گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

پام پیچ خورده و کشیدگی تاندون شده یا چی. چقد من جلومو نمی‌بینم همیشه و فرت و فرت زمین بهم می‌خوره. از بچگی زمین خورم ملس بوده ، حالا ایندفه همینطور که سرمو توی ابرا کرده بودم و می‌چرخیدم واسه خودم یه پله رو ندیدم، یک فاکینگ پله زپرتی دوهفته منو بگا داده و باعث شده هی بشینم و پاشدن نتوانم. عصا گرفتم. انگار دوتا جسم سخت بهم دادن که علاوه بر راه رفتنم باید اونا رو حمل کنم اینجوری باهاشون برخورد می کنم میکشم دنبال خودم این ور اونور به جای اینکه اونا منو بکشن اونور اینور.
ایزابلا ایزابلایی