گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

هرگز، هرگز خودم را نمی‌بخشم، هرگز خودم را برای اینکه دو ماه پیش از بودن با پدرم با لباس‌هایی که مخصوص آنجا نبود و مرا عاشقانه همراهی می‌کرد و من خجالت می‌کشیدم نمی‌بخشم. هرشب از یادآوری‌ کثیف بودنم زجر می‌کشم. و ساعت‌ها برای چنان احساس بی‌رحمانه‌ای اشک می‌ریزم. من دختر خوبی نبودم پدر. هیچ‌وقت دختر خوبی نبودم. من برای تمام آن ثانیه‌هایی که از بودنت در آن جمع خجالت می‌کشیدم خودم را استحقاق نیستی و مرگ میدانم. من هرشب با یادآوری آن صحنه خودم را شکنجه می‌دهم و از تو خجالت می‌کشم. چطور توانستم آنقدر بی‌رحم باشم؟
ایزابلا ایزابلایی

نظرات  (۵)

۰۹ دی ۹۵ ، ۰۱:۱۸ شیکسون (^_^)
چرا آخه انقدر مهربون و مظلومن... :(
پاسخ:
چرا واقعا؟ :/
درک می‌کنم از این چیزا پیش میاد گاهی وقتا. آدم تا ابد از یادآوری اون صحنه ها عذاب میکشه و خودشو سرزنش میکنه.
ولی پیشنهاد میدم واسه جبران و ایجاد حس خوب تلاش کنی که یکم کمتر آزاردهنده باشه
پاسخ:
تا ابد... فک نکنم بتونم هیچ جوره جبرانش کنم
۰۹ دی ۹۵ ، ۱۴:۲۸ دکتر میم
پدرها اینجوری نیستن . ایشالا که خوشحاله.
پاسخ:
پدرم نفهمن من که میفهمم...
 چرا.
بهش افتخار کن
پاسخ:
بهش افتخار میکنم تا همیشه. به خودم نه..
۱۱ دی ۹۵ ، ۰۸:۰۴ برای بهار

این حس طبیعیه

همه دخترها همینطورن

دلشون که برا بابا تنگ می شه

فکر می کنن به بابا ظلم کردن