گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

وسط کدام امتحان بود که عاشق شدم؟ همان‌جایی که بقیه را از عشق یواشکی نهی می‌کردم؟ از کجا آمد؟ بی هوا؟ به سبک دبیرستان؟
 بگذار بگویم که به سبک دبیرستان عاشق شده‌ام. همان‌طور یهویی، بدون‌فکر، بچه‌گانه و شاد. عشق چیز خوبی است. خودش پیدایت می‌کند، همانجایی که می‌گریزی خفتت می‌کند و قلبت را چنگ می‌زند. فرقی نمی‌کند امتحانت ژنتیک باشد و چیزی نخوانده باشی، او کارش را بلد است. بگذار بگویم عاشق شدن توی بیست و پنج سالگی فرق زیادی با هفده سالگی ندارد. همان دست و دل لرزیدن‌ها. همان تپش قلب‌ها. همان خریت‌ها. اما بیست و پنج‌سالگی به مراتب سخت‌تر. عاقل‌تر.دیوانه‌تر. عاشق‌تر. تمام این تضاد‌ها در پوست و رگ تو می‌دود و تو به این فکر می‌کنی که قدرت عشق چقدر است؟
ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۶)

۰۶ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۵ .: جیرجیرک :.
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ^_^
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۹ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
چه خوب
عشق خوبه، عشق واقعی خیلی خیلی خوبه
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۲ نیمه سیب سقراطی
من همیشه فکر میکردم فرق داره ... 
عشق در 18 سالگی و 25 سالگی ...
فکر میکنم از یه جایی به بعد آدم عاقل میشه نه عاشق ... دز عقل بیشتر میشه ، نمیشه ؟ 

پاسخ:
فکر میکنم دز عقل بیشتر میشه، دز اونور قضیه هم بیشتر میشه، یه جور نترسی و تا آخر ماجرا رو رفتن یه جور بی عقلی مفرط. عشق تو بیست و پنج سالگی واسه من خطرناک‌تره. عشقی که با پختگی همراهه ولی وقتی نگاه خودت میکنی خام خامی. جمع تضادها رو در خودت میبینی انگار.
سلام یکتا:)
۰۷ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۰۸ امین جهانی
به قول بالزاک : 
و رمان دیگری آغاز می شود ...
۰۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۰ رحیم فلاحتی
شوکرانی ست عشق !
:)