گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۲۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

متاسفانه وقتی صدای خرِ عذاب وجدانتان در می‌آید، که گه مورد نظرِ شما خورده شده‌است، صرفا و قطعا.
ایزابلا ایزابلایی
ایستاده بودیم جلوی سوپرمارکت. با برادرم. یک لیست داشتیم. من آن کنار نشستم و خودم را به موسیقی سپردم. بعد از آن کل‌کل‌های همیشگی که انگار تمامی ندارند، با لیست خرید شده برگشته بود. نشست کنارم. با هم قهربودیم. دوتا رانی درآورد و نشانم داد. تشنه‌ام بود. گفت هلو یا پرتقال. گفتم هلو. گفت بیا همین‌جا بخوریم و بعد برویم خانه. گفت پولم نرسید برای بقیه رانی بخرم، به کسی نگو رانی خوردیم. چیزی نمانده بود پقی بزنم زیر خنده و آشتی کنم. خودم را کنترل کردم. رانی را باز کردم. چند نفس بعد حتی تیکه‌ی ریز ته قوطی را هم خورده بودم. بعد به برادرنوجوانم نگاه کردم و گفتم برو که رفتیم.
ایزابلا ایزابلایی
ساعت 7 صبح به نانوا گفتم : حساب سه هزارتومان آرد بدهید لطفا. بعد کیسه‌ی پلاستیکی را گذاشتم توی دستش. بوی نان به جای خواب نشسته بود در اعماق وجودم. یک‌نان هم برداشتم. پنج هزارتومانی را دادم و راه افتادم. به هیچ‌چیزی فکر نکردم. می‌خواستم زودتر برسم به رخت‌خوابم. نیم ساعت بعد آردها را دادم به مادرم. می‌خواست نان خانگی بپزد. کلیدها را گذاشتم روی‌میز و خودم را پرت کردم به جای خوابم. می‌دانستم خوابم نمی‌برد. کتاب بهترین گرم کننده‌ی چشم اینجور مواقع است. چندداستان کوتاه خواندم، یک ساعت شده بود و من خیال خواب رفتن نداشتم. بعد تلفن‌مان زنگ خورد. یک ماه قبل با ناامیدی تمام یک فرم فرمالیته درخواست اخذ مجوز برای کاری پر کرده بودم و حالا امروز تماس گرفته بودند. بوی خمیر ورآمده توی خانه پیچیده بود. بعد پدرم زنگ زد. گفت باید بروی دنبالش. گفت خسته نشوی. حس خاصی نداشتم. همیشه چیزهایی که می‌خواهیم خیلی دیر به ما رو نشان می‌دهند، گفتم می‌روم. خانه غرق در ساعت ده صبح شده بود. گفتم خدا کند اگر شدنی هست تا یک‌ماه آینده تکلیفش معلوم شود. بعد ملحفه را کشیدم روی صورتم تا از هجوم افکار فرار کنم. همیشه کارهای جدید آدم را می‌ترسانند. کارهایی که فرصتی هستند برای رسیدن به بعضی‌ ایده‌آل‌ها. چند دقیقه بعد در یک‌جور خلسه‌ای از خواب و بیداری بودم. انگار چشمانم گلریزان خواب برپا کرده بودند. خواب هجوم می‌آورد و افکار آن را پس می‌زد. چرت نیم‌روزی‌ام را خراب کردم. باید حواسم را پرت می‌کردم، همیشه این‌جور موقع‌ها که در موقعیت‌های خاص قرار می‌گیرم، زمان می‌خواهم تا منطقی فکر کنم، چندتا لاک برداشتم و رنگ کلیدهایم را که پریده و چرک شده بود را ترمیم کردم و برای‌شان شکلک لبخند گذاشتم. نقاشی‌ بچه‌گانه‌ام را به دیوار زدم و نشستم شیشه‌های عینک را لکه‌گیری کنم. بعد بوی نان آمد. نان برشته. داغ. توی دهانت که می‌گذاشتی آب می‌شد. یک نان را انتخاب کردم. پنیرمحلی