گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۳۸ مطلب با موضوع «کمی دو زانو توی خودم نشسته ام» ثبت شده است

توی خیابان راه می‌رفتم و بغض قورت می‌دادم. غمگین بودم. دکتر گفته بود باز هم جراحی لازم است. توی خیابان راه می‌رفتم و به پول‌هایی که تمام تابستان کار کرده بودم و پس‌انداز کنار گذاشته بودم برای سفر توی شهریور فکر می‌کردم که حالا دکتر قطار پول‌هایم را کشیده بود. به بیست روز از شهریور مانده فکر کردم به دوسفر. به شهر جدید دانشجویی‌ام که فرسنگ‌ها با اتاق دنج‌ام فاصله دارد. به بدشانسی خودم فکر کردم. از کنار ویترین‌ها رد می‌شدم و برای لباس‌ها آدم‌های خاص تصور می‌کردم بدون توجه به آدم‌هایی که توی پیاده‌رو به من می‌خوردن و رد می‌شدند. کمی جلوتر رفتم. پشت یک ویترین به کت و شلوارها نگاه کردم به قشنگ‌ترینش گفتم نمی‌فهممت تو اینجا ایستادی و از بیرون هیچی خبر نداری، از دل آدما هیچی نمی‌فهمی، آخرشم یه صاحب پولدار میاد تو رو میبره، جاهایی رو می‌بینی که توش بدبختی نیست و رفتم.
ایزابلا ایزابلایی
که تاب‌های بزرگسال و  سالتوها و ترن‌ها و هیجان‌ها، چیزهایی که فکر کردی فراموش کرده‌ای را تا توی دهان و چشمانت بالا می‌آوردند و هم می‌زنند و هم می‌زنند.
ایزابلا ایزابلایی
من اگه خدا بودم، فقط یه دونه نبودم؛ تنهایی نمیشه، یه چیزی کمه.
ایزابلا ایزابلایی

هرماه سه روز فکر می‌کنم که مشکل شدید روانی و اعصاب دارم، البته شاید هم داشته باشم اما نه به آن شدتی که هرماه فکر می‌کنم و نه به آن شدتی که روز سوم می‌بینم و بعد می‌فهمم هورمون‌هایم به هم ریخته‌اند، هورمون‌هایم به هم ریخته‌اند و با احتساب قبل و بعد این حالت چیزی بین ده‌روز یعنی یک سوم هرماه من، در دگرگونی شدید روانی، احساسی، اعصابی و هرچیزی که فکرش را بکنید می‌گذرد. این مشکل روانم را به هم می‌ریزد. حالم را به هم می‌زند. من را از تمام دنیا بیزار می‌کند.

کنترل هیچ‌چیزی دست خودم نیست. ترکش‌هایم همه را شامل می‌شود؛ خوب و بد. حالت‌ها آنگونه است که مثلا ممکن است در حال خفه کردن عزیزترین فرد زندگی‌ام با تنفر ناگهان اورا در آغوش بگیرم و ساعت‌ها گریه کنم و بعد دوباره شعله‌ای بسیار قدرتمند در درونم بخواهد او را خفه کند و تمام تلاشش را برای خفه کردن او بکند. آن من نیستم. آن آدم من نیستم. ولی در آن لحظات فکر می‌کنم که واقعی‌ترین من ممکن هستم. دردش آنجاست که نمی‌دانم. که نمی‌دانم تقصیر من نیست که نمی‌دانم بازیچه یک مشت هورمون شده‌ام که کم و زیاد شدن ناچیزشان این بلاها را سر خود و آدم‌هایم می‌آورد و بعد از چندروز می‌فهمم که چقدر بی‌گناه بوده‌ام. که چقدربی‌گناه با عالم و آدم جنگیده‌ام ولی واقعا جنگیده‌ام. بعد تا این دوره تمام می‌شود و می‌آیم خودم را پیدا کنم ماه بعد دوباره همه‌چیز تکرار می‌شود. خرخره هزارنفر را می‌جوم و فکر می‌کنم که تمام حق‌های دنیا با من است. یقه‌ی خدا را نمی‌شود گرفت؟ نمی‌شود از این ملالت و درد و رنج و چیزی که نمی‌توانم با کلمات شرح دهم رهایی یافت؟

