گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۳۷ مطلب با موضوع «ذهن‌ها چشم دارند» ثبت شده است

حالم خوب نیست. هیچ حالم خوب نیست. جدی میگم. سفر اولیه حالم رو خوب کرد. ولی کوتاه بود. حال خوب کوتاه. سفر دومیه که تنها بودم. رفتم شهر دانشجوییم. هزار کیلومتر اونورتر از خونمون. اولش خوشحال بودم. نصفه شب وسط بیابون توی راه به خودم گفتم چه غلطی دارم می‌کنم. چه لزومی داره که ول کنم برم؟ درس واسه چیمه. مگه مدرک قبلیه دردی دوا کرد؟ مگه علاقه مهمه؟

می‌دونی از ناامیدی دارم می‌میرم. از ناامیدی دارم خفه می‌شم. من دختر خوبی نبودم. دختر ایده‌آل اونا نبودم. دخترایده‌آل خودم هم نیستم. فکر می‌کردم بعدش حالم خوب می‌شه. بعدش که نتیجه‌ها اومد. بعدش که خواستم بازم شروع کنم. بعدش که رفتم یه دانشگاه بهتر. ولی نشد. رویاش قشنگ‌تر بود. تمام اون شبایی که با رویای قبولی توی یه دانشگاه خوب می‌خوابیدم و به هیچی دیگه فکر نمی‌کردم اون شبا قشنگتر بود. الان قشنگ نیست. من دانشگاه خوب رو دوست ندارم. من نمی‌دونم دارم کجا میرم. نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم. نمی‌دونم بعدش می‌خوام چیکار کنم؟ نمی‌دونم هزار کیلومتر اونورتر اگه یه روزی دلم دستای مامان بابامو خواست باید چیکار کنم باید به کی بگم. اگه یه روزی بوی خونمونو خواستم باید چیو بو کنم. اگه یه روزی اتفاقی افتاد من چجوری باید بفهمم؟ چجوری باید خودمو زود برسونم؟نمی‌تونم برم در حالی که خوب نبودم. در حالی که دختر خوبی نبودم. در حالیکه اگه فرصتش پیش نیاد دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم جبران کنم. نمی‌تونم همینجوری با اینهمه بدی بذارم برم و بعدش برگردم. گیریم که هیچ‌کدوم از اینارو نخواستم. همه چی خوب بود. من از تنهایی نمردم. بعدش باید چیکار کنم.

من ترسیدم. از آینده ترسیدم. همون شب از آینده ترسیدم. همون شب که داشتم برمی‌گشتم. که داشتم می‌گفتم آیا ارزشش رو داره؟ ارزشش رو داره اینهمه اندوه رو بردارم با خودم ببرم بزارم جای دیگه. ترسیدم رفیق. جا زدم. من نمی‌دونم کی‌ام و چی می‌خوام. قبلا می‌دونستم. الان دارن بهم می‌دن میگن بیا بگیر. همون چیزیه که می‌خواستی. که براش زجر کشیدی. من میگم نمی‌خوام. می‌ترسم بگیرمش. می‌ترسم بندازتم زمین و نفسمو بند بیاره.


ایزابلا ایزابلایی
تو اون شلوغی و ولوله، نگاه‌های پی‌درپی و خیره کسی نظرت رو جلب می‌کنه. تو هم نگاه می‌کنی. این عمل پاسخ داده می‌شه. هیچی نمی‌تونی بفهمی. رو بر‌می‌گردونی و خودت رو بی‌خیال نشون می‌دی فکر می‌کنی به جایی نمی‌رسه این نگاه‌ها. باز این نگاه‌ها تکرار می‌شه و تکرار می‌شه. یکی درمیون تو هم نگاه می‌کنی. بازی قشنگیه، از توی آدما مدام هم رو پیدا می‌کنید و نگاه می‌کنید. و بیشتر و بیشتر. اما هیچی نمیشه. هیچکدوم نمیاییدجلو. شاید یه چیزی یادش اومده. یا ازت خوشش اومده. یا هرچیز دیگه. هی این پا و اون پا می‌کنی. دیگه نمی‌تونی زیر بار اون نگاه‌ها کارت رو درست انجام بدی. مدام فکر می‌کنی که راجع‌بهت چه فکری می‌شه. بعدش یه لحظه می‌شه. تصمیم می‌گیری بری. اونجارو ترک کنی. تا از نگاه‌های سنگین و معنادار راحت بشی. پا می‌شی میای بیرون. دیگه ممکنه هیچ‌وقت همچین آدمی رو نبینی. ولی تو فرصت دادی و اون نفهمید یا فهمید و نخواست بیشتر بیاد جلو. بعدا می‌تونی عکس کارت ملیت رو نشون نوه‌ات بدی و بگی وقتی داشتم این عکس رو می‌گرفتم، حواسم پیش کسی بود که دوساعت بیشتر نبود که می‌شناختمش و بعدش دیگه اصلا ندیدمش.شاید نوه‌اش همسن هم نوه‌ات باشه.
ایزابلا ایزