گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۹۶ مطلب با موضوع «یک تکه زندگی» ثبت شده است

حالم خوب نیست. هیچ حالم خوب نیست. جدی میگم. سفر اولیه حالم رو خوب کرد. ولی کوتاه بود. حال خوب کوتاه. سفر دومیه که تنها بودم. رفتم شهر دانشجوییم. هزار کیلومتر اونورتر از خونمون. اولش خوشحال بودم. نصفه شب وسط بیابون توی راه به خودم گفتم چه غلطی دارم می‌کنم. چه لزومی داره که ول کنم برم؟ درس واسه چیمه. مگه مدرک قبلیه دردی دوا کرد؟ مگه علاقه مهمه؟

می‌دونی از ناامیدی دارم می‌میرم. از ناامیدی دارم خفه می‌شم. من دختر خوبی نبودم. دختر ایده‌آل اونا نبودم. دخترایده‌آل خودم هم نیستم. فکر می‌کردم بعدش حالم خوب می‌شه. بعدش که نتیجه‌ها اومد. بعدش که خواستم بازم شروع کنم. بعدش که رفتم یه دانشگاه بهتر. ولی نشد. رویاش قشنگ‌تر بود. تمام اون شبایی که با رویای قبولی توی یه دانشگاه خوب می‌خوابیدم و به هیچی دیگه فکر نمی‌کردم اون شبا قشنگتر بود. الان قشنگ نیست. من دانشگاه خوب رو دوست ندارم. من نمی‌دونم دارم کجا میرم. نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم. نمی‌دونم بعدش می‌خوام چیکار کنم؟ نمی‌دونم هزار کیلومتر اونورتر اگه یه روزی دلم دستای مامان بابامو خواست باید چیکار کنم باید به کی بگم. اگه یه روزی بوی خونمونو خواستم باید چیو بو کنم. اگه یه روزی اتفاقی افتاد من چجوری باید بفهمم؟ چجوری باید خودمو زود برسونم؟نمی‌تونم برم در حالی که خوب نبودم. در حالی که دختر خوبی نبودم. در حالیکه اگه فرصتش پیش نیاد دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم جبران کنم. نمی‌تونم همینجوری با اینهمه بدی بذارم برم و بعدش برگردم. گیریم که هیچ‌کدوم از اینارو نخواستم. همه چی خوب بود. من از تنهایی نمردم. بعدش باید چیکار کنم.

من ترسیدم. از آینده ترسیدم. همون شب از آینده ترسیدم. همون شب که داشتم برمی‌گشتم. که داشتم می‌گفتم آیا ارزشش رو داره؟ ارزشش رو داره اینهمه اندوه رو بردارم با خودم ببرم بزارم جای دیگه. ترسیدم رفیق. جا زدم. من نمی‌دونم کی‌ام و چی می‌خوام. قبلا می‌دونستم. الان دارن بهم می‌دن میگن بیا بگیر. همون چیزیه که می‌خواستی. که براش زجر کشیدی. من میگم نمی‌خوام. می‌ترسم بگیرمش. می‌ترسم بندازتم زمین و نفسمو بند بیاره.


ایزابلا ایزابلایی

یه جاهایی از خودم‌رو توی یه جاهایی از سفر جا گذاشتم و برگشتم.

ایزابلا ایزابلایی
میرم سفر. خیلی دور. خیلی نزدیک. برمی‌گردم. برای شروعی قشنگ‌تر.
مواظب وبلاگم باشید.
ایزابلا ایزابلایی
صفحه یک چت‌روم رو باز می‌کنم و به سلام کردن آدم‌ها نگاه می‌کنم. بدون جمله‌ای، کلامی یا استیکری.
ایزابلا ایزابلایی