سوغات مادربزرگ هم گوشه‌ی یخچال جا خوش کرده بود. با انگور وهندوانه. صبحانه خوردم. بقیه نان‌ها را مرتب کردم و در فریزر چیدم. بعد فکرم رها شده بود. هیچ چیزی نبود که آزارم بدهد یا مرا بترساند. بعد نوبت یکی از کتاب‌ها بود. خودش آمد سراغم. شروع کرد به خواندن. یک لحظه یاد نانوا افتادم، روپوش سفیدش با خمیرهای خشک‌شده و آستین‌های تازده تا بالای مچ دست‌هایش. کاش امکانش را داشت چند گونی آرد به زندگی‌ام بپاشد بعد آدم هرجور دلش خواست روی سفیدی‌ها نقش درست کند و لحظه خلق کند.
ایزابلا ایزابلایی
آیدین سیارسریع استادم بود، همه تکالیفم‌رو دقیق و خوب انجام داده بودم، بعد در کلاس رو باز گذاشته بود داشت می‌گفت لطفا از طنز بزن بیرون، بعد با نگاهش بهم می‌گفت از کلاس برو بیرون. من وحشت کرده بودم یه جورایی تمام امیدم از نوشتن پوچ شده بود، همون موقع پوریا عالمی رسید، یه چیزایی در گوش هم پچ‌پچ کردن و رفتن سراغ شاگردای دیگشون. من به پوریا عالمی می‌گفتم یه فرصت دیگه بهم بدین، شاید اشتباه شده باشه، اما اونا ندیده‌ می‌گرفتن. بعد همش یه حسی بهم می‌گفت دیدی اینجام پارتی‌بازیه. دیگه به هیچ‌چیزی امیدی نیست. بعدم از خواب بیدار شدم، خوشم اومده بود :)) می‌خوام با خواب‌هام کتاب بنویسم حتی. پسر زیادی متنوع و هیجانی‌اند لعنتی‌ها.
ایزابلا ایزابلایی
مردم توی رانندگی آدم را عصبانی می‌کنند، هی می‌پیچند توی راه شما. هی ماشین‌شان را می‌آورند می‌چسبانند به ماشین مادرشما. شما دلتان می‌خواهد جایی که می‌ایستید فقط مال خودتان باشد. ولی همین‌که پایتان را یک جای بد و آشغالی حتی بگذارید چهارصدتا ماشین از توی سوراخ‌های فاضلاب  پیدایشان می‌شود. حتی می‌خواهند توی اگزوز و باک ماشین شما هم پارک کنند. شما دلتان می‌خواهد تمام خیابان‌ها مال شما باشند. و شما بوق بزنید و با صدای موسیقی‌های مسخره راک برانید. لعنتی چراغ قرمزها را بگو شورش را درآورده‌اند. هی رییس بازی در‌می آورند که یعنی کجا؟کجا؟ یکی نیست بزند توی فک‌شان که بنفش کنند و به مردم بگوید بروید بروید، تا می‌توانید بروید زود جای پارک‌ها را بگیرید، بروید هی بچسبید به ماشین‌های جلوییتان. بعد هی شما را مجبور می‌کنند با عصبانیت گاز بدهید. یک مامورراهنمایی رانندگی لعنتی هم مثل روباه زیر درخت‌ها پنهان می‌شود و دستش با یک تابلوی مسخره ایست مثل شیشه پاک کن هی تیک برمی‌دارد. که یعنی ایست کن مچت را بده تا ما بگیریم. شما ایست نمی‌کنید دو تا بوق هم برایش می‌زنید و می‌زنید به راه. چون می‌ترسید جلوی خانه‌تان هیچ جای پارکی نباشد و تمام مردم هجوم آورده باشند و شما را بکشند و شما مرگ با شورش را دوست ندارید، مرگ با درگیری با پلیس را دوست دارید. به هرحال مردم توی رانندگی به شما حمله می‌کنند و می‌پیچند توی راه شما و شما راهی ندارید مگر اینکه تمام مردم دنیا را  که ماشین دارند بکشید و تمام جای پارک‌ها را صاحب شوید.
ایزابلا ایزابلایی

