گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

داشتم فلافل می‌ذاشتم توی نان باگت. همون فلافلی که سلف سرویسیه و فلافلاش خیلی خوشمزه است. بعد وسطش اونقد از ته دل خندیدم که دستام قلقلک میومد و نمیتونست روی برداشتن گوجه و کاهو و خیارشور و بقیه چیزا تمرکز کنه. مدام صدام می‌رفت بالا. یه لحظه چنگک و نان رو گذاشتم همون جلو روی پیشخون.به زور گفتم نمی‌تونم به خواهرم. خواهرم گفت منم نمی‌تونم دوباره خندیدیم. داشتم یه خاطره می‌گفتم وسط خنده‌هام که نمی‌شد حتی یه جمله‌اش رو هم کامل کنم. هیچ‌کاری جز خندیدن نمی‌شد کرد. جز ما دوتا مشتری دیگه بود با آدمایی که اونجا کار می‌کردن. مونده بودم چیکار کنم که دستام قلقلک نیاد و بتونم وسطش ساندویچمو آماده کنم. گفتم بیا بخندیم تا تموم شه. چشممون افتاد به آدمای اونجا. همه می‌خندیدن انگار خنده مسری بود. رفته بود روی لب‌ها و ریخته بود لای دندونای آدما. دیگه راحت‌تر می‌شد قهقهه زد. زندگی وسط چنگک پراز خیارشور با دختری که نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه جریان داشت.
ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۷)

۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۸ فاطیما کیان
ای جان
همیشه بخندی دختر :)
پاسخ:
ای جان به همه خوبا. آرزوی خنده‌های قشنگ دیوانه‌وار برای تو :)
واقعنم مسری بوده و هست چون از گوشه کنار این واژه ها هم داره بیرون می زنه :)
پاسخ:
چه کامنت خوبی :) واقعا دوسش داشتم. مرسی که حست رو نوشتی.
واقعنم مسری بوده و هست چون از گوشه کنار این واژه ها هم داره بیرون می زنه :)

سلام

ایزابلا

تو خونه چرم دوزی کنی بد نیستا

چون باید ضربه بزنی

بار منفی رو خالی می کنه

کاش واقعا خنده مسری میشد:)
پاسخ:
بعضی وقتها میشه اگه سختش نکنیم..
۰۴ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۱۸ رفیعه رجعتی
باور کن منم خندم گرف الان=)) عاخه ملموس بود خیلی واسم!توو یه مغازه بودیم،یکی از بچه ها یه سوتی فوووووق وحشت نااااک داد،اصلاااا نمیشد نگه داشت خودتو،بعد تو فک کن برای جلوگیری از برخی مشکلات و حوادث غیر مترقبه،من همونجا نشستم روی زمین و خنده ها بیشتر تر شد=))))
پاسخ:
وای چه خوب :) جایی که آدم نمیتونه بخنده خیلی بیشتر خنده‌اش می‌گیره . نمی‌تونه کنترل کنه. ولی آی مزه میده.
۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۴ ـــــ ققنوس ـــــ
:)
پاسخ:
:))