درحالی که غرق خوابم توی خواب احساس می‌کنم هردفعه تمام دهانم طوری به هم چسبیده که قادر به تکان دادنش نیستم و همینطور زبانم به سقف دهانم گیر کرده و  دندان‌هایم. نمی‌توانم با کسی حرف بزنم و کمک بخواهم بعد با تلاش‌های زیاد تمام شب تکه‌هایی شبیه دستمال کاغذی را آنقدر از توی دهان و زبان و گلو و حلقم بیرون می‌کشم که کم کم قادر به تنفس و تکان دادن دهانم می‌شوم. مشقت زیادی است. بخصوص که چندوقت است همیشه تکرار می‌شود. کسی تجربه‌ای مشابه دارد؟ یا می‌داند علتش چیست؟ احساس می‌کنم خشکی دهانم  توی خواب باعثش می‌شه اما چرا بیدار نمیشم و تمام شب توی خواب زجر می‌کشم؟
ایزابلا ایزابلایی
جاهایی که آدما خیلی ناامید و ناراحتن من همیشه دوست دارم یه‌جوری باشم که حداقل حال خودم رو نگیرم. پشت در اتاق عمل. یا بهتربگم توی اتاق عمل. نمی‌خواستم مامان و بابام فک کنن من ترسیدم یا استرس دارم. خودم رو آراسته کردم. لاک بنفش و زرد زدم. موهام رو بافتم. صورتم رو آرایش کردم و خندیدم. .وقتی لباسای گل و گشاد اتاق عمل رو پوشیدم به خودم نگاه کردم، به تنم زار میزد و یه خورده شلوارش کوتاه و آستیناش کوتاه بود. به پرستار گفتم نمیشه این لباسارو یه خورده اندامی‌تر یا حداقل سایز آدم بدین؟
خندید گفت: اون گوشواره‌های خوشگل تاس‌رو دربیار با اونا نمی‌تونی بری تو.
به مامانم گفتم مواظب گوشواره‌هام و ساعتم و عینکم و بقیه وسایلام باشی.مامانم گفت به چه چیزایی فکر می‌کنی تو این موقعیت. گفتم مگه چیه. هیچی نگفت.
 بعد یه دونه عکس با اون لباسا از خودم گرفتم و پشت در منتظر موندم. عمل ساده‌ای در پیش داشتم.
 ولی خب دیدن مریضایی که بیرون میومدن و ناله می‌کردن یا موندن بیشتر پشت در اضطراب رو بیشتر تو وجود آدم ریشه می‌دووند.
یه پیرزنه با لباسای اتاق‌عمل وقتی از بین همه آدمای معمولی که لباس عادی داشتند من رو دید اومد کنارم. من هندزفری تو گوشم بود و داشتم یکی دوتا آهنگ مورد علاقم رو گوش می‌دادم که اگه قرار بود آخرین آهنگای عمرم رو گوش داده باشم اونا باشن و تو اون موقع. همزمان توی یک گروه دوستام هم که هیچکدومشون اون لحظه نبودن گزارش لحظه‌ای می‌نوشتم. و چیزایی که خیلی شخصی بود رو نت می‌نوشتم واسه خودم. حالم رو بهتر می‌کرد.
 حس ترس یا نگرانی نداشتم می‌خواستم تموم شه فقط. پیرزن گفت: شما هم عمل دارین؟ گفتم اوهوم. گفت سخته؟ گفتم نه. درگوشم گفت من می‌ترسم. گفتم به کسی نگو منم می‌ترسم ولی دکتر کارشو بلده و اصلا جای نگرانی نیست. گفت مطمئنی سخت نیس من هرچی بچه‌هام میگن باور نمی‌کنم. با اینکه عملامون با هم فرق داشت. گفتم آره. دیگه هیچی نگفت. فقط من رو نگاه کرد.
 اون آقایی که مسوول بردن مریضا توی اتاق عمل بود، اومد رد شد، گفت لباستو اشتباه پوشیدی. اون دوتا بندش باید پشت سرت باشه نه جلوت. زدم زیر خنده.
همه داشتند برای مریضشون دعا می‌کردن. رفتم لباسم رو درست کردم. بابام دل نازک‌تر از مامانم بود. نمی‌تونست من رو اونجوری ببینه.لحظات سنگینی بود. حوصله نداشتم، اونا نگران بودن. منم هرچی می‌خواستم بهشون بفهمونم که هیچیم نیس و هنوز یه آدم عادی‌ام نمیشد بدتر می‌شد.

