گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

دستم را بخار قابلمه سوزانده و درد جانکاهی تا رگ و گوشت دستم حس می‌کنم، صدای بلعیدن آب از توی دهانه سینک ظرفشویی اذیتم می‌کند و شروع کارم با شکست مواجه شده است، کمی دلسرد شده‌ام اما قصد عقب نشینی و این چیزها را ندارم. تصمیم برای رفتن به مصاحبه یک دانشگاه با شرایط خاص یا نرفتنش مدام توی ذهنم ول می‌خورد، احساس می‌کنم می‌خواهم هیچ‌جایی نروم. به دانشگاه نروم. به محل کار نروم، به مهمانی نروم. به عروسی‌هایی که هرشب دعوت می‎شویم و باید زورکی لبخند بزنم به آدم‌هایی که دوستشان ندارم اذیتم می‌کند. این زندگی دارد اذیتم می‌کند، دست انداخته لای گردنم و با لبخند فشار می‌دهد، این زندگی اذیت‌کننده به اذیت‌هایش نمی‌ارزد.
ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۵)

۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۸ گمـــــــشده :)
فک کنم بهتره سرکار رو بری چون بدون کار کلا هیجچی نمی ارزد
:|
پاسخ:
کار اول رو حتما میرم، منظورم کاردوم بود :)
۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۹ فاطیما کیان
هرکاری میکنی من دعا میکنم توش موفق باشی دختر :)
پاسخ:
مرسی عزیزدلم :)
۲۴ تیر ۹۵ ، ۲۱:۱۳ آناهــیــ ـــتا
منم یبار اینجوری سوختم :(
امیدوارم زود خلاص بشی از درد... از درد سوختگی و درد دوراهی
پاسخ:
ممنون آنای مهربون :) مخصوصا درد دوراهی...
زندگی همینه کاریشم نمیشه کرد..مثل میوه در هم هست مبخریم ، خوشی و ناخوشی درهمه....گاهی وقتا آدم از موجود بودن خسته میشه....
پاسخ:
همین درهم بودنش خوبی‌هاشو شیرین می‌کنه.
زندگی کلا نمی ارزد
پاسخ:
یه وقتایی می‌ارزد گمونم. اما بستگی به کیفیت زندگی‌ ما داره.