گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

توی یه عصر برفی اونقدر دویده بودم که باید می‌نشستم و نفس‌هامو آروم می‌کردم، اونقدر که  حس می‌کردم یه گلوله برفی خیلی بزرگ و شادم که هی بیشتر قل می‌خورم و بزرگتر و شادتر می‌شم، از اون لحظه‌هایی بود که همه‌چیز دست‌یافتنی بود، باید می‌نشستم و دست‌یافتنی‌هارو تا سرد نشده بودند توی جیب می‌گذاشتم.
ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۳)

۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۴۹ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
چه عالی 
خوش باشی همیشه 
و دست یافتنی ها همواره دست یافتنی تر بشن:)
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۴۰ .: جیرجیرک :.
ازون لحظه ها که لپات از سرما گل انداخته اما نفست اون قدر گرمه که همه ی برودت دور و برت رو با یک "ها" بخار می کنه و محو. چه حس خوبی :)
چه عالی واقعا
خوشی هایتان مستدام