گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۱۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

باید خودت را بیاندازی به جان ظرف‌ها و قابلمه‌ها و پارچ‌های جرم گرفته و هی بسابی، اسکاچ را به جانشان بمالی و برق بیاندازی‌شان، باز بروی سراغ کابینت‌ها و بیشتر ظرف سابیده نشده پیدا کنی و آنقدر بشوری که همه چیز یادت برود.
به همین سادگی است، همه چیز یادت می‌رود، نگرانی‌هایت پشت ذهنت دست و پا می‌زنند و دست‌هایت در نبرد با قابلمه‌های روی و چدن پیروز می‌شوند، همیشه همین است، قدرت دست‌ها می‌تواند بزرگترین افکار را از شما براند و شما را تا مزرهای آزادی و رهایی از اسارت غم‌ها نجات دهد، آشپزخانه رسالتش این است، ساخته شده است برای نجات دادن.
او شما را با دلی پر از اندوه و نگرانی تحویل می‌گیرد و با دلی تهی از همه‌چیز تحویل می‌دهد، باید دل به دلش دهی. کار برای انجام دادن و دست‌هایت را به کار گرفتن زیاد دارد. کار برای به خواب بردن درونت زیاد دارد. بر‌می‌داری گوجه و خیارها را توی جا میوه‌ای یخچال می‌اندازی، می‌بینی پیازها بویشان حواست را گرفته، پیازها توی سبدشان جا می‌گیرند ، سالاد میوه روی میز منتظر سروسامان یافتن است، کمی مزه مزه می‌کنی، یاد مرغ‌های همسایه می‌افتی، مرغ سالاد می‌خورد؟ سالاد میوه؟ یقینا باید سالاد‌هایی با چنین برش‌های با ظرافت و هنرمندانه‌ای را دوست داشته باشند، کمی از سهمشان را برمی‌داری و بقیه را گوشه‌ای می‌گذاری.
لعنتی لکه  به این بزرگی جان میز را به درد آورده است، پیس پیس شیشه پاک کن تو را قلقلک می‌دهد و همه‌جای میز را با پارچه نخی گل‌گلی لکه گیری می‌کنی، وسواست عود می‌کند از این طرف میز به آن طرف میز هی بیشتر پارچه را می‌مالی، که نکند لکه‌ای، خشی، چیزی مانده باشد، قرص ‌های جوشان و انواع مسکن‌ها را جمع و جور می‌کنی و یادت می‌افتد که سفره نان را تمیز نشده و نامنظم پیچیده شده است، سفره را باز می‌کنی، نان‎های ریز خشک شده را جدا می‌کنی و گوشه‌های سفره را روی هم می‌گذاری مرض قرینه کردن اشیا تازه به جانت می‌افتد، آخ که خوب مرضی است، هی دو طرف گوشه‌های سفره را روی هم می‌گذاری و هی مثل هم نمی‌شوند و دوباره و دوباره. بلاخره درست می‌شود.
قرینه کردن به جانت افتاده است، به جان پرده‌های گل قهوه‌ای با زمینه‌ی روغن گرفته تا گوشه‌هایشان را قرینه کنی. دو تا قوطی نمکدان و فلفلدان هم قرینه نشده‌اند، باید آن‌ها را درست، صاف و بدون زاویه با خودشان و با زاویه مساوی نسبت به عرض میزها و میله‌های صندلی قرار بدهی و هی تکانشان بدهی تا درجای مناسبشان قرار بگیرند.
 پارچه‌ها حالا چربی گرفته‌اند باید آن‌ها را شست و چلاند و توی آفتاب آخرین روزهای اردیبهشتی قرار داد، موکت کف آشپزخانه رد سوختگی را با خودش عجین کرده انگار که با آن متولد شده، تیک‌تاک ساعت بالای کابینت ساعت سه بعدازظهر را نشان می‌دهد؛ دست‌هایت خسته‌اند، تنت آسوده.

می‌خواهی برگردی. می‌خواهی باز هم به کارهای بامزه آشپزخانه برگردی، سیم ظرفشویی را به تن سینک بیاندازی، جاظرفی را خالی کنی. نگران رنگ‌پریدن گل‌های رنگی ظرف‌ها باشی، نگران درشت بودن قندهای داخل قندان و لهیده‌شدن گوجه‌های داخل یخچال. نگران نبستن شیرهایی که می‌خواهی ماستشان کنی و نگران بو گرفتن دست‌هایت که سیرو پیاز بهشان چسبیده است.

