ماهیتش را از دست ‌می‌دهد و با واقعیت واکنش نشان می‌دهد. بعد می‌شود ناامیدی. ناامیدی مطلق. زمان هرروز که می‌گذرد صیقلش می‌دهد. هی بیشتر. جایی که ناامیدی دیگر روزنی برای امیدواری پیدا نمی‌کند و تو کم‌کم بی‌تفاوت می‌شوی. این خاصیت زمان است. جایی که اگر ورق برگردد و همه چیز درست شود، آن نقطه‌ی خشک باقی می‌ماند. می‌شود بی‌تفاوتی. چیزی نزدیک محدوده‌ی خب که چی. کم‌کم یادمی‌گیری با همه چیز کنار بیایی. با شیشه‌های خالی از امید. با سنگ‌های بی‌تفاوتی. با دل‌هایی پر از صندوق‌های پوچی.
ایزابلا ایزابلایی

پدرم یک سرخ‌کن خریده است. یک سرخ‌کن برای من. از سفر. اولش تماس گرفته بود گفته بود می‌خواهد برای من غذاساز بخرد، آیا بخرد؟ آیا ما دوست داریم؟ آیا قیمتش مناسب است؟ و بعد یک جوری حرف زده بود، یعنی لحنش به گونه‌ای بود که بهتر بود ما موافق می‌بودیم، چون درغیرآن صورت رکورد دل‌شکن‌ترین دلِ پدرِ دخترِ دنیا را به دست می‌آوردیم. بعد که آمد و محموله را آورد کارتنش را باز کردیم و چندنفری ریختیم رویش. اتوماتیک هم بود مثل اینکه. دکمه ممکمه زیاد داشت. نگاهش کردیم دیدیم سرخ‌کن است، بدون روغن. چه رویایی. بعد پنج شش نفری درباره‌ی فواید سرخ‌کن بی روغن که تا آن موقع حتی اسمش هم به گوشمان نخورده بود حرف زدیم. و تصمیم گرفتیم به تمام دنیا بفهمانیم که سرخ‌کن بدون روغن مفید است. بعد که دفترچه راهنمایش را ورق زدیم، دیدیم شت. یعنی در آن موقعیت باید می‌دیدیم شت. چون سرخ‌کن به آن باکلاسی بهش نمی‌خورد غیرِ شت. یا یک چیزی فارسی. بعد به مادرم گفتم شت. این دیگر چیست. چرا آنقدر پیچیده است. بعد لامپ‌ها را خاموش کردیم و تصمیم گرفتیم بخوابیم. نمی‌شد لعنتی. گویا خواب را از چشمانمان ربوده بود. سرخ‌کن را با خواهرم زیر بغلمان زدیم و به اتاق آمدیم. می‌خواستیم هی نگاهش کنیم و کیف کنیم. کمی هم یواشکی خودم را تصور کردم در حالی که بادمجان در سرخ‌کن بی‌روغن سرخ می‌کنم دروبلاگم درباره‌ی فواید سلامتی و این‌جور چیزها حرف می‌زنم. اندکی بعد به خواهرم پیشنهاد دادم برود آشپزخانه و چندتا سیب‌زمینی زیر لباسش قایم کند و بیاورد. روغن هم که نمی‌خواهد یعنی فوقش یک قاشق. گفتم می‌توانی سیب‌زمینی را کمی توی روغن‌ها بمالی. یا دستت را بکنی توی قوطی تا کمی چرب شود. یا بی‌خیالش شوی و بیایی کمی از کرم ضدآفتاب من که اتفاقا گیاهی هم هست استفاده کنیم و این‌جوری بهترهم هست. به‌هرحال گزینه‌های زیادی داشت. بعد بلند شد ایستاد و آرام به سمت آشپزخانه حمله‌ور شد. چهارتاسیب زمینی قایم کرده بود. یعنی تا قبل‌از اینکه از توی پیراهنش بیافتند وسط هال و گرومپی صدا بدهند پنهانشان کرده بود. بعد مادرم فهمید. سیب‌زمینی‌ها را از وسط هال نگاه کرد و گفت شماها دیوانه شده‌اید. بعد خواهرم از شرمندگی گلگون شده بود و اشاره کرد که طرح‌اینجور کارها همیشه از جانب من است و او تقصیری ندارد. ما در رابطه با اینکه چرا سیب‌زمینی‌ها را از راه درستش به اتاق نیاورده بودیم توضیحی نداشتیم. دلمان می‌خواست. بعد که مادرم دید ادب حکم کرد دوباره بگویم شت یا حتی چیزهای دیگر. بعد به خواهرم گفتم لازم نکرده است، سیب زمینی ها را ببرد بگذارد سرجایش. خواهرم استاد تابلو کردن آدم‌هاست. استاد خراب‌کاری کردن. رییس اینکه شما بگویید مواظب باش لو نرویم و او برود کاری کند شما لو بروید. بعد به اتاق آمدیم، سرخ‌کن را توی تشک‌مان گذاشتیم و دست‌هایمان را زیر چانه زده و نیم‌ساعت تمام نگاهش کردیم. دست آخر تصمیم گرفتیم بخوابیم. و چون سرخ‌کن بدون روغن مال من بود و مال خواهرم نبود آن را بالای سرم گذاشتم تا هم خیالم راحت شود و هم بعد از عمری یک شب تنها نخوابم. بلکه با سرخ‌کن چندکاره بدون روغن مناسب سلامتی بخوابم.

ایزابلا ایزابلایی

بیایید من را بزنیم به آن راه. به آن کوچه. به فراموشی. به آن راهی که یادم برود امروز جلوی میوه فروشی یک پسربچه را دیدم که انبه قیمت می‌زد، ریزترین انبه‌ها و هی‌ ریزتر. قیمتش چند بود؟ نمی‌دانم گمانم قیمتش حسرت بود.

بیایید یاد یکدیگر بدهیم، یا حداقل یاد من بدهید، باید بعد از دیدن اینطور صحنه‌ها چه واکنشی نشان داد؟ دل سوزاند؟ کمک کرد[غرور کودکانه‌اش چه می‌شود]؟ دل نسوزاند؟ یا بعد از اینکه آن صحنه را دیدید و در حالی که نمی‌دانستید چه کاری باید انجام دهید، فقط به خودتان قول دهید تا وقتی که چهره‌ی پسرک را فراموش نکرده‌اید میوه‌ی زرد رنگ نخورید؟

بیایید من را بزنید به آن راه.

ایزابلا ایزابلایی