گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

حالا یه وقتایی نیاز میشه آدم گنجشک کوچولوی توی گلوشو پرواز بده. ولی بدیش اینه اون یکی گنجشگ تو قلب آدم بال بال میزنه و غمگین میشه.

ایزابلا ایزابلایی

موهامو پسرونه کوتاه کردم بهم نمیاد، دیگه هیچی بهم نمیاد مث یه دخترکوچولوی دوساله شدم که هرچی میپوشم هرچی میخرم هرجا میرم هرکار میکنم تا تو نباشی هیچی سرجاش نیست. باز میگردم همون نقطه اول هیچی بهم نمیاد به جز تو.

ایزابلا ایزابلایی
امروز به خودم قول دادم تمرین کنم، کمتر نسبت به خودم خشونت داشته باشم و بیشتر خودم رو دوست داشته باشم.
ایزابلا ایزابلایی
کسی تو رو بلدِ، جوری که خودت بلد نیستی، وفتی بخواد بذاره بره، تو باید تیکه‌های مونده از خودت رو که اون جا گذاشته برداری و سعی کنی تنها کسی باشی که به بهترین شکل ممکن خودت رو یاد بگیری، تا کمتر صدمه ببینی.
ایزابلا ایزابلایی
اگر انار و خرمالو و نارنگی نبودند، چگونه آذر را به چالش می‌کشیدیم؟
ایزابلا ایزابلایی

با ما نامهربون بودی آبان. وقتش شده بزاری بری و به کارات فکر کنی. به هوات که گاهی بد دلگیر بود. به عصرات به بوهای خاطره انگیزت به خداحافظی‌های معمولی و برای همیشه‌ات. به قول‌های ناتمامت، به نگاه‌های نصفه کاره به بوی باران فوق‌العاده به دست‌های قفل شده‌ی جدا مانده، به چشم‌های کسی که دوست می‌دارم و میان ما آبان است. می‌بینی کوتاه‌تر از تو پیدا نکردم آبان. دلم گرفته و تو تنها کسی هستی که می‌توانم با مشت‌های متوالی به سینه‌ات بکوبم و تو تقلا کنی و آخر سر من باشم که چیزی را باخته‌ام.

ایزابلا ایزابلایی
سرما خوردم اما خوشم میاد. حالتش رو دوست دارم. صدات خش خشی میشه و انگار ازتوی یه چاه بزرگ به زور به بیرون میرسه. میپیچی دور پتو و صدسال می‌خوابی. هی دستمال می‌کشی بیرون و فین فین. باز دوباره آب دماغت شره می‌کنه. یه موقع‌هایی کلا سر دماغت می‌سابه. هورت میکشی آبمیوه و سوپ و آب پرتقالارو. موهاتو هی از پیشونیت میزنی کنار. یه جور حالت عاشقانه است انگار. یا آدم اداشو در میاره. هی برا خودش ناز می‌کنه ولی کسی نازشو نمی‌کشه. اگه‌م بکشه اونی نیست که آدم دلش بخواد. واسه همین هی بیشتر تب میکنه. هی بیشتر تو پتو پیچ می‌خوره و خی بیشتر خوابش میبره. ولی بازم این حالت رو دوست داره.
ایزابلا ایزابلایی

خانه را بلد بودم. صدای قیژقیژ در توالت و رمز چگونه راحت‌تر در آن را ببندم. اینکه کجای آینه لکه مونده و با شیشه‌پاک‌کن پاک نمیشود. زاویه‌ای که هرشب مسواکت را می‌گذاشتی و نحوه‌ی چروک شدن دستمالی که از روی وسواس زیر مسواکت می‌گذاشتی. رد انگشتانت روی در خمیردندان، صدای قهقه‌ات از توی اتاق، پنجره‌ای که روبه خیابون باز می‌شد و گاهی ارتباط خنده‌داری با اهالی برقرار می‌گردیم، تغییرشکل خانه وقتی که نبودی و بوی خانه وقتی که میآمدی. چشمان کنجکاوت که مرا می‌کاوید ودست‌های زمختت که مرا حس می‌کرد. حالت آشپزخانه وقتی که با جدیت تمام ظرف میشستی و هیجان تارهای صوتی‌ات هنگام تعریف ماجراهای روزانه، دانه‌های ریز برنج جامانده و چسبیده به کف انگشت پایت، سکوتی که تنها دو آشنا معنی‌اش را می‌فهمند ولاغیر. عینک آفتابی زشتت که به چهره‌ات نمی‌آمد ولی من آنرا دوست داشتم، کاج‌هایی که سهم من از خیابان‌ها بودند و حالا جزئی از آن اتاق شده بودند، قلق جامایع ظرفشویی که با جای خاصی از کف دست بیرون می‌آمد و بوی حمامی که فقط مخصوص آنجا بود، ظرف‌های  رنگ و رورفته، مگنتهای روی یخچال با یادداشت دستور کیک یخچالی که برایت نوشته بودم، آن شکلات‌های بدمزه روی یخچال و آلبالوخشکه‌ها، تخمه‌ها، خوراکی‌های هله‌هوله‌ای، صدای قدم‌های مختص خودت کف خاته، صدای کتری آب جوش، فندک خراب، برنج‌های شفته من، کارت‌های جامانده روی پیشخوان، عطری که آخرش ملتده و خداحافظی معمولی‌ای که کسی خبرنداشت، ما نمی‌دانستیم و دنیا زیادی زشت بود. بلدشدن‌ها و بعد رها کردن‌ها.

ایزابلا ایزابلایی

یعنی می‌خوام بگم تو این مدت رشد کردم. 

ایزابلا ایزابلایی