گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۵ مطلب با موضوع «نامه‌هایم» ثبت شده است

آگ عزیزم من ایزابلا دیشب راس ساعت هشت و سی و پنج دقیقه در حالی که دو عدد کاغذ ریز دریافتی از خودپرداز را در دست‌هایم مچاله می‌کردم، هیچ‌جایی نداشتم آن‌ها را پرتاب کنم.
یک نیروهایی در ذهن من و تمام کره زمین به من گفته‌اند مراقب محیط زیست و این‌چیزها باشم، برای اولین بار در عمرم احساس می‌کردم تنها با پرتاب آن‌ها با شدت زیاد آرام می‌یابم و شاید رمز رهایی همین باشد، اما تزکیه نفس کردم یا یک همچین‌کاری که آدم را سعادتمند می‎‌کند، شما نمی‌دانید من بعد از اینکه آن دو کاغذ کوچک را در سطل زباله انداختم چقدر سعادتمند و قهرمان کوچک خودم شدم، آن هم در خیابانی شلوغ که نمی‌توانستم جای پارک پیدا کنم و یک سطل زباله نسبتا کوچک یا بزرگ را ببینم در حالی که می‌توانستم آن را در ماشین نگه دارم یا توی کیف کرم رنگ چرک گرفته‌ام بگذارم یا توی جیب مانتوی تابستانی‌ام بچپانم و بعدا در فرصتی مناسب در کنار زباله‌ها بیاندازم اما آن دو تکه کاغذ سوهان روحم شده بودند و اگر از شرشان خلاص نمی‌شدم ممکن بود خودم را جایی گم و گور کنم تا آنها را نبینم، اما آگ عزیزم که نمی‌دانم الان در چه حالی هستی و چرا دارم برایت نامه می‌نویسم، من دیشب در کنار پا گذاشتن روی بعدوحشی وجودم از کنار یک جعبه پیتزای پرت شده روی آسفالت به راحتی نه چندان زیاد گذشتم، وجدانم را نادیده گرفتم و خودم را زحمت ندادم آن را بردارم و کنار دیگر زباله‌ها بیاندازم، پس فرق من با کسی که برگه‌های ریز دریافتی خودپرداز را این‌ور و آن‌ور می‌اندازد چیست؟ لطفا نگویید کارم طبیعی بوده یا خودم را نگران نکنم، من امروز پنج‌هزارتومان از پول‌هایم را در قوطی مجازات‌هایم انداختم این در حالی بود که من ده هزار تومان بیشتر نداشتم. آیا این‌کارها که چشم‌های آدم ساعت هشت و سی و پنج دقیقه شب روی آسفالت یک تکه کارتون پیتزا را ببیند و چشم‌هایش تا اینگونه تیز باشد روا است؟ 

*آگ : اسم دلفینم توی آب‌های خلیج‌فارس :)
ایزابلا ایزابلایی
من نباید پای تو را به این دنیا باز می‌کردم درنا، نباید آنقدر شب‌ها در گوشت پچ‌پچ می‌کردم تا خودم تنها نباشم، دنیای کثیفی است درنا. توی قاب بمان، توی قاب بمان تا وحشی شدن آدم‌ها را نبینی،  چندیست فوبیا گرفته‌ام درنا، وحشت اینکه تو از تابلوی نقاشی بیرون بیایی و آدم‌ها تکه پاره‌ات کنند، وحشت اینکه کسی در روز روشن جلوی تمام آدم‌های شهر موقعی که فکر می‌کنیم امنیت همه‌جا را گرفته‌است خفتمان کنند و کسی کاری برای نجاتمان نکند و خودمان آدم‌های ضعیف و کم قدرت به جرم پاگذاشتن به این دنیا محکوم باشیم و مقصر و من بیشتر محکوم به آوردنت. خوب کاری کردی که من هنوز مادرت نشده‌ام، نیا، هیچوقت نیا، بیا قول بدهیم هیچوقت پایت بیشتر از یک قاب عکس و خیال به دنیا باز نشود، بیا قول بدهیم یک‌وقت دیگر، یک دنیای دیگر، یک‌جور دیگر من مامانت شوم و تو موطلایی زیبای من.
ایزابلا ایزابلایی
بیا دنیایی بسازیم که فلامینگوهایش، فلامینگوی زنده باشند. راه بروند، نفس بکشند، گردن درازشان را توی آب ببرند و غذا پیدا کنند، با هم بازی کنند و رنگ‌های لطیف‌شان را روی زخم‌های چرکین زندگی‌مان بکشند، بیا دنیایی بسازیم که چاقوهایمان پوست فلامینگو را نبُرد و سر فلامینگو را. دنیایی که بریدن گردن پرنده‌ها به راحتی بریدن پرتقال‌های نارنجی پاییزی نباشد، راستی گردن فلامینگوها از کجا شروع می‌شود؟ درد را وقتی سرشان را ببری بیشتر حس می‌کنند یا وقتی چاقو را در سینه‌شان فرو کنی؟ فلامینگوها دادگاه هم دارند؟ با آدم‌های جنایت کار چه می‌کنند؟ آنها که دست ندارند وقتی سر و بدن بی‌جان هم را می‌بینند چطور از نریختن اشک‌هایشان جلوگیری می‌کنند، با بال‌هایشان؟ با بال‌های نرم و صورتی لطیف‌شان؟ مگر صورتی طاقت بغض فلامینگو را دارد، طاقت دل کوچک و بی‌طاقت یک پرنده آبی؟ چطور شد که فلامینگوکشی نشانه قدرت شد؟ در مدرسه کاربرد چاقو را چه چیزی یادمان دادند؟ ‌چه‌به سردل‌هایمان آمد؟ تا دیر نشده بیا دنیایی بسازیم که چاقوها گریه کردن، نبردین، خاتمه ندادن، ارضا نشدن را یاد داشته باشند. بیا دنیایی بسازیم که چاقوها مهربانی را یاد آدم‌ها بدهند و آدم‌ها انقراض نسل‌ها را از یاد ببرند، بیا دنیایی بسازیم که فلامینگوهای مرده‌اش با سلاح آدم‎ها سرد نشده باشند.
ایزابلا ایزابلایی

