گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۵۰ مطلب با موضوع «رویاها بیدار می‌شوند» ثبت شده است

الان یکی در خونه رو بزنه با یک سطل بستنی پسته‌ای سبز خودش رو پرت کنه توی هال و یک راست بره سر سیم‌های تلویزیون و فلشش رو وصل کنه و بگه این سریاله‌رو دیدی؟ بعد بذاره ببینیم. ساعت‌های متمادی. بدون حرف.
ایزابلا ایزابلایی
برداشتم یک سبد گیلاس خوردم، بدون لحظه‌ای وقفه یا فکر کردن. یکی پس از دیگری. شیرین بود. هرکدام که زیر دندان‌هایم له می‌شد ولع خوردن بعدی می‌آمد سراغم. تمام که شد بلند شدم کنار پنجره ایستادم دماغم را به پنجره چسباندم، طبق معمول چربی پوستم پنجره را لکه کرد. بیرون پر بود. پر از برج‌های بدقواره روی هم سوار شده، پر از چراغ‌های روشن و خاموشی که گاهی چشمک می‌زدند، پر از آدم‌هایی که هرکدام‌شان یک دنیای دیگر بود. نگاه کردم با ولع. بیشتر و بیشتر. نمی‌دانم چندساعت یا دقیقه گذشته بود. گفت دنبال چیزی می‌گردی؟
-چی؟
خیلی وقته داری با دقت نگاه می‌کنی انگار دنبال یه چیز خاصی.
-خوشم میاد.
حوصله‌ات سرنمی‌ره؟
نگاه می‌کنم که حوصلم سرنره.
بدون حرف رفت بیرون. باز ادامه دادم به نگاه کردن. لحظه‌ای بعد فکر کردم تمام آن چیزهایی که می‌بینم مال من هستند، آدم‌ها، خانه‌ها، برج‌ها، ماشین‌ها همه و همه. صدا زدم به نظرت چی میشه همه‌ی شهر مال یک نفر باشد؟
- چی؟
 مال منه. همه شهر مال منه.
اومد جلوم. هم خنده‌اش گرفته بود هم متعجب بود. گفتم تو نمی‌تونی این‌چیزها رو درک کنی. دوتا گیلاس آویز کرد به گوشم گفت من تا حالا شهر نداشتم که ببینم چجوریه ولی یه دنیای بزرگ داشتم که با گوشواره گیلاس قوانین هستی رو وضع می‌کنه و هارهار خندیدیم.

ایزابلا ایزابلایی
یک کارجدید شروع کرده‌ام توی خانه، نمی‌دانم بگیرد یا نه. اما حال دلم را خوب می‌کند، وقتی انجامش می‌دهم از همه‌چی رها می‌شوم. همه آدم‌ها باید کارهای ریزکوچکی را یاد بگیرند برای وقت‌های دلتنگی. برای روزهای بی‌رمق.
ایزابلا ایزابلایی

به جز دوران بچگی‌ام هیچ‌وقت قلک نداشتم، در تمام این سال‌ها خرجم بیشتر از دخلم بوده است و همیشه‌ی خدا چه وقتی که سرکار رفته‌ام و چه وقتی که پول توجیبی گرفته‌ام، یک هفته شاهانه زندگی کرده‌ام و سه هفته فقیرانه. یعنی بیشتر مواقع پول‌ها را برای هیچ باد هوا کرده‌ام و تمام شده، سبک زندگی‌ام اینطور بوده است، یعنی خرج چیزهای نالازم و غیرضروری زندگی در شرایطی که چیزهای لازم زندگی‌ام خیلی بیشتر بوده است. اینطور بوده‌ام که بدون فکر پول را بده برود. هیچ‌وقت در کنار خرج‌کردن‌هایم پس‌انداز نداشته‌ام. اما توی بیست و پنج‌سالگی‌ به این نتیجه رسیده‌ام که آدم باید به فکر روزهای بی‌پولی باشد، باید برای پولی که درمی‌آورد و پولی که دارد و پولی که خرج می‌کند برنامه بریزد. قشرمتوسط باید با دودوتا چهارتا زندگی‌اش را پیش ببرد، باید همیشه یک‌جوری سرکند که روزهای آخرماه کیف پولش تارعنکبوت نبندد. یک قلک خریدم و پول‌هایی که احساس می‌کنم اگر توی کیف پولم بماند نمی‌توانم خرجشان نکنم را توی شکم زرد باب اسفنجی می‌اندازم، عجب لذتی دارد. می‌خواهم بعد از یک مدت طولانی که بازش کردم بروم با پولش یک چیزی بگیرم که حالم را خوب کند، روی قلکم نوشته‌ام قلک خوشی.

