گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

نوشتن یه هوسه، که هرچیزی‌رو که نداری بهت می‌ده، یه زنِ اغواگر زیباست که حاضری هرچیزی داری رو بدی تا یه ساعت مال تو باشه، اما بعد هرروز دچارش بشی، هرلحظه تبش، ایمانت رو ازت بگیره. به ورطه پوچی و نیستی می‌کشوندت و دگر بار با جادوی خیالی بر‌ت می‌گردونه، نوشتن یه کاری می‌کنه که نمی‌دونی حقیقت، هوسِ یا هوس، حقیقت.

ایزابلا ایزابلایی
تو خیاط‌خونه بودم، دادم تکمه‌های مانتوی خاکستری-مشکیِ بلندِ تا زیر زانو، نرسیده به مچ پام که رو شلوار آبیه گل و گشادم خوب جور میاد رو محکم کنه، خانمه با عینک‌های ته استکانی و موهای برف گرفته با یه چارقدگل گلی به سر و یه متربلند به دست یه جور نگاهی کرد، که آدم اگه دل و دماغ داشت می‌گفت، می‌خوام یه جوری سفت بشن که قلب و دل و روده‌هام اون تو مومیای بشن.
ایزابلا ایزابلایی
نمی‌خواستم دست‌های مادرم زبر باشد، اما او با همان دست‌ها به گنجشک‌ها غذا می‌دهد، نان‌ها را داخل سفره با سلیقه قرار می‌دهد، وقتی که مهمان ناخوانده می‌آید و میوه‌هایمان کم هستند، آنها را جوری داخل جامیوه‌ای می‌چیند که قسم می‌خورم دلم نمی‌آید تا ابد دست به چینش آنها بزنم، با همان دست‌ها هرروز برایم ساندویچ‌های نان وپنیرهای گوناگون می‌پیچد و بطری آبم را پرمی‌کند، هرروز گلدان‌های کاکتوسم را که نباید آب بدهد، آب می‌دهد و دکور آنها را جوری که من دوست ندارم ولی خیلی قشنگ است، تغییر می‌دهد، هرروز کتاب‌های به هم ریخته‌ام را با همان دست‌ها جوری مرتب می‌کند که همه را گم میکنم و موقع پیدا کردنشان دوباره همه را به هم می‌ریزم، وقتی غمگینم و نمی‌خواهم کسی بفهمد، او می‌فهمد و با دست‌هایش بازی می‌کند، بعد توی چشم‌هایم نگام نمی‌کند و جوری که یعنی همیشه غیراز وقت‌هایی که غمگینم توی اتاقم هستم، می‌گوید چرا از اتاقت بیرون نمی‌آیی، بعد دست‌هایش را قایم می‌کند که مبادا حالش لو برود؛ با همان دست‌ها برایم رومیزی آبی سنتی با نقش‌های دیوانه کننده و رنگ‌های شاد دوخته است و با همین دست‌ها موهایم را می‌بافد و از من عکس‌های تاری می‌گیرد که هیچ‌کدامشان خوب نیستند، با همین دست‌ها، با همین دست‌های زبر مادرم لطیف‌ترین نوازش‌ها را نصیبم می‌کند، نمی‌خواستم دست‌هایش زبر باشد، اما گنجشک‌ها، گربه‌ها، دخترهای غمگین و خدا دست‌های زبر را بیشتر دوست‌ دارند. فکر می‌کنم دست‌های خدا با آن همه کارهای تمام نشدنی‌ و سرسام‌آورش به زبری دست‌های مادرم نمی‌رسد.
ایزابلا ایزابلایی
یک روز تمام چیزهایی که داشتم را شستم، شیرحمام را تا آخرین درجه باز کردم و وسایلم را یکی یکی انداختم آن زیر. مگر یک دخترچقدر وسیله می‌تواند داشته باشد که یک روزِتمام هی وسیله بیاندازد زیر شیر و هی تمام نشود؟ اما تمام شد، با کتاب‌ها و دست نوشته‌ها چه می‌شد کرد؟ با عکس‌ها و یادداشت‌ها؟ آن‌ها را که نمی‌شود شست و نیاز به نو شدن و تجدید شدن دارند؟ بعد هی شستم دیگر چیزی نمانده بود، دیگروسیله‌ای نمانده بود، اما میل شستن در من شعله می‌کشید، می‌خواستم گاری‌ای پیدا کنم توی کوچه‌ها داد بزنم، وسایل تمام مردم را بشورم، آنقدر که راهی برای شستن کتاب‌ها، عکس‌ها، واژه‌ها و دنیا پیدا کنم، می‌خواستم آنقدر شیر را باز بگذارم، که آب همه چیز را ببرد.
ایزابلا ایزابلایی
می‌خواستم یک روز که روی نیمکت پارک نشسته‌ایم و پاپ کرن می‌خوریم، برایت بگویم، ببخش که بلد نبودم، که نشد اونجور ظرافتی رو داشته باشم که دوست داشتی، می‌خواستم بگم من فقط راه رفتن رو لبه جدول رو بلدم و ساعت‌ها به یه چیز نگاه کردن‌رو، من بلدم تو پیتزا فروشی وقتی که رفتی از تو ماشین کتت رو بیاری دماغم رو بچوسبونم به شیشه‌ی بزرگ مغازه و دماغم پخش بشه رو شیشه و هی با ایما و اشاره باهات حرف بزنم و شیشه‌ها رو لکه کنم با چربی به جا مونده از دماغم، بگم که من از گربه‌ها می‌ترسم ولی از دور براشون ادا درمیارم و باهاشون حرف می‌زنم، بگم که من فقط بلدم کاردستی‌های خیلی مسخره درست کنم و نقاشی‌های افتضاح بکشم که با بچه‌های هفت ساله قابل تشخیص نباشه و شالگردنای کج و کوله ببافم و مجبورت کنم حتما بپوشی و بگم که هفته‌ای یه بار کارتونای بچه‌گانه تماشا می‌کنم و وقتی از دم مهدکودک رد می‌شم پنج دقیقه وامیستم و بچه‌هارو نگاه می‌کنم، وقتی می‌خوام برم کتابخونه عمدا می‌ذارم ساعت دوازده و نیم که اون دبستان پسرانه روبه روی کتابخونه تعطیل شده باشه و اون دوتا پسربچه تپل که هردفعه سرکتاب "خرباسواد" با هم بحث می‌کردن رو ببینم، بگم که من بعضی وقت‌ها یهویی سه روز می‌رم تو خودم و بعدش یواشکی میام بیرون. می‌خواستم بگم من یهو برمی‌گردم مشت می‌زنم تو بازوهات و بغض می‌کنم، می‌خوام تورو نداشته باشم ولی تو خودت‌رو ازم نگیر، من حتی وقتی می‌خوام تورو نداشته باشمم می‌خوام داشته باشمت، می‌خواستم بگم من می‌شینم سه ساعت نگات می‌کنم و بعد پقی می‌زنم زیرخنده و خیارسبز کراپ کراپ می‌جوم و بعدش که نبودی بهت می‌گم میشه یه کتاب رنگ‌آمیزی کودکان بگیری؟ می‌خواستم بگم که وقت نشد، وقت تموم شد، همه ساعتای دنیا وایسادن و از اون موقع دیگه حرکت نکردن، می‌خواستم بگم، کاش می‌گفتم.
ایزابلا ایزابلایی
نصف صورتم درد می‌کند، از درد به خود می‌پیچم و پتو را دور خودم مچاله می‌کنم. نصف صورتم درد می‌کند، نصف‌چشمانم ، نصف دندان‌هایم، نصف زبانم، نصف بینی‌ام، نصف ابروهایم، نصف پیشانی، نصف مغز و رگ‌های متورم شده سرم و موهایم و نصف چانه‌ام. از درد به خود می‌پیچم و نمی‌دانم برای این درد باید به کدام متخصص مراجعه کنم. گمان نمی‌کنم هیچ دکتری وجود داشته باشد که درِ مطبش نوشته باشد: دارای بورد تخصصی معالجه درد نصف صورت و رگ‎‌ها. با دست چنگ می‌زنم به محل درد و آنرا محکم فشار می‌دهم، انگار که می‌خواهم جلویش را بگیرم، که نیاید و بایستد، اما درد هجوم می‌آورد و تمام اعصابم را کنترل می‌کند، توی کمد لباس‌هایم دنبال اره می‌گردم، باید از خط درد شروع کنم به اره کشیدن، از فرق سر تا انتهای چانه، از شعاع گردن گردم، البته اگر گردنم گرد باشد هم به طور افقی ادامه دهم تا نصف دردناک را جدا کنم و گوشه‌ای بیاندازم، اره‌ای پیدا نمی‌کنم، چاقوی آشپزخانه ته کمد چشمک می‌زند. با چاقو هم کارم پیش می‌رود، فقط باید دستم را با نیرو بالا ببرم و ضربه را یک باره وارد کنم که مجبور به ساییدن قسمت‌های دیگر نشوم، حالم هیچ خوب نیست و دستانم از شدت لرزش قادر به بریدن نیستند، به در خانه می‌دوم، دنبال رهگذری که در یک چشم به هم زدن، این عفونت و درد را از مغز و صورتم جدا کند، هیچ کس نیست، اما آنقدر می‌نشینم که موفق شوم این درد را بیرون بیاندازم، من انتهای این کوچه بن بست نشسته‌ام تا کسی رهگذری یک تکه از من را دور بیاندازد و من بدون داشتن خودم بهتر ادامه دهم. بدون افکار و حرف‌ها و نگاه‌ها و تمام چیزهای اضافه.
ایزابلا ایزابلایی
تمام کفش‌های پاساژ سه طبقه را پوشیدم، کفش‌های قرمز و پاشنه دار خوب نبودند، مخصوص دخترهای امیدوار و جینگیلی با قدی متوسط. کفش‌های اسپورت بنفش و آبی و سبز مارکدار مخصوص دخترهای امیدوار که برای رسیدن، قدم‌های آهنی می‌زنند، کفش‌های چرم مخصوص قهوه‌‌ای برای سلایق خاص و دخترهای امیدوار، کفش‌های مجلسی رنگ و رودار و براق مخصوص دخترهای امیدوار برای مهمانی‌‌های شاد. من هیچ‌کدام نبودم. پاهایم برای هیچ کفشی مناسب نبود. هیچ راهی نبود که بخواهم برایش کفش داشته باشم، تابلوهای رنگارنگ و اغواگر مغازه‌ها با لامپ‌های نئونی پشت ویترین‌ها حالتی همراه با بی‌تفاوتی در وجودم زنده کرده بود و چشم‌هایم درون چشم‌خانه دودو می‌زد به دنبال جایی، ویترینی، تابلویی، که نوشته باشد، "فروش امیدواری، بسته‌ای یا فله‌ای به هراندازه که نیاز داشته باشید" .
ایزابلا ایزابلایی

من از اینکه یه بسته شکلات کاکائویی بزرگ داشتم که برام خریده بودی خیلی خوشحال بودم. تا حالا هیچکس برام از اون جعبه‌های بزرگ شکلات کاکائویی توپی شکل با زرورق‌های رنگی رنگی و با کاور طلایی مخصوص خودم نخریده بود که به جز خودم دلم نخواد هیچکسی حتی یه دونه از اون جعبه رو امتحان کنه، ولی با دستای خودم نفری یک دونه فقط به بقیه بدم و یه دونه هم خودم بخورم و بعد در جعبه رو ببندم و بذارمش بالاترین قفسه کابینت بالایی و روش کلی چیز میز بذارم که کسی وسوسه نشه برداره. من اولین دختری هستم که با عشق و امید در کابینت بالایی روبه روی آشپزخونشون رو تا چند روز باز می‌کنه و فقط اون جعبه رو نگاه می‌کنه و بعد آروم در کابینت رو می‌بنده که جعبهه اذیت نشه و به همین حد دلش خوشه. من اولین دختری بودم که می‌خواست با اون جعبه ماه‌ها دلش قنج بره و حالش خوب باشه. اولین دختریم که چند روز بعد رفتم جعبه رو آوردم و  با لب و لوچه آویزون گذاشتمش جلو دایی اینا و هی آرزو کردم تمومه شکلاتش رو بخورن و تموم شه. اولین دختریم که از شکلات کاکائوهای مخصوصش گذشت چون اون احساست که وقتی داشتی می‌خریدیش تموم شده بود، تردید مونده بود، چون رفته بودی ولی شکلاتات تو خونه ما بودن. تو کابینت بودن. تو بشقاب‌های مهمونا بودن. رو میز وسط آشپزخونه بودن. من اولین دختری بودم که با شکلات شکنجه می‌شدم، من می‌خواستم اون شکلات‌ها رو سال‌ها نگه دارم و کشف کنم چجوری میشه یک اتم یک اتم ازشون خورد که هیچوقت تموم نشن و مزشون از یادم نره. اما حالا همون یه دونه‌ای که خوردم، همون یه دونه‌ای که با طعم حرفا و نگاه‌های تو خوردم همش داره یادم میاد و اذیتم می‌کنه، همش داره تو دل قیلی ویلی میره که پس کی منم مثه بقیه آدمای دیگه غصه‌هام تموم می‌شه، پس کی می‌شه که تو مثه بقیه نباشی، که تو عابر گذرنده نباشی، که تو باشی و اینجوری نباشی. که نیومده تموم بشی. نیومده بوت همه‌جا رو برداره ولی اثری ازت نباشه، نیومده در و دیوارا شکل تو بشن ولی خودت نباشی، نیومده بوقای ماشینا اسمتو صدا کنن و آسمونا همرنگ لباسات باشن، اینجوری نباش، خوب باش، یه جوری بیا که دلم تکون نخوره که وقتی می‌خوای بری کمتر غمگین بشم، زیادی خوب نباش، مهربون نباش، یه جوری باش که شکلاتای کاکائویی اینکاری که الان با من کردنو نکنن، لطفا.

ایزابلا ایزابلایی
پیش از آنکه تنها بیسکوییت‌های جامانده در جابیسکوییتی شیشه‌ای با طرح‌های رنگارنگ را در چای حل کنم و حل شدن و خمیرشدن بیسکوییت‌های زرد رنگ بدون کرم و کاکائو را نگاه کنم، حل شدن ‌حرف‌هایت در افکار سیالم بیشتر حواسم را به خود جلب می‌کند، قاشق مرباخوری طلایی رنگ یادگار مادربزرگ به کف نعلبکی چای بیسکوییت برخورد می‌کند و حرف‌های تو سرتاسر ذهنم ردیف می‌شوند، مثل لشکری آماده به صف با لباس‌های تمیزو اتوکشیده. پشت سرهم رژه می‌روند و جا عوض می‌کنند. از ذوق صداهایی خفه تو گلویم هجا می‌شوند، مدام برنامه‌ها را بالا پایین می‌کنم، یکی از رویاهایم در حال تحقق یافتن است و من همچنان با خوردن بیسکوییت تعجبم را قورت می‌دهم، متوجه نمی‌شوم کی رفته‌ای و افکارم را زنده‌ کرده‌ای، گوشی که توی دستم ول می‌خورد را ثابت نگه می‌دارم، دنبال شماره‌ات می‌گردم، دنبال اسمت، می‌ترسم تمام این‌ها خواب و توهم باشد، اسم‌ها را یکی یکی و تند تند رد می‌کنم،با دیدن اسمت نفس عمیقی می‌کشم،  برایت می‌نویسم: "تو از کی اینقدر خوب، من شدی که خودمم نمی‌تونم؟"
ایزابلا ایزابلایی
غمگین‌ترین قسمت ماجرا آنجاست، که مردی را ببینی در حال فروریختن. پدری با یک دخترپنج ساله. لبخندهای همیشگی ‌ای که محو شده‌اند. سال‌ها گذشته است، همبازی دوران بچگی‌ات حالا مانده است با یک عروسک. با یک عروسک و یک نگاه غمگین. تو جز بازی نیستی. از اول نبودی. نمی‌توانی خودت را بیاندازی میان بازی. قوانین بازی اجازه نمی‌دهد، او باید تنها ادامه دهد، با یک عروسک پنج ساله. فعلا تنها. تو تماشاگر ماجرا هستی. مثل سال‌ها قبل، با این تفاوت که ماجرا دقیقا برعکس شده است. دنیا دور برداشته است. خواب‌های هرساله‌ات تعبیر شده است. آنقدر دور برداشته که دیگر این بازی  نه تنها آشنا نیست بلکه ترسناک و پر از وهم و راه‌های ناشناخته است. تو دور ایستاده‌ای و شانه‌هایت در حال فروریختن‌اند. تو دور ایستاده‌ای و نمی‌توانی قوانین را از من یادبگیری. قوانین را طبیعت وضع کرده است. تو دور ایستاده‌ای و نمی‌دانی نقطه شروع دوباره از کجاست، ادامه بازی چطور است، تو دور ایستاده‌ای تا کسی به زور هلت بدهد. این بازی به تو یاد می‌دهد که فقط خودت هستی که می‌توانی به خودت و آن عروسک کمک کنی. که در این طوفان تو هستی که آبدیده می‌شوی و سفت. من بیرون از گود ایستاده‌ام. نگاهتان می‌کنم، برای عروسک دست تکان می‌دهم و غمگینم، نمی‌توانم دست‌هایت را فشار دهم و حرف‌های امیدوارانه بزنم، تو امید نمی‌خواهی. تو می‌خواهی دست‌هایت فشرده شود و شانه‌هایت محکم. تو می‌خواهی کسی به چشم‌هایت نگاه کند و به تو اطمینان دهد. کسی نمی‌داند اما رسم بازی‌ها عادت است، توی دور که بیافتی عادت دستت را می‌گیرد، این غم‌ها کمرنگ‌تر می‌شود، روی دور که بیافتی دیوار می‌شوی برای عروسکت. من دور ایستاده‌ام، اما تو باید حواست را جمع کنی. نگاهت نمی‌کنم  اما می‌دانم تمام این کابوس‌هایت یک روز تمام می‌شوند، روزی که از ویرانه‌هایت برای عروسک کاخ ساخته باشی.
ایزابلا ایزابلایی