هردختری اندازه‌ی من باید یک بچه‌ی داداش داشته باشد که شش سالش باشد دندان‌های جلوییش کرم خورده باشند و وقتی می‌خندد لپ‌هایش سوراخ می‌شود و سرزانوهایش همیشه زخم‌های خشک انداخته داشته باشد و کمی تخس و مغرور باشد و هردوروز یک‌بار دلش عمه‌اش را بخواهد و با یک پلاستیک از شمشیر و ماشین‌های جنگی و تانک و تفنگ بیاید و هی آدم را مجبور کند باهاش بجنگد و اجازه ندهد الکی بگذاری او پیروز شود ، یک پسربچه شش ساله که از توی خانه‌شان برایت شکلات تلخ کش برود و هفته‌ای دوشب خانه شما بماند و هردوشب را در پشت‌بام بخوابید و روز بعدش با گریه و ناراحتی برود خانه‌شان. یک پسربچه شش ساله که خانه‌تان را به تانک می‌بندد اما هرهفته منتظر می‌مانید که مهمان کوچولویتان از راه برسد و دلتنگی‌هایتان را مفت بدهد و برود.

+من ندارم.

ایزابلا ایزابلایی
همین چندروز که نفسم توی گلویم می‌شکند و به سختی خود را بیرون پرتاب می‌کند و کمرم مدام تیر می‌کشد، به ایست قلبی فکر می‌کنم، اینکه اگر فردا چشم‌هایم باز نشوند، چه کسی رویاهایم را بیدار می‌کند؟
ایزابلا ایزابلایی
پیست رقص ساخته شده است برای اینکه جهان رفتار دست‌هایت را با قوس کمرم تماشا کند.

ایزابلا ایزابلایی
برای خرید شی بزرگی مثل گوشی، خانوادگی به پاساژی رفته بودیم. صاحب گوشی بابایم بود. بعد بهترین گوشی سورمه‌ای رنگ دنیا را انتخاب کردیم، بهترین قاب ضدضربه، بهترین خش‌گیرصفحه، بهترین شارژر ماشینی و بهترین لوازمی که یک پدر باید داشته باشد. همه‌مان جلوی ویترین ردیف شده بودیم و راجع‌به گوشی بحث می‌کردیم، من می‌خواستم بیشتر بحث کنم، می‌خواستم مواظب باشم که فروشنده سرهمه‌ی ما کلاه نگذارد، چشمانم را ریز کرده بودم و توی چشمانش براق شده بودم، منتظر بودم تا یک کلمه برضد فکرهای من بگوید و بعد مچش را بگیرم، هرچند دقیقه یکبار به اعضای خانواده‌ یادآوری می‌کردم چشمانتان را خوب باز نگه دارید تا کسی گوشی توی پاچه‌تان نیاندازد. بعد فروشنده هی کاری‌ می‌کرد که ما گوشی را بخریم، آخر سر خریدیمش. اگر دست من بود فروشنده‌ای را انتخاب می‌کردم که دست‌هایش یغور و صورتی رنگ نبودند، اما دست من نبود، دست همه ما بود، دست‌های صورتی نشان‌دهنده‌ی آدم‌های فریب‌کار و ماله کش است، این نظر من هست.بعد من فکر می‌کردم که دردسرهایم تمام شده است، اما دردسرهایم شروع شده بود، هی باید هزارشماره‌‌ی گوشی کهنه را توی گوشی نو وارد می‌کردیم. چون نمی‌شد شماره‌ هارا انتقال داد و همه از من می‌خواستند که راهی را پیدا کنم و شماره‌ها لشکری بفرستیم توی آن گوشی. اما مردم همیشه توقع‌های بیجا دارند. گفتم نمی‌شود، باید شیفت بگذاریم، دوبه دو. یکی شماره‌ها را بخواند، یکی توی گوشی ذخیره کند. نصفه شب شده بود و شماره‌ها تمام نشده بود. من گشتم توی گوشی پدرم، شماره‌هایی که به نظرم بی‌خودی می‌آمدند پاک کردم تا کارمان راحت‌تر شود. بعد همه را تهدید کردم که کسی چیزی نگوید، کسی چیزی نگفت. بعد نوبت آموزش صحیح کارکردن با گوشی بود که برعهده‌ی من بود. الان بابایم رفته است سفر. کار من چیست؟ خدمات پس از فروش
گوشی تا سه سال. کار خواهر کوچکم چیست؟ هردقیقه بپرسد چندتا شماره پاک کردی دیشب؟

ایزابلا ایزابلایی
خیلی خسته بود، ایستاده بودم و کار کردنش را نگاه می‌کردم، آنقدر سخت کار می‌کرد که حواسش به هیچ‌چیز نبود، می‌خواست آنقدر کار کند که هردویمان در آسایش باشیم، بعد گفتم یک لحظه می‌شود کار نکنی؟ نیم‌ساعت فقط؟ تردید داشت. انگار می‌ترسید از دست همدیگر برویم. با مکث کارش را رها کرد. گفتم بیا اینور. برایش یک جای خواب درست کرده بودم. گفتم استراحت کن، نیم ساعت. گریه کرد گفت نمی‌تواند. گفت دیر می‌شود. دستانم را دورش حلقه کردم، با تقلا سعی کرد خودش را از من جدا کند. خیس بود. خیس عرق. تی‌شرتش به تنش چسبیده بود. آنقدر تقلا کردم تا در آغوشم رام شد. گفت الان بوی خوب نمی‌دهم، الان نباید تو را بغل کنم، داشت خجالت می‌کشید، سفت‌تر بغلش کردم، تمام آن تی‌شرت خیس را می‌خواستم، تمام آن تن خسته را می‌خواستم، تمام آن بوی خوب را می‌خواستم. می‌خواستم قرن‌ها آن آغوش را ادامه دهم.
*از خواب‌ها
ایزابلا ایزابلایی