ایزابلا ایزابلایی

خشمگین شدم و سریک بچه هفت هشت ساله، که بچه‌ی سه ساله ما را روی سرسره هل داد و دماغش را خون کرد فریاد کشیدم، صورتم از فرط خشم حرارت بیرون می‌داد و گلویم خشک شده بود؛ دستانم می‌لرزید و ترسیده بودم. من تا به حال خون دماغ یک دختربچه‌ سه ساله را ندیده‌ بودم و نمی‌دانستم باید چه می‌کردم. او را بغل کردم و دور شدم. دویدم و کنارشیر آب رفتم. بعد که اوضاع روبه راه شد به خودم گفتم به راستی رفتار درست کدام است؟ چه کسی می‌تواند لحظاتی را تصور کند که فشار در ذهن و مغز یک آدم به حدی می‌رسد که قابل کنترل نیست و درست در آن لحظات رفتاری را نشان می‌دهد که خودش هم باورش نمی‌شود و بعد یک سری تئوری‌هایی که در آن لحظات کسی برای آنها تره هم خورد نمی‌کند. فکر کردم که من هیچ‌وقت نمی‌توانم یچه داشته باشم. آنقدر فرسوده کننده و ظریف است و مهارت می‌خواهد که گمان می‌کنم روزی باید شصت بار مرد و زنده شد.

ایزابلا ایزابلایی

می‌خوام کیک شکلاتی خیس درست کنم، تا حالا کیک شکلاتی خیس درست نکردم. چون دلیلی نداشتم که درست کنم. یعنی می‌دونی آدم عادت داره برای هرکار کوچیک و بزرگی همیشه دنبال دلیل بگرده. برای اینکه موهاش رو ببافه، برای اینکه دسرهای مختلف درست کنه، برای اینکه لباس نوهاشو بپوشه،برای اینکه چیزای جدید یاد بگیره برای همش یه دلیلی باید وجود داشته باشه. باید یه انگیزه و نیروی بیرونی یا نمی‌دونم درونی‌ای چیزی باشه که آدم رو هل بده. اما همین امروز داشتم فکر می‌کردم که چرا نباید کیک شکلاتی خیس بپزم؟ و چرا نباید لاک بزنم و چرا نباید تموم اون کارایی که برای انجام دادنشون دلیلی پیدا نمی‌کنم و برای انجام ندادنشون هم دلیل پیدا نمی‌کنم انجام بدم؟ چرا باید برای پختن یه چیز ساده هی با خودم کلنجار برم و گاهی وقتا برای انجام کاری که نه خوبه نه بد احساس گناه کنم؟ چرا باید دنبال تایید یکی دیگه بگردم که اون خودشم نمی‌دونه که اون کار درسته یا غلط. می‌خوام برم یه چیزایی رو توی کاسه خمیرش هم بزنم و بزارم تو فر بسوزه. یه چیزایی که هرازچندگاهی میاد تو ذهن آدم و هی آدم رو اذیت می‌کنه، یه فکرایی که مثل یه نخ بلند که هرچی بکشیش تموم نمیشه و فقط افکارت رو بهم میپیجونه. می‌خوام با کیک خیس کاکائویی این نخ رو قیچی کنم و بندازمش وسط زرده‌های تخم‌مرغ و با هم‌زن همش بزنم. آدم باید یه وقتایی فکراشو کوتاه کنه، مثل موهاش، تا سرش بتونه یه هوایی بخوره.

ایزابلا ایزابلایی
می‌دونی تمام جاهایی که دوست داشتی اونجا به دنیا می‌اومدی و زندگی می‌کردی و بعد سخت تلاش می‌کنی که در آینده به اونجا مهاجرت کنی، بتونی اونجا زندگی کنی، با مردمش نفس بکشی و بشی یه جزئی از اونها، هیچ‌وقت حسی رو بهت نمی‌دن که محل تولدت، وطنت، خونه‌ی خودت و مردم خودت بهت می‌دن. وقتی داری اونجا راه می‌ری، کار می‌کنی بامردمش معاشرت می‌کنی یا حتی می‌خوابی، تمام مدت یه چیزی تو وجودت هست یه خلایی موج می‌زنه یه غمی که مدام یادت میاره تو به اینجا تعلق نداری، یا هیچوقت نمی‌تونی جزئی از این مردم باشی. تازه اونجاست که می‌فهمی. می‌فهمی تو اون‌چیزی که بودی و هستی همیشه می‌مونی حتی اگه بخوای عوضش کنی، هیچوقت نمی‌تونی عوضش کنی. مگر اینکه یه روز دیگه یه جای دیگه با آدمای دیگه متولد بشی.
ایزابلا ایزابلایی

دلم آب‌هویج می‌خواهد با اسب آبی.