موقع رفتنمون شد. با همه بای بای کردم و با یه حالت شاد رفتم تو. تظاهر نمی‌کردم. نمی‌دونم چرا در اون لحظات شاد بودم. شاید چون می‌رفتم که راحت بشم. دم در قبل از اینکه برم داخل. باید کفشامونو عوض می‌کردیم و دمپایی پامون می‌کردیم. من هرچی می‌گشتم که لنگ دمپایی‌ که پوشیده بودم  رو پیدا کنم،پیدا نمی‌کردم. یکی بهم گفت چه گیرایی می‌دی مگه اصلا مهمه. یه دونه دیگه بپوش برو. گفتم می‌خوام خوش‌تیپ باشم. ولی یه دونه دیگه پوشیدم رفتم.
اونجام پشت در بودیم. تا نوبتمون شه.هی در رو باز می‌کردن. یکی اومد دم در با یکی کار داشت. من از فرصت استفاده کردم و از دوتا در رد شدم و اومدم برا مامان بابای غمگینم دست تکون دادم و زود برگشتم. فک کنم اینکارم وقتی نبودم غمگین‌ترشون کرده بود. نمی‌دونم. ولی یه جاهایی آدم تو زندگیش خودش رو میسپاره و میره جلو. بدون اینکه به بعدش فکر کنه. یه جاهایی دیگه نمی‌ترسه. که قبلا فکر می‌کرد وای اون آدما چجوری می‌تونن اونجا باشن. ساده است چون مجبورن. باهاش روبه رو می‌شن. ولی چجوری روبه‌رو شدن مهمه.من از خودم راضی‌ام الان. خوب باهاش روبه‌رو شدم. بهترم می‌تونستم حتی.
اونجا که دکترم کارش تموم شد، اومد جلو. گفت می‌ترسی؟ گفتم نه. بعد مکث کردم گفتم: دروغ گفتم. بعد که دستمو گرفت و گفت من مواظبتم و همه چی خوب پیش می‌ره حالم بهتر شد. یکی دوتا پرستارهم بودن با اون پرستاره که باهام جور شده بود هوام رو داشتن و حتی لبخند زدنشون و جواب لبخندامو دادنشون حس خوبی بهم می‌داد. بعدش همه چی خوب پیش رفت. من به راحتی خوابیدم و خودم رو سپردم به کسی که بهش اعتماد داشتم.
 ولی بعدش با دیدن اون همه مریض و آدم یه جورایی حس افسردگی داشتم. نمی‌دونم. هرچی بود خوب تموم شد. بهترین جوری که تو اون لحظات می‌شد تموم شه. حالم زیاد خوب نبود ولی کم کم خوب می‌شد.
 اون پیرزنه رو دیگه ندیدم، کاش نترسیده باشه. دیشب بابام ازم پرسید نترسیدی؟ می‌خواستم بگم آره. ترسیدم بگم دلش هری بریزه. از ریختن دل اون بیشتر می‌ترسیدم. گفتم نه...