ایزابلا ایزابلایی
عصرهای پنج‌شنبه باید دوره‌گردی با دامن چهل تکه رنگی، پوستی آفتاب سوخته، دستانی زمخت، موهای خرمایی و چشمان مشکی باشد، برایت عروسک‌های چینی و اژدهای سبزرنگ، نقشه‌های کهنه‌ی جاهایی که نرفته‌ای، پارچه‌های زری زری و پولک پولک و پرزرق برق هندی، کوزه‌های سفالی آبی رنگ، صدف‌های دریایی، تابلو‌های نقش برجسته قدیمی و دستبندهای مهره‌ای سرخپوستی بیاورد و تو در صدای مهره‌ها نوای آوازه‌خان‌های دوره‌گردی را بشنوی که اندوه در گلویشان می‌رقصد و به یک جای دور می‌رود.
ایزابلا ایزابلایی
توی محل کارم نشسته بودم. یک نفر آمد. یک جور خوبی دوست داشتم نگاهش کنم. سلام کردم. گفتم بفرمایید.
گفت چطوری بگویم و نگاهش را دزدید.
بیشتر نگاهش کردم. گونه‌هاش گل انداخت. گل انار.
گفتم می‌تونم کمکتون کنم؟ گفت چند لحظه صبر کنید.
گوشی‌اش را در آورد و گفت الان درست می‌شود.
انگشتانش تند تند روی حروف لیز می‌خورد.
چند لحظه بعد گفت تمام شد.
گفتم چی؟
گفت این گوشی دست شما باشه، الان برمی‌گردم.
با کمی تعجب گوشی را گرفتم، چشمم خورد به خطی که نوشته بود:
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی.

از خواب‌ها


ایزابلا ایزابلایی
آدم حتی با تیپ نارنجی و لیمویی می‌تونه شاد نباشه، با کاردستی باب اسفنجی و جغدهای دست‌ساز، با کیف‌پول قرمز نمدی که یادگاری گرفته و با هدست مشکی هدیه تولدی که روزی فکر می‌کرد مگه میشه آدم اینو داشته باشه و غصه بخوره؟ حتی با یک کیلو آلوچه و توت فرنگی، با شکلاتای پشمکی و کاکائویی و با پاستیل‌های شکلی که همشون یه لبخند بزرگ دارن و رنگی رنگی‌ان با ده‌تا دونه کش مو باریک رنگی و یه جعبه کش باریک رنگارنگ مخصوص بافت مو که قوطیش شکل شیشه شیر عروسکاست و چندتا تیکه بزرگ کاکائوی نه چندان تلخ، با خوردن خوردنی‌های عجیب و غریب و آبمیوه‌های جورواجور، با دیدن جاهای هیجان‌انگیز که ولع نگاه کردنش هی تو آدم ول می‌خوره و آدمو سیر نمیکنه؛ با داشتن کمدی که روزها براش نقشه کشیده بوده تا کتابای جدید توش بزاره و حتی با کشف اون کتابفروشی دنج و قشنگ، با هدیه گرفتن مگنت‌های روی یخچال و داشتن گلدون گل‌های مختلف و رنگی، حتی با داشتن اون جوراب پاپیو‌ن‌دار بنفش که دوماهه دلش نمیاد پاش کنه و فقط نگاهش می‌کنه و با داشتن تی‌شرت پلنگ‌صورتی و برج ایفل و دخترای لاغرعینکی با داشتن کلکسیون عروسکای ریز و پشمالو، با پرسه‌های شبانه و خواب‌های طولانی مدت صبحگاهی، حتی با دلمه پیچیدن تو برگ مو و ته دیگ کاهو و سیب‌زمینی، با موهای بافته و به باد داده و دوچرخه‌سواری‌های طولانی و کشیدن لپ‎بچه‌ها با هیچی، انگار با هیچی شاد نمی‌شه، آدم گاهی ساخته شده برای خوشحال نشدن، برای پیچیدن خودش لای پتو و تا شب غصه خوردن، آدم می‎تونه فکر کنه تا ابد همون‌طور می‌مونه، بعد یکی که شاید آدم فضایی باشه واسش می‌نویسه یواشکی دوست دارم، بعد با خودش میگه این همه وقت مرض "دوست نداشته شدن" گرفته بودم و نمی‌دونستم.
ایزابلا ایزابلایی

امروز توی یک دفتریادداشت هشت و پانصدهزار تومانی و یک ماگ سی و دوهزار تومانی و چندین قفسه کتاب‌های ناب و سی و دی‌های خوب و مجسمه‌های قشنگ و بازی‌های فکری گران گیر کردم، امروز در کیف پولم را باز کردم به اندازه‌ی رویاهای کوچکم هم پول نداشتم.

ایزابلا ایزابلایی
کلاه نداشتیم، ما کلاه اسپرت نداشتیم، کلاه لبه کج نداشتیم، فکر می‌کنید چه شد؟ حوالی ساعت چهارعصر یک مرد ماجراجوی کلاه‌فروش با کوله پشتی پر از کلاه‌های گانگسترها با هفت تیرش به سوی ما نشانه رفت که کلاه اسپرت یا گانگستری بخریم، من خودم را یک گانگستر بزرگ آمریکایی معرفی کردم و خواهرم را دستیار کوچکم، به خواهرم گفتم ردش کن برود و یک سیگار خاموش روی لبم گذاشتم، مرد جوان از روی بی‌تجربگی یک تیر به کنار پای من شلیک کرد و گفت بهتر است کمتر حرف بزنم و گرنه یک تیر حرامم می‌کنند، من به دستیارم دستور دادم که برود کلاه بخرد و قائله ختم شود، دستیارم رفت جلو کلاه‌ها را نگاه کرد گفت باید پسندمان شود، ما باید کلاه‌ها را دانه به دانه روی موهایمان امتحان کنیم، مرد جوان که پیر شده بود، گفت مسئله‌ای نیست لعنتی‌ها، گفتم به من کلاه گانگستری و این حرف‌ها نمی‌آید، من آدم اسپرتی هستم، کلاه را گذاشت روی سرم و گفت ظاهرا که این طور نیست نه؟ دستیارم یک کلاه دیگر روی سرم گذاشت هفت رنگ، گفت رییس این به شما خیلی می‌آید، گفتم می‌خریمش، گفت پانزده تومان. گفتم نمی‌خریمش. گفت گانگسترفقیری هستی. گفتم پس می‌خریمش چون من و دستیارم بسیار پولدار و شجاع هستیم، بعد کلاه را خریدیم و دوتایی روی سرمان گذاشتیم و زدیم به راه. کلاه داشتیم، ما کلاه اسپرت رنگی رنگی داشتیم و خوشبخت بودیم، خواهرم گفت با پانزده هزارتومان می‌شود چه‌کارها که نکرد. آه کشیدم. گفت خیلی کارها. گفتم مثلا کلاه نخریدن و گانگستر نشدن.
ایزابلا ایزابلایی
من نقاش آماتوری هستم. بومم را از چوب‌پنبه‌ی یخچال و فریزر تازه خریداری شده دایی‌ام تامین می‌کنم و رنگ‌هایم عاریه‌ای از افراد متعدد هستند. البته به تازگی نقاش شده‌ام. یک روز تصمیم گرفتم نقاش بشوم و چیزهایی که دوست دارم را نقاشی کنم. درناها ذهنم را تصرف کردند و تصمیم گرفتم چند درنا نقاشی کنم. اما نمی‌دانستم درناها چه شکلی هستند؟
عجیب است که یک آدم بیست و چهارساله ویژگی درناها را نداند و نداند درناها چه شکلی هستند، ولی رقص درناها را دوست داشته باشد، تا پیچ و تاب افکار فلسفی‌ام را باز کردم خودم را دیدم که عکس دخترپنج ساله‌ام درنا را کشیده‌ام که دارد به من لبخند می‌زند و من همچنان رقص درناها را دوست داشتم، با اینکه هرگز درنایی در تمام عمرم ندیده بودم و عاشق دخترم بودم با اینکه هیچ‌گاه دختری نداشته‌ام، همانطور که نقاش خوبی نبودم، می‌توانستم یک نقاش خیلی خوب باشم که می‎‌تواند حتی چیزهایی که ندیده است را خلق کند.
 کارخانه یخچال و فریزر سازی که بعدش با کارخانه چوب‌پنبه سازی قرارداد می‌بندد و کارخانه چوب‌پنبه سازی که بعد با کارخانه کارتن یخچال‌فریزر سازی قرارداد می‌بندد و بعد آن‌ها به مغازه می‌آیند و دایی‌ام آن‌ها را می‌خرد و من چوب‌پنبه‌هایش را صاحب می‌شوم، هیچ‌گاه فکر نمی‌کردند که دختری شب‌ها چوب‌پنبه‌ها را همرنگ رویاها می‎‌کند و به دیوار می‌آویزد، من نقاش آماتوری هستم که با فکر درناها به خواب می‌روم و با لبخند "درنا" بیدار می‌شوم.
ایزابلا ایزابلایی