گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

حالم یک جوری است، می‌خواهم پوست خودم را پاره کنم و از توی آن بیرون بریزم. ولی به جای آن استرس دارد مرا پاره می‌کند. استرس چی؟ استرس شِر و وِر. درس‌هایم روی هم تلنبار شده‌اند و افسردگی یک جای مرا گرفته است و فشار می‌دهد. وبلاگم را دوست دارم ولی آن‌را به روز نمی‌کنم چون چیزهایی را که دوست دارم سیو می‌کنم که نکند تمام شوند یا مثل تمام چیزهای دیگر سرم را بچرخانم و ببینم نیستند دیگر. انگار که از اول نبوده‌اند. داشتم می‌گفتم حالم یک‌جوری است. یک‌جوری که تمامی ندارد، تمامی ندارد تا تمام کند مرا.
ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۵)

حالم منم یک جوری است  ..اما خیلی داغون تر شاید ..شاید 
پاسخ:
عزیزم امیدوارم این حالت هرچه زودتر با یه اتفاق قشنگ یا یه انقلاب درونی خوب شه...
۱۰ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۴ .: جیرجیرک :.
به خواب رفته ایم. می خواهم باور کنم این کرختی و سستی از زمستان است. می خواهم باور کنم فردای این بی حسی، جوانه زدن و سبز شدن است. بهار است. رودخانه از اعماق جاریست و فقط پوسته و سطح این زندگی یخ بسته است، باور کن :)
پاسخ:
چه خوب بود جیرجیرک جون :)) حتما به خواب رفته‌ایم...
۱۰ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۲ مرتضی معادی
جدیدا همه همین شکلی ان !
ایشالا بعد امتحانان درست میشه !
پاسخ:
زودتر درست شه دیگه!
بیا با هم دوست شیم باهم درس بخونیم:)))))
پاسخ:
بیا بیا :))
حال منم بده ... خیلی بد 
ایشالا خوب شه حالت 
پاسخ:
حال توام خوب شه، اونجوری که دلت می‌خواد