گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

پدربزرگم نشسته است روی مبل و بامزه‌ترین بازی ممکن را با بچه‌ای دوساله و من راه انداخته است. او گوشی‌اش بند دارد از همان‌هایی که به گردن آویزان می‌کنی. گوشی‌اش را روی فرش می‌گذارد و بندش را به طرف خودش پهن می‌کند و بعد به بچه دوساله می‌‌گوید بیا گوشی را بردار و بچه دوساله تا دستش به گوشی می‌رسد پدربزرگم بند را می‌کشد به طرف خودش و من هی بچه را تشویق می‌کنم و هنگام کشیدن بند هارهار می‌خندم. دست آخر بچه دوساله دستش را می‌خواند و حتی وقتی شکلات روی گوشی گذاشتیم مدتی مکث کرد و حرکتی انجام نداد، تا اینکه پدربزرگم یک فکر بکر به ذهنش رسید او آزاد و رها روی مبل نشست و دست‌هایش را در هوا چرخاند و به بچه دوساله گفت ببین من بند را نگرفتم حالا بیا و گوشی را بردار، ولی ای دل غافل او بند گوشی را به پایش انداخته بود، گمان نمی‌کنم هیچ‌کدام از مردم دنیا آن لحظه چنان مسرور و شاد بوده باشند که من هنگام کشیدن بند گوشی با پای پدربزرگم بلندترین و طولانی‌ترین قهقهه ممکن را سردادم.
ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۳)

۲۱ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۲ بانوی دی ماه
بیچاره بچه هه
پاسخ:
بچه هه می‌خندید انگار خوشش اومده بود..
این یه بازی ساده است می دونم اما دوست نداشتم ..یه جور سلب اعتماد ..نمی دونم چرا این حس بهم دست داد ..ببخشید ..
پاسخ:
درسته کاملا حست. انگار داری به بچه یاد می‌دی دورویی رو.
ولی در لحظه کاری رو می‌کنی که فکر می‌کنی درسته، شاید بهترین فکری بود برای سرگرم کردن بچه‌ای که مامانش مریضه. من در زمینه رابطه با بچه‌ها افتضاحم کلا!
می‌دونی بعد از نوشتن جواب این کامنت فکر کردم که دارم توجیه می‌کنم. بهتره بگم که آره ور خباثت آدما یه جاهایی رو نشون می‌ده... یا شایدم ندونستن. اون لحظات حتی یک ثانیه هم فکر نکردم کار اشتباهیه.
شادی خوبه، سخت نگیرید همسایه ها 😁