گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

می‌دونی تمام جاهایی که دوست داشتی اونجا به دنیا می‌اومدی و زندگی می‌کردی و بعد سخت تلاش می‌کنی که در آینده به اونجا مهاجرت کنی، بتونی اونجا زندگی کنی، با مردمش نفس بکشی و بشی یه جزئی از اونها، هیچ‌وقت حسی رو بهت نمی‌دن که محل تولدت، وطنت، خونه‌ی خودت و مردم خودت بهت می‌دن. وقتی داری اونجا راه می‌ری، کار می‌کنی بامردمش معاشرت می‌کنی یا حتی می‌خوابی، تمام مدت یه چیزی تو وجودت هست یه خلایی موج می‌زنه یه غمی که مدام یادت میاره تو به اینجا تعلق نداری، یا هیچوقت نمی‌تونی جزئی از این مردم باشی. تازه اونجاست که می‌فهمی. می‌فهمی تو اون‌چیزی که بودی و هستی همیشه می‌مونی حتی اگه بخوای عوضش کنی، هیچوقت نمی‌تونی عوضش کنی. مگر اینکه یه روز دیگه یه جای دیگه با آدمای دیگه متولد بشی.
ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۳)

خاک محل تولد، دامن گیره... 
پاسخ:
آره خیلی. من نمی‌دوستم تا این حد دیگه...
موافقم......


۰۵ مرداد ۹۵ ، ۰۴:۱۰ سُر. واو. شین
من حاضرم نیویورک باشم ولی احساس خلا داشته باشم. مهم نیست :))
پاسخ:
می‌دونی این همون قضیه اون آدمه است که میگه درسته با پول نمیشه آرامش خرید ولی من دلم می‌خواد تو مازراتی گریه کنم و بدبخت باشم تا توی پراید و اینا :)) یا یه همچین چیزی!