می‌خواهی تا ابد نگران این چیزها باشی. نگران اینکه شربت آبلیمو را یکبار گلاب بزنی و یکبار خاکشیر و طعم جدید بیافرینی یا اینکه مرباهای توت فرنگی را با آلبالو قاطی کنی یا جدا جدا بپزی.
به جایی می‌رسی که نگرانی‌های آشپزخانه‌ای می‌خواهی. می‌خواهی برایت مهم باشد که گوشه‌ی استکان ازران قیمتت پریده و مثل بقیه استکان‌ها نیست و انجیرهای توی فریز بدجور خشک شده‌اند و زیردندان قرار نمی‌گیرند. زیرگاز ته بگیرد و ته دیگ کمی برشته شود، تو این چیزها را می‌خواهی. این چیزها را این نگرانی‌ها را.
 دنیای دست‌ها را با تعطیلی افکاربیهوده می‌خواهی. باید بازهم به آشپزخانه بروی، باید خودت را به جان تمام ظرف‌ها و وسایل بیاندازی. وقت تنگ است، باید دست‌هایت را به خودت غلبه کنی. رسالت آشپزخانه همین است. جنگ‌ دست‌ها و افکار.
ایزابلا ایزابلایی
میشود یه قیچی باغبانی داشته باشم؟ شاید بشود با آن لب‌های کسی که هزار هزار حرف نگفته را خورده است، قیچی کرد، شاید تنها راه مانده همین باشد. یک قیچی باغبانی.
ایزابلا ایزابلایی
چرا آدم‌ها وقتی پیر می‌شوند و یک‌جای بدنشان دیگر کار نمی‌کند، نمی‌شود جای خراب را کند و بیرون انداخت و رفت برایشان کلیه نو، قلب دست‌اول، پای تندرو و موی مشکی خرید؟ علم کی به آنجا می‌رسد که بشود کلیه خرابِ کار نکن را کند و با یک نو تعویض کرد بدون اینکه افراد پیر از مردن بترسند؟
ایزابلا ایزابلایی
همین است دیگر، آدم می‌ماند توی رودربایستی و قبول می‌کند. بعد هی گلوی خودش را فشار می‎‌دهد که چرا قبول کردی، هی دادگاه خودش را برگزار می‌کند و باردیگر و باردیگر. همین است دیگر، آدم در کشمکش شلوغی‌های این‌روزها یک تیر از دیگران می‌خورد صدتا از خودش.
ایزابلا ایزابلایی
آدم حتی با تیپ نارنجی و لیمویی می‌تونه شاد نباشه، با کاردستی باب اسفنجی و جغدهای دست‌ساز، با کیف‌پول قرمز نمدی که یادگاری گرفته و با هدست مشکی هدیه تولدی که روزی فکر می‌کرد مگه میشه آدم اینو داشته باشه و غصه بخوره؟ حتی با یک کیلو آلوچه و توت فرنگی، با شکلاتای پشمکی و کاکائویی و با پاستیل‌های شکلی که همشون یه لبخند بزرگ دارن و رنگی رنگی‌ان با ده‌تا دونه کش مو باریک رنگی و یه جعبه کش باریک رنگارنگ مخصوص بافت مو که قوطیش شکل شیشه شیر عروسکاست و چندتا تیکه بزرگ کاکائوی نه چندان تلخ، با خوردن خوردنی‌های عجیب و غریب و آبمیوه‌های جورواجور، با دیدن جاهای هیجان‌انگیز که ولع نگاه کردنش هی تو آدم ول می‌خوره و آدمو سیر نمیکنه؛ با داشتن کمدی که روزها براش نقشه کشیده بوده تا کتابای جدید توش بزاره و حتی با کشف اون کتابفروشی دنج و قشنگ، با هدیه گرفتن مگنت‌های روی یخچال و داشتن گلدون گل‌های مختلف و رنگی، حتی با داشتن اون جوراب پاپیو‌ن‌دار بنفش که دوماهه دلش نمیاد پاش کنه و فقط نگاهش می‌کنه و با داشتن تی‌شرت پلنگ‌صورتی و برج ایفل و دخترای لاغرعینکی با داشتن کلکسیون عروسکای ریز و پشمالو، با پرسه‌های شبانه و خواب‌های طولانی مدت صبحگاهی، حتی با دلمه پیچیدن تو برگ مو و ته دیگ کاهو و سیب‌زمینی، با موهای بافته و به باد داده و دوچرخه‌سواری‌های طولانی و کشیدن لپ‎بچه‌ها با هیچی، انگار با هیچی شاد نمی‌شه، آدم گاهی ساخته شده برای خوشحال نشدن، برای پیچیدن خودش لای پتو و تا شب غصه خوردن، آدم می‎تونه فکر کنه تا ابد همون‌طور می‌مونه، بعد یکی که شاید آدم فضایی باشه واسش می‌نویسه یواشکی دوست دارم، بعد با خودش میگه این همه وقت مرض "دوست نداشته شدن" گرفته بودم و نمی‌دونستم.
ایزابلا ایزابلایی
مامان برای رفتن به پیاده‌روی ذوق دارد، اگر تعداد دفعاتی که او فقط به منظور پیاده‌روی کفش به پا کرده است را حساب و منهای تعداد دفعاتی که توی پارک همه‌مان با هم راه رفته‌ایم کنیم، او اولین بار است که کفش‌های آبی ورزشی پوشیده، و با مانتوی قهوه‌ای و شلوارنیمه‌راحتی با همسایه‌هایمان قرار پیاده‌روی گذاشته است، او تنها زنی است که می‌شناسم برایش مهم نیست با چه مدل لباسی یا حتی چه نوع کفشی به پیاده‌روی برود، تنها زنی است که هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت خودش را نمی‌بیند و همه را می‌بیند، او برای پیاده‌روی شبانه ذوق دارد و این ذوق را در انگشتانش پنهان می‌کند، بعد می‌گوید زود برمی‌گردم، بعد که طنین صدایش در گوشم پیچید و او رفت، با خودم می‌گویم کاش بیشتر نگاهش کرده بودم.
ایزابلا ایزابلایی