ولی خوب که فکر می‌کنم دلم همچین زیاد هم نمی‌خواهد. یعنی اگر یک لیوان آب هویج به من بدهید تا آخرین قطره آن را سرمی‌کشم اما اگر ندهید ناراحت نمیشوم و اگر بدهید هم خوشحال نمی‌شوم.


یعنی توی یک وضعیت سکون گیر کرده‎ام، فقط اسب آبی است که می‌تواند دست‌هایم را بگیرد و پیتیکو پیتیکو مرا از این جهان دور کند و به دنیای ستاره‌ها ببرد.

بدچیزی است، موهایم شلخته دورم ریخته‌اند، و از گرما به خودم می‌پیچم، کولرآبی دیگر جواب نمی‌دهد به این فکر می‌کنم که کاش رسالت کولرها تف کردن گنجشک یا بچه‌اسب آبی توی اتاق آدم‌ها می‌بود.

خب دیگر کمی هم افسردگی‌ام برمی‌گردد به آن کوسنی که رویش نقاشی کشیده‌ام و کنارش شعری نوشته‌ام و گذاشته‌ام گوشه‌ی تختم. اما به نظرم کمی زشت می‌آید. اگر هم زشت نیاید، قشنگ نمی‌آید. یعنی ایده‌آلم نیست. ایده‌آل دارد مرا پاره می‌کند. و آن پیکسل که درست کرده‌ام و رویش نوشته ام دیدار تو حل مشکلات است و به خودم می‌گویم دیدار کی؟ و بعدش اهل پیکسل وصل کردن هم نیستم اماکمتر به نظر زشت می‌آید ولی باعث نمی‌شود سعی نکند مرا قاچ قاچ نکند.

من یک اسب آبی توی اتاقم می‌خواهم خدایا. یک اسب آبی که این چرت و پرت‌هایم را گاز بزند و بخورد، یک اسب آبی که مرا مثل یک کیک پای توت‌فرنگی که البته خدا کند که حتما پای توت‌فرنگی به نظرش برسم، مرا گاز بزند و بخورد. من یک اسب آبی می‌‌خواهم که احساسات مرا از بیخ و بن نیست و نابود کند. اسب آبی که اول احساسات بخورد بعد آب‌هویج برای هضمش.

خدایا این احساسات تلنبار شده در تعطیلات آخر هفته از کجا می‌آید و چرا سعی در دو نیم کردن من دارد، من برای آدم بودن ساخته نشده‌ام.

من می‌خواهم یک چیزی بشوم که بال داشته باشم، بروم گم. بروم جایی که خودم هم نتوانم خودم را پیدا کنم.

دلم آب هویج می‌خواهد گلویم خشک شده است، از حجم نوشتن این هجویات به ستوه آمده‌ام. کمی آب‌هویج با اسب آبی برایم بفرستید با نم‌نم باران با لوبیای کنسروی، با پارچه‌های رنگی، با کمی پول که بتوانم بروم فرانسه‌ای، آلمانی یا حداقل بتوانم بروم بازی‌های المپیک را تماشا کنم و به مردم روحیه بدهم یا از دل رونالدو در بیاورم، یا حداقل یک چیزی بفرستید که بتوانم درباره اینکه چقدر کم عباس کیارستمی را می‌شناختم و چقدر ناراحت شدم از اینکه سینمای کشورم را خیلی کمتر از سینما‌ی مثلا جهان و این‌چیزها می‌شناختم و اینکه چرا من اصلا هیچ فیلمی از او ندیده بودم یعنی کسی نبود که این همه تعریف و تمجیدها را قبل از رفتن این آدم خوب بکند بلکه کسی مثل من که خیلی کم سراغ چیزهای وطنی میرود مگر اینکه بهش ثابت شود برود، برود؟ بله همین‌کارهاست که باعث می‌شود آدم کهیر بزند، در جای جای بدنم کهیر زده است، کهیرهایی که می‌خارند و از خاراندن آنها رویشی بی‌سابقه از کهیرهای دیگر برجای می‌گذارند.


ایزابلا ایزابلایی
دستم را بخار قابلمه سوزانده و درد جانکاهی تا رگ و گوشت دستم حس می‌کنم، صدای بلعیدن آب از توی دهانه سینک ظرفشویی اذیتم می‌کند و شروع کارم با شکست مواجه شده است، کمی دلسرد شده‌ام اما قصد عقب نشینی و این چیزها را ندارم. تصمیم برای رفتن به مصاحبه یک دانشگاه با شرایط خاص یا نرفتنش مدام توی ذهنم ول می‌خورد، احساس می‌کنم می‌خواهم هیچ‌جایی نروم. به دانشگاه نروم. به محل کار نروم، به مهمانی نروم. به عروسی‌هایی که هرشب دعوت می‎شویم و باید زورکی لبخند بزنم به آدم‌هایی که دوستشان ندارم اذیتم می‌کند. این زندگی دارد اذیتم می‌کند، دست انداخته لای گردنم و با لبخند فشار می‌دهد، این زندگی اذیت‌کننده به اذیت‌هایش نمی‌ارزد.
ایزابلا ایزابلایی
نشستم به گریه کردن. مثل ابربهار. به خودم گفتم چی شده و چرا اینجوری گریه می‌کنم؟ هیچی نشده بود که من داشتم اونجوری واسش گریه می‌کردم، همیشه همونجوری بود. همونجوری مونده بود. همیشه من خودم رو گم و گور کرده بودم وسط خنده‌ها و لبخندها.
 روی یه کاغذ نوشتم من خوابم میاد، من‌رو بیدار نکنید می‌خوام یک سال بخوابم و چسبوندم در اتاقم.

هرکی از کنار در رد شد یه خنده‌ای زد و ریزریز خندید که این چیه؟ چه بامزه‌است، مگه میشه یک سال خوابید؟ هیچ‌کس فکر دیگه‌ای نکرد، هیچکس نفهمید. هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه. در نهایت همیشه آدمهان که تنها می‌مونن.
حتی اگه صدای همدیگه‌رو از دیوارای نازک اتاقاشون بشنون حتی اگه سایه‌ی همدیگه رو هنگام رد شدن از کنار در اتاق ببینن، حتی اگه یادداشت‌های هم رو مسخره کنن و چندساعت بعد راجع‌بهش حرف بزنن می‌تونن یه دنیا با هم فاصله داشته باشن، درونشون می‌تونه مریخ باشه.

 نشستم به گریه کردن، چون می‌خواستم بعدش خوب شم، می‌خواستم این سنگینی که رو دلم بود بریزه بیرون. برای چیزی که نمی‌دونستم دقیقا چیه، برای همون چیزایی که نخواستم بهشون فکر کنم ولی خواستم گریه‌اشون کنم. گریه کردن بعضی چیزا از فکر کردن بهشون خیلی راحت‌تره.

وسطش چشمام‌رو باز کردم و گفتم یادم بمونه یه چندتا بسته دستمال کاغذی بگیرم قایم کنم زیرتختم. اون لحظه هیچ دستمالی تو اتاقم نبود و من برای اینکه هیچ دستمالی تو اتاقم ندارم بیشتر گریه‌ام گرفت و مجبور شدم با لباسم اشکام و آب بینیم رو پاک کنم.

پنج دقیقه بعدش هرچی فکر کردم چیزی نبود براش گریه کنم. بعدش خیلی می‌چسبید پتو رو تا سر بکشم روی خودم و بخوابم ولی بخاطر گرمای هوا پتوهارو جمع کرده بودم و تو اتاقم نبودن. حتی یه ملحفه هم نبود، شبش بود ولی اون لحظه هرچی گشتم نبود. بخاطر همین بازم گریه کردم. آدم ضعیفی شده بودم که می‌خواستم برای همه‌ی چیزای بی‌ارزش گریه کنم. بعدش خوابم می‌اومد اشکام خشک شده بود.
چهارتا مانتو برداشتم کشیدم روم. نوک انگشتام‌رو بیشتر پوشوندم چون همیشه از اینکه نوک انگشتام بیرون باشه احساس ناامنی می‌کنم، بعد که بیدار شدم، دیگه گریه‌هام تموم شده بود، یواشکی لای در رو باز کردم و کاغذ رو از روی در برداشتم، پشتش نوشتم یه سال تموم شد، اگه دوست داشتین می‌تونین بیدارم کنین.
ایزابلا ایزابلایی