شرلوک هلمز عزیزم دیشب در خانه ما خمیر دندان تمام شده بود و هیچ خمیر دندانی یافت نمیشد. خمیر دندان از آنهایی بود که در دهان مزه گچ میدهند. من بعد از اینکه مجبور شدم مسواک خشک را روی دندان‌هایم بکشم عصبانی شدم و تصمیم گرفتم یک مجرم پیدا کنم، خمیر دندان را برداشتم، درب آن تازه بسته شده بود انگار چند دقیقه پیش یکی ته مانده‌اش را به دندان‌هایش مالیده بود، پوسته‌اش زیادی چروک بود و ضعیف شده بود، اینجا دو احتمال داشتم یا کار برادرم بود یا پدرم. بویش کردم، آنرا توی لیوان نگذاشته بود و همین احتمال‌هایم را قوت می‌داد، بعد برس مسواک‌ها را روی دستم کشیدم برای اینکه بدانم نم کدام مسواک‌ها بیشتر است، این کار بسیار مشمئزکننده‌ای بود، می‌شود دیگر از این کارها نکنم؟ تمام مسواک‌ها خیس بود. آن‌ها را نزدیک بینی‌ام گرفتم تا متوجه شوم کدامشان بوی خمیردندان گچی می‌دهد، هیچ‌کدام. متوجه شدم مجرم خمیردندانش را با خودش برده است و صحنه وقوع جرم را ترک کرده است، رگ‌های پیشانیم بیرون زده بود. رفتم توی اتاق و برادرم را از توی تخت کشیدم بیرون. اجازه نمی‌داد دهانش را بو کنم و جای مسواک قاچاقی‌اش را لو نمی‌داد. از همین‌جا فهمیدم نمی‌تواند کار پدرم باشد چون او خیلی خونسرد بود و برادرم کمی استرس‌دار به نطر می‌رسید. شرلوک باید این چیز را هم بگویم من یک تفنگ اصل می‌خواهم. از همان‌هایی که خودت داری. البته تیر‌هایش را نمی‌خواهم. آن‌ها را برای جرم‌های بالاتر از تو قرض خواهم گرفت. اما می‌خواهم این را به من توضیح بدهی آیا بدون داشتن تفنگ کسی از من می‌ترسد؟ آیا کسی به جرم‌اش اعتراف می‌کند؟ مردم این روزها به جز ترس از مرگ از چیزی نمی‌ترسند. بعد به برادرم گفتم تو قانون را زیر پا گذاشته‌ای، طبق قانون ایزابل و ماده‌ی چندم شما باید یا مارا از تمام شدن خمیردندان با خبر می‌کردی، یا اندکی، مثقالی، حتی به اندازه‌ی بو کردن مسواکی ته آن خمیردندان وامانده می‌گذاشتی، اما با بی اعتنایی مفرط مواجه شدم. شرلوک من حتی خواستم پلیس را هم خبر کنم، اما به یاد قولی که به تو داده بودم افتادم. تمام مدارک را توی کیسه‌ی جمع‌آوری مدارک گذاشته‌ام. لطفا زودتر به این‌جا بیا و نظر قطعی‌ات را به من بگو.

ایزابلا ایزابلایی
شرلوک هلمز عزیزم، ای کاش به دیدنم می‌آمدی، تو با دیدن متوجه می‌شوی. ای کاش به دیدنم می‌آمدی و کمی می‌فهمیدی. شرلوک هلمز عزیزم ای کاش از توی کتا‌ب‌ها بیرون می‌آمدی و ذره‌بینت را روی غم‌هایم می‌گرفتی و بعد تشخیص می‌دادی، دستت را روی شقیقه‌ات می‌گذاشتی و تمرکز می‌کردی، با همان جدیت همیشگی‌ات با خونسردی که در چشمانت داری کمی نگاهم می‌کردی و می‌پریدی روی کاناپه‌ات. ای کاش با صراحت می‌گفتی، تو باید سخت کارکنی، تو باید جان بکنی، تو باید سگ دو بزنی تا حالت خوب شود، و من در حالی که به چشمانت زل زده زده‌ام و متعجبم از اینکه چطور تند تند و پشت‌سر هم حرف می‌زنی، تو ادامه بدهی و یک مشت کاغذ را بچپانی توی دست‌هایم و بگویی امشب باید برویم فلان جا برای تحقیق درباره یک پرونده، دیر نکنی وگرنه دهنت سرویسه. شرلوک هلمز عزیزم بیرون بیا و یک شغل برای من اختراع کن. خب؟
ایزابلا ایزابلایی