گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

خیابان درازی را تصور کنید، که نسبتا شلوغ نیست، شما نسبتا کسل هستید و گرما شما را نسبتا کلافه کرده است، می‌گویم نسبتا چون یک اتفاق می‌تواند این نسبی بودن را برگرداند یا صفرش کند یا صد.

پسربچه‌ی موبوری که تمام سر و نیم‌تنه میانی‌اش را از ماشین پیکان سفید لکنته‌ای که صدایی مهیب تولید می‌کند با یک هفت‌تیرمشکی به دست و چشمانی ریزکرده برای شناسایی افراد بیرون می‌آورد و پدرش جوری رانندگی می‌کند که به ماشین‌های کناری برسد تا به راننده‌ها شلیک کند و بنگ.
 یک مسیری را با این پسربچه‌ی جنگی همراه می‌شوید، حقیقتا دنیای رنگی و جنگی زیبایی است، شما هی تیر می‌خورید و زنده می‌مانید، کاش چنین دنیایی هی کش بیاید، هی کش بیاید.
ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۳)

و او هی بیشتر و بیشتر شما را تیر باران کند!
از تیر خوردن خوشت میاد؟!
پاسخ:
اگه اون پسربچهه تیر بزنم باشه آره :))
هممممممممممم آیکن تفکر
آین که بگفتی یعنی چه؟😁



پاسخ:
دقیقا منظورم همون چیزاییه که گفتم. یه پسربچه با هفت تیر و بنگ!!!
خدایا هوار.
چه بگم قابل درک نیست، بنگ و تمام......شبیه یه نوع تعلیق هست اول و آخرش معلوم نی.😶