بارها گفته‌ام، ما اسیر لحظه‌ها هستیم، زندگی ما را تصمیمات لحظه‌ای می‌سازد. تصمیماتی که در آن دقیقه در آن لحظه در آن افکار و حالمان مطمئن بودیم که درست است و اتخاذشان می‌کنیم، بعد چرخ گردون می‌چرخد و می‌چرخد در نقطه‌ای به این اصل می‌رسیم که تصمیم قبلی‌مان اشتباه است، این اصل می‌تواند یا براساس آموختن تجربه و دانش‌ها و افکار جدید در زندگی باشد که قاعدتا بعد از این نباید اسم تصمیم قبلی‌مان اشتباه باشد یا با عذاب وجدان و ناراحتی همراه باشد، چون کاری را کرده‌ایم که قبلا درست بوده است یا حداقل به نظر ما درست‌ترین بوده است و یا در این لحظه باز در دام افتاده‌ایم در دام همان لحظه‌ای که چندی قبل افکار ما را به سمتی سوق می‌داد و ما او را به سمت تصمیممان. ما اسیر لحظه‌ها هستیم. و به نظرم این لحظه‌ها هستند که گناهکار و مجرم‌اند.

ایزابلا ایزابلایی
همون‌وقتی که همه‌چیز یادم رفته بود و کلمه "تعمیرگاه اتومبیل"  از دهانم بیرون نمی‌اومد و به جاش گفتم "سالن ماشین درست‌کَُنی"، همون‌وقت فقط.
ایزابلا ایزابلایی

در عرض همین دوروز که پست "برگشتن به زندگی عادی" را نوشتم، ناگهان توی یک جهنم بزرگ گیر افتادم، توی جهنمی که مرگ را جلوی خودم می‌دیدم با تمام وجود، در یک قدمی. در تمام این دوروز تمام برنامه‌ها و آرزوهای بعد از کنکورم دود شد رفت هوا، حتی زندگی عادی‌ام هم مختل شد و قادر به خوردن، خوابیدن، فکر کردن به هیچ چیز جز مرگ و حسرت زنده بودن و زندگی کردن نداشتم، حسرت در آغوش کشیدن عزیزانم، حسرت بیشتر و بیشتر زنده ماندن، تا جواب آن آزمایش آمد؛ هیچ چیز نمی‌خواستم مطلقا هیچ چیز توی دنیا نمی‌خواستم به جز سلامتی‌ام، به جز پدرومادر و خانواده‌ام، هیچ‌چیز نمی‌خواستم جزفرصت دوباره، اینکه کمتر عزیزانم را آزار دهم، خوش‌اخلاق باشم و همه‌چیز را شل‌تر بگیرم، زندگی آنقدری که سختش کرده‌ایم نیست، به همین سادگی که یک روز می‌آیند به شما می‌گویند  فلانی فلان بیماری واگیردار صعب‌العلاج را گرفته است و فلانی کسی باشد که تو و تمام خانواده‌ات با او رفت و آمد زیاد داشته باشید، بعد بگویند بد نیست شما هم آزمایش بدهید بلکه گرفتار نشده باشید، به همین سادگی. به همین سادگی می‌تواند همه‌چیز دود شود برود هوا. به همین سادگی احتمالات می‌تواند شما را از پای دربیاورد، بعد تا نتیجه آزمایش را بگیرید همه‌شما هزار هزار بار بمیرید و زنده بشوید، و هرکدام اول بخواهید دیگری سالم باشد و هی توی جنگ یعنی کداممان؟ هی جان بدهید، می‌دانید چه می‌گویم؟ قطعا نه. باید توی چنین موقعیت‌هایی قرار گرفت تا فهمید زندگی چه بازی‌هایی که ندارد، چه شب‌هایی که صبح نمی‌شود و نمی‌شود.

*رفقا قدر سلامتی‌تون و خانواده و عزیزانتون رو  خیلی "محکم" بدونید، بغلشان کنید و به آنها بگویید که چقدر دوستشان دارید، واقعا وقت تنگ است، خیلی، خیلی...

ایزابلا ایزابلایی
دو دقیقه فقط دو دقیقه می‌تواند زندگی شما را از این رو به آن رو کند، کاری کند که فقط و فقط آرزو داشته باشید به پنج دقیقه قبل بازگردید، یا حتی سه دقیقه قبل، که ندانید، که چیزی ندانید، هروقت می‌خواهم یک روز آسوده باشم، زندگی مشتش را باز می‌کند و به یاد می‌آورد که برای تک تک دقایق و لحظات برنامه دارد و تو نمی‌دانی، آخ توی بیچاره نمی‌دانی.
ایزابلا ایزابلایی