**چون نمی‌خوام وارد جزئیات بشم اسم عمل رو ننوشتم.
ایزابلا ایزابلایی
توی اتاقم نشسته‌ بودم و باد خنکی که زیرلباس‌ها و پوستم می‌خزید را لمس می‌کردم. اتاقم پنجره ندارد. پنجره‌ها روح اتاق‌ها هستند. خاطرات مصور اتاق‌ها. باد از لای درفرعی خانه خودش را توی نزدیک‌ترین اتاق می‌رساند. هوا تقریبا تاریک شده بود. حداقل توی اتاق من که همیشه لامپ لازم است تاریکی صدق می‌کند. برادرم خانه نبود و باد دیگر نمی‌وزید، او همیشه عادت دارد در را پشت سر خودش ببندد. درگیری لفظی با یکی از دوستانم کمی حالم را بهتر کرده بود، دیگر مجبور نبودم آن کلمات قلنبه و فحش‌هایی مثل احمق و بی‌شعور و چیزهای رکیک‌تر را توی ذهنم شناور بگذارم. همین امروز عصر در حالی که از بادعصرگاهی مست شده بودم تمام آن حرف‌ها را به او زدم. از این بابت کمی خیالم آسوده بود اما می‌دانی همیشه نوعی احساس شکست درونم را آزار می‌دهد. به لاک‌های بریده بریده روی دستم نگاه کردم که دیگر زیبا و براق نبودند و به دست‌هایم که آفتاب سوخته شده‌ بودند. همه چیز آزارم می‌داد. فکر داشتن یک سگ ولگرد و تنها مثل همیشه در من موج می‌زد. از نوشتن می‌ترسیدم. نوشته‌های قبلم را که نگاه می‌کردم جسارت و جرات بیشتری در آن‌ها می‌دیدم. انگار پیری مثل باد عصرگاهی به درون سطرهایم خزیده بود. چرا خودم را سانسور می‌کنم؟ کاغذ را مچاله کردم و به فحش‌هایی که داده‌ بودم فکر کردم. ته دلم خوشحال بود و یک چیزی در وجودم می‌گفت تمام آن حرف‌ها حقش بود. پد یا چیزی که بتوانم با آن‌ها این لاک‌های مسخره و تکراری را پاک کنم نداشتم، در یک لحظه با یک فکر رگباری خودکارم را به روبه‌رو پرت کردم و مانتوی راه‌راه آبی‌ام با دکمه‌های سربی و آستین‌های ورمالیده شده را پوشیدم. از چیزی که توی زندگی‌ام سومین نفرت را دارم آستین است. همیشه دست و بالم را می‌بندد. همین فحش دادن را اگر آستین لباسم بلند باشد نمی‌توانم. باید اول آنها را تا بزنم تا بعد فکرم آزاد شود، انگار فکر من درون دست‌هایم ریخته است. مانتویم را پوشیدم و پشت‌سرم لپ‌تاپ را بستم. کیفم را برداشتم و خواستم پد بخرم. تحمل این لاک‌ها روی انگشتانم از تحمل هرچیزی برایم سخت‌تر بود. کلیدهایم را برداشتم. همیشه از کلید داشتن خوشم می‌آید. کلید یعنی آدم یک جایی دارد. خانه‌ای، آشیانه‌ای، اتاقی، ماشینی، محل کاری، صندوقچه‌ای، کمدی، دفترچه خاطراتی، قلک کلیدی‌ای، چمدانی، گاوصندوقی و هزاران چیز دیگر که کلید به آنها ربط دارد. آنها را بی‌توجه به تمام این مسائل توی کیفم انداختم و کفش‌‌های سورمه‌ای را از توی جاکفشی برداشتم. درست در لحظه باز کردن قفل در از رفتن پشیمان شدم و برگشتم. با کفش به اتاق رفتم و روی تخت نشستم. همه آدم‌‌ها لحظاتی در زندگیشان دارند که درست در بزنگاه از کاری پشیمان می‌شوند. از رفتن‌‌ها برمی‌گردند. برگشتم و نشستم. درونم در کسری از ثانیه اتفاقی افتاده بود. پی‌اش را نگرفتم. می‌گرفتم هم را هم راه به جایی نداشت. پاکت باز شده چیپس فلفی از دور چشمک می‌زد. چیز زیادی نمانده بود. چند پِِر چیپس خردشده با گوشه‌هایی سبز یا سیاه. چیپس را بی‌هدف و بدون توجه به سبزها و سیاه‌ها که شب قبل با دقت جدایشان کرده بودم خوردم. تا به حال نشنیده بودم علت مرگ کسی خوردن قسمت‌های سبز چیپس فلفلی باشد. صدای خوردشدن پرهای نازک سیب‌زمینی لذتی وصف نشدنی در من ایجاد می‌کرد. باز هوهوی باد می‌آمد. در را نبسته‌ بودم.

ایزابلا ایزابلایی

چهار سال میشه که گوشیم دیگه زنگ نمی‌خوره، گذاشته بودمش حالت ویبره. فوبیای زنگ خوردن موبایل دارم. استرس میاد سراغم. می‌خوام صدای زنگ خوردن نشنوم. طی این چندسال بارها و بارها تماس‌های مهمی رو از دست دادم. هربار امتحان کردم که زنگ گوشیم چی‌ باشه، به یک‌روز نکشیده که طاقت نیاوردم. چون هیچ‌وقت منتظر تماس نبودم. یا تماس‌هام اونقد مهم نبودن. یا بودن و به نظر من نبودن. خانواده‌ام عادت دارن. اول کارهرجا میرم زنگ میزنم و بعد گوشیمو ول می‌کنم. با اینکه همیشه تو دستمهه، یعنی حالت دوم نداره ولی باز تماس از دست می‌دم. توی محل کار که گوشیم ازم فاصله داره تماس از دست می‌دم. توی خونه که هردفعه معلوم نیس کدوم گوشه ام تماس از دست می‌دم. تماس‌های کاریم اکثرا ارجاع داده می‌شن به تلفن خونه. همه دیگه فهمیدن. گوشی من کم کاربردترین گوشیه دنیاست که موقع‌هایی که باهام کار واجب دارن نیستم، دست خودم نیست، اگرده روز گوشیم پیشم باشه نمی‌لرزه، ولی اگه ده دقیقه برم آب بخورم گوشیم می‌لرزه و من یک روز بعد متوجه می‌شوم. امروز عموم گفت تو چرا اینجوری‌ای؟ گفتم چجوری؟ گفت هیچ‌وقت گوشیتو جواب نمی‌دی اون لحظه که کارت داریم. گفتم متوجه نمیشم. گفت خب یه کاری کن که متوجه بشی. بعد برام آلبالو ریخت توی یک لیوان آبی بزرگ و با نون لواش گذاشت کنار دستم توی محل کارم. گفت یه جوری دوتاشونو با هم بخور. عاشقش شدم. گفتم حتما. فکر کرد برق چشمام فقط بخاطر آلبالوهاست و نون لواش. ولی بیشترش برای این بود که می‌خواستم این پیله رو پاره کنم و دیگه گوشیم خفه نباشه. می‌خواستم بزنم بیرون از این همه سکوت و خاموشی. گوشیمو برداشتم. دیگه سایلنت نیست. می‌خوام دوام بیارم. محض خاطر آدم‌هایی که همه این‌سال‌ها پشت خطم گیر مانده‌اند و حرفهایشان روی لب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها ماسیده.


***فاطیما پستی گذاشته که از بلاگرها و خواننده‌ها نظر خواسته، اگه حرفی داشتید، می‌تونید توی وبلاگتون یا زیر همون پست فاطیما بنویسید.

ایزابلا ایزابلایی
دوس داری بنویسی ولی نمیاد. مثل وقتایی که دوس نداری بنویسی ولی میاد، داری خواب می‌ری ولی میاد و میریزه تو ذهنت. با خودت می‌گی حالا نه. ادامه نده. خوابم میاد. هی می‌خوای یادت بمونه و فردا بتونی بنویسیش ولی می‌دونی که یادت می‌ره، می‌دونی که مثل دفعه‌های قبل‌تر هدر می‌ره. ولی نمی‌تونی کاریش کنی. زندگی‌ام همینجوریه. حس‌هایی که در لحظه داری و نمی‌تونی کاریشون کنی. حس دوست داشتن کسی که نمی‌دونه و بعد هدر رفتن اون حس. با خودت می‌گی الان نه. میشه یه وقت دیگه. میشه یه روز دیگه که شاید یه چیزایی عوش بشه. ولی نمی‌شه. دوست داشتنه تموم نمیشه. تو هم نمی‌تونی کاریش کنی. درست مثل تنفر. که یه موقعی می‌خوای متنفر باشی ولی نمی‌تونی. دست خودت نیس. تنفره نمیاد. یه روزی میاد که به کارت نمیاد. لبریزی. مدام پر و خالی میشی. ولی اینا همش مثه یه پازل می‌مونه که هیچ‌جوره با هم جور درنمیاد. زندگی‌رو میگم.
ایزابلا ایزابلایی
پدربزرگم نشسته است روی مبل و بامزه‌ترین بازی ممکن را با بچه‌ای دوساله و من راه انداخته است. او گوشی‌اش بند دارد از همان‌هایی که به گردن آویزان می‌کنی. گوشی‌اش را روی فرش می‌گذارد و بندش را به طرف خودش پهن می‌کند و بعد به بچه دوساله می‌‌گوید بیا گوشی را بردار و بچه دوساله تا دستش به گوشی می‌رسد پدربزرگم بند را می‌کشد به طرف خودش و من هی بچه را تشویق می‌کنم و هنگام کشیدن بند هارهار می‌خندم. دست آخر بچه دوساله دستش را می‌خواند و حتی وقتی شکلات روی گوشی گذاشتیم مدتی مکث کرد و حرکتی انجام نداد، تا اینکه پدربزرگم یک فکر بکر به ذهنش رسید او آزاد و رها روی مبل نشست و دست‌هایش را در هوا چرخاند و به بچه دوساله گفت ببین من بند را نگرفتم حالا بیا و گوشی را بردار، ولی ای دل غافل او بند گوشی را به پایش انداخته بود، گمان نمی‌کنم هیچ‌کدام از مردم دنیا آن لحظه چنان مسرور و شاد بوده باشند که من هنگام کشیدن بند گوشی با پای پدربزرگم بلندترین و طولانی‌ترین قهقهه ممکن را سردادم.
ایزابلا ایزابلایی