گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

چقدر ننوشتن به اینجا نمی آید...
ایزابلا ایزابلایی
چیزی که این روزها بیشتر تمرین میکنم، زندگی در لحظه است. هر روز بیشتر سعی مبکنم خودم باشم. خودم رو زندگی کنم. چیزی که این روزها بیشتر دوست دارم آرام بودن و شاد بودنم است. بدون تعلق, بدون وابستگی.
ایزابلا ایزابلایی

یه دونه دستبند با مهره‌های مشکی درست کردم واسه خودم انداختم دستم فشنگه به نظرم. دو تا پیکسل دیگه هم گرفتم دونه‌ای پونصد تومن فک کن. چون ارزون بود خریدم با دوتا گل ِسر پاپیونیِ دیگه که یکیش آبی خال خال داره . یکیش چارخونه کرمی رنگ. یه وقتایی خوشم میاد از این چیزا دوست دارم  هی بخرم بذارم اونجا و اولش دلم نیاد استفاده کنم بعدشم با کلی ذوق استفاده کنم. مثلا گلسر خال خالی رو استفاده کردم ولی پیکسلارو هنوز ایده‌ای واسشون ندارم. دستبندم که همیشه دستمه. دوست دارم مثلا به کسی هدیه یهویی بدم و حوشحالش کنم هرچند که شاید خیلی ارزون باشه ولی مهم نفس کاره که من نفس کارم خیلی خوب و عالیه. اون مغازهه که ازش این چیزارو خریدم یه دونه تقویم جیبی اشانتیونم داد از این رنگی رنگیا و خوشالی گونه‌ها. اونم می‌خوام بدم به یکی بره. اهل استفاده از تقویم نیستم هیچ‌وقت. حساب تعطیلی ها و روزارو ندارم. همیشه قاطی میکنم امروز چندشنبه است. فقط ماهارو بلدم. مثلا میدونم الان توی اردیبهشتیم. قشنگترین ماه سال. ماهی که هی می‌خوام زود تموم نشه. الان بچه‌های سوییتمون دارن شام می‌خورن و من هیچ ایده‌ای برای شام ندارم. یعنی ایده‌ای برای خوردنش ندارم. چون بستنی خوردم. رفتم بستنی فروشی یه دونه بستنی گرفتم راه افتادم تو خیابون با هندزفری. بستنی‌فروشیه کارتخوانش کار نمی‌کرد بهم گفت مهمون ما باش، گفتم عه نه خب. گفت خالا هرشب میای دفعه دیگه دوبله حساب می‌کنم. از کیک بستنی کشیدم بیرون و از کافه چون گرونه. زدم تو فاز بستنی سنتی که دوتومنه  و خیلی خوشمزه‌تره. یه دونه بن امشب واسه نمابشگاه کتاب خریدم از اولش برنامم دو سه تا بود، ولی الان پول ندارم آخه با صدتومن میشه چی خرید؟ ولی خب بازم خوبه بهتر از هیچیه. امروز ظهر رفتم جیگرکی، هرچی از پیتزا و این چیزا بدم میاد از جیگر خوشم میاد اونم کبابی لامصب بازی میکنه با آدم. امروزم نوبت قرص ویتامین دیم بود که تو هرهفته یه دونه است. یعنی فردا بود ولی من به تشخیص خودم امروز خوردم. دلم یه مسافرت می‌خواد یه جای دور. جایی که همه‌چیز باشه. مثه اون چیزایی که تو اون فیلمه بود که اسمشو یادم نیس یه موسسه بود که یه بار آرزو می‌کردی آرزوتو برآورده می‌کرد از اونا دلم می‌خواد. دیروز تو پارک نشسته بودم این روزا زیاد میرم پارک رفیق بخاطر ویتامین دی :) دست و پام سوخته کلا، اخرش به خاطر زیاد داشتن ویتامین دی مجبور میشن دست و پامو قطع کنن. یه دونه دفتر یادداشت برده بودم داشتم خاطره می‌نوشتم. یکی بهم گفت چی می‌نویسی. گفتم هرچی. گفت میشه منم بنویسی. گفتم شاید نوشته باشم. بعد یه خورده حرف زدیم. آخرشم تلگرام و اینا خواست که گفتم بیخیال ولی یه یادگاری واسم نوشت و رفت. براش دست تکون دادم. الان می‌خوام یکم درسامو جمع و جور کنم واسه فردا. کلا همه چی یادم رفته. بعد شامم بخورم. ساعتشم زود بگذره و کاش بچه‌ها بحث نمی‌کردن الان بحث داعشه مثلا. ولی من دوست دارم بحث گلِسر . دست‌بندمشکی من و پیکسلامو اینا باشه. چون فشنگن و همه کلی تعریف کنن. تهش که چی. دنیا مال من حتی با این چیزا.

ایزابلا ایزابلایی

بلاخره پا شدم رفتم دکتر. یه آزمایش خون و چکاپ کامل دادم با همون علایم قبلی و یه سری چیزای دیگه. کمبود شدید ویتامین دی داشتم. تشخیص دکتر فعلا کمبود ویتامین و اینکه این علایمم عصبیه. قراره تا دوهفته دارو مصرف کنم بعد برم ببینم اوضاع چجوریه. گفتم ممکنه ام اس باشه؟ گفت احتمالش خیلی کمه. منم اینطور برداشت کردم که خب پس ممکنه. بعدش تموم بغض این چند روز ریختم بیرون و تا میتونستم گریه کردم. خیلی وقت بود اینجوری گریه نکرده بودم. الان خالی‌ام. حالم بهتره. فعلا می‌خوام زندگیمو کنم. با آرامش. با چیزای خوب.

ایزابلا ایزابلایی
باید جایی وجود داشته باشد با نگهبانان آهنین که هرگز با کسی شوخی نداشته باشند، و تمام افکار را از آدم بگیرند و بگویند برو تو. جایی که فقط بگویند بخواب بدون هیچ چیز اضافه ای. فکر نامربوطی. جایی که افکارت را ببرند هوا خوری.
ایزابلا ایزابلایی
من خوشبختم چون بلاگرم و دوستایی دارم که حتی یک بار ندیدمشون و شاید وبلاگشونم ندیده باشم، دوستای خاموش و روشن، که وقتی حالت خوب نیس یه چیزی میگن که حس بهتری واست ایجاد شه. لحظه رو برات آرومتر می‌کنن. خواننده‌های خاموش. اونایی که همیشه ساکتن ولی یهو یه چیزی میگن. در رابطه با پست قبلی اون نشونه‌ها هنوزم هستن. گزگز تبدیل به خارش شده یه جاهایی درد خفیف یا نمی‌دونم چی و گاهی کرختی یا خواب‌رفتگی. اون ترس و احساس وحشتناک آرومتر شده. یه جور مقابله با خود. فعلا باید ببینم چی پیش میاد. مرسی که هستین. حتی یه دونه‌تونم برام ارزشمنده. توی دنیایی که معلوم نیس کی به کیه، چی به جز کلمات و نوشته‌ها می‌تونه تسکین بخش باشه؟

ایزابلا ایزابلایی

علاوه بر سوزش چشمام که کم شده در حددودرصد، دوشبه دست و پاهام گزگز میکنن، تمام بدنم نبض میزنه، سردرد داشتم قبل از سوزش چشام که فک میکردم بخاطر عفونت دندونمه. دیشب سرچ کردم این علائم  ام اس بود، ثانیه به ثانیه دیشب بیدار بودم و زجر کشیدم. زجری که نمیتونم توصیفش کنم. الان کمی دستام کرخته. نمی دونم شاید تلقین باشه. کمی هم امیدوارم بخاطر افتادن چندوقت پیشم از پله ها باشه که مهره کمرم درد گرفته بود. یا عوارض داکسی سایکلین که میخورم. تپش قلب هم جای خود داره. نمیدونم چه مرگمه و باید به کی بگم. دست و پاهای خوشگل ولاک زدمو نگاه میکنم. نمیخوام از دستشون بدم. میخوام با دستام بنویسم. پیانو بزنم. دستای یارمو فشار بدم. میخوام با پاهام بدوم. تمام دنیارو. نمیتونم به هیشکی بگم. اگه بگم همه کپ میکنن. چی بگم. بگم دست و پام گزگز میکنه. آمادگی دکتررفتن ندارم. آمادگی یه زجر بزرگترو ندارم. تنها جایی که تونستم بیام بگم یکم آروم شم اینجا بود. خدا کنه آروم شم. خدا کنه بتونم دوساعت بخوابم. 

*اگه چیزی میدونید بهم بگید******** هرچیزی...

ایزابلا ایزابلایی
بیا بازی راه بیاندازیم. بازیِ با چشم‌هایمان حرف بزنیم. من قرار باشد بازی کنم و تو حدس بزنی.
من تو را حدس بزنم، من دوست داشتنت تا جهنم را با مردمک‌هایم نشان بدهم و برق چشم‌هایت را ببینم. 
قرار باشد طراوت موهایت یا بوی مژه‌هایت را نشان بدهم، خواندن بلدی؟

ایزابلا ایزابلایی

می‌خوام برم سیب‌زمینی سرخ کنم. این لباس کاموایی طوسی رو که یه خرس روش داره و یکی از نخای زیر یقه‌اش اومده بیرون و باز شده رو دربیارم و یه بلوز چارخونه بپوشم. یا یه لباسی که احساس بهتری بهم بده. یعنی یه جوری باید به جون خودم بیافتم. سه تا فیلم دیدم از صبح. هکسا ریج، مونلایت، اریوال. فضای ذهنم تجریه و تحلیله الان. دوس دارم تا میکشه بدنم و مغزم فیلم ببینم پشت‌سر هم. ولی نمیکشه. وسط مونلایت چهاربار خواب رفتم. بعد بیدار شدم و دوباره ادامه دادم. گوشیم‌ شارژ نداره، یکی نیس بزنه به شارژ. یا یه دونه سه‌راه بخره که سیمش برسه به من. این بزرگترین معضل این روزامه. دوتا پریز فقط؟ باید دور تا دور پریز می‌زدن آدم هرطرف می‌خوابه دستش رو دراز کنه و پریز رو لمس کنه. داشتم می‌گفتم بدجور درونگراییم عود کرده رفیق. هیچی ندارم به کسی بگم. درونم یه زن پرحرف، یه زن خیلی پرحرف هست که راهی به بیرون پیدا نمی‌کنه. هرروز هزار دور می‌چرخه دور خودش و خسته می‌شه خوابش می‌بره. تو جمع فقط به حرفای بفیه می‌خندم و اگه کسی سوالی داشته باشه جواب می‌دم. اگه سوالی نداشته باشه، هیچ حرفی نمی‌مونه. یه موضع بالاتر از بقیه‌ای هم گرفتم نسبت به همه. مدام تو دلم به مردم میگم مزخرف و مسخره. یعنی می‌خوام همه‌چی سریع تموم شه بیام تو سکوت خودم. بدجور حالم‌رو خوب میکنه. این اتاق. این سکوت. اینکه با هیشکی حرف نزنم. اینکه پیامای تلگرام دوستامو بخونم و جواب ندم. یا نظرات مردم رو راجع‌به سیاست و دنیا بدونم و هیچی نگم. قبلا دوس داشتم یه چیزایی هم بگم. الان همه‌چی فرق کرده. می‌دونی من یه کرم در خود بلولیم بزرگ دارم. در خود بلولیم و بیرون نیاییم. هی گندیدن و گندیدن تا شاید یه وقتی سرریز کردن. یه پسره گفت بیا با من ازدواج کن. گفتم پیچیده است. گفت معیاراتو بگو. گفتم نمیدونم. گفت یعنی نمی‌دونی چی می‌خوای؟ گفتم می‌دونم ولی نمی‌تونم بگم بهت :) می‌دونی مردم دیوونه شدن. یکی یهو برمی‌گرده بهت میگه بیا ازدواج کنیم. نه تورو می‌شناسه، نه می‌دونه تو کی‌ای. این چیزا برام وحشتناکه. اینکه بخوام اینجوری به کسی تن بدم. به دوست داشتن تن بدم. هرچی فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌خوام به هیچ‌کاری تن بدم. اگه پول داشتم برمی‌داشتم می‌رفتم یه گوشه دنیا چندسال می‌موندم تا بعدش ببینم چی ‌می‌شه. هم خونه‌های مختلف می‌گرفتم و زندگی‌های جدید رو مزه می‌کردم. جاهای سخت زندگی می‌کردم و شبا داستانای روزامو می‌نوشتم. فعلا که فقط چند روز پیش به استاد راهنمام سال نو رو تبریک گفتم. می‌بینی؟ آدم حتی وقتی میگه حوصله نداره و اینا بازم از این‌حور کارا می‌کنه. استاد راهنمام یه پیرمرد مهربونه. با یه تیپ خاص. یه دونه شلوار کرم رنگ که پاچه‌هاش تا خورده و نمی‌دونم اسم مدلش چیه داره. بالای پاچه‌های شلوار، بالای زانوش هم به گشادی میزنه و پایین یه نمه تنگ می‌شه. مدل رسمی تر و کم‌جاگیرتر شلوار کردی. بعد یه دونه جاسوئیچی و کیف موبایلم از شلوارش آویزون شده. خوشم میاد ازش. مدل خودش رو داره. یعنی توی ایران شاید سه چهارتا شلوار به سلیقه‌اش وجود داشته باشه به نظرم. لطیفه و سخت‌گیر. نمی‌دونستم چجوری باید پیام بدم بهش. دو خط واسش نوشتم. بعد از دوروز آفلاین بودن جواب داد. بهم گفته بود و علیکم السلام  به دختربزرگوارم و از این چیزا. خوشحال شدم. معلوم بود از ته دلش خوشحال شده یا من واسه خوشایند خودم اینجوری می‌خواستم. بعد پیامای دیگه تلگرامم نگاه کردم. آدم حق داره جواب بعضی‌ها رو نده دیگه نه؟ آدمایی که سالی یه بار یه پیام می‌فرستن واسه آدم که اونم یه پیام بلندبالای تکراری که واسه همه لیستشون فرستادن. اگه می‌خوای تبریک بگی. به مخاطبت احترام بذار. واسه هرکسی یه چیز خاص خودش رو بگو لعنتی. برگه‌های ترجمه نشده الان تو چشمم دارن زل زل نگاه می‌کنن. با یه دونه موضوع تحقیق. که باید بعد از عید بریم واسه ارائه. یه همگروهی دارم که خیلی رو اعصابه. اینکه من هنوز واسه تحقیقمون هیچکاری نکردم درست. ولی اون از دوروز بعد از اون هی می‌گفت چیکار کردی واسه اون موضوع. حالا هرکار کردم بابا. مطمئن باش انجامش میدم. حالا کی‌اش به خودم ربط داره. وسط تایمای خالی کلاسامونم می‌گفت بیا بریم موضوع در بیاریم. گفتم من درآوردم. بابا بی ریلکس.  برا همین از کار گروهی خوشم نمیاد. به طرف گفتی این قسمت کار با من. خب انجامش می‌دی دیگه. ندادمم نمره خودم کم می‌شه. اینکه هی بخوای درگوش یکی وزوز کنی کار درستی نیست به نظرم. منم هنوز ایده‌ای ندارم بارش البته چون حوصلشو ندارم. تنها ایده‌ی الانم همون سیب زمینی سرخ کرده است. می‌خوام برم اینقد سیب‌زمینی سرخ کنم تا جهان‌بینیم عوض شه. یا راهی برای نجات بشریت.

ایزابلا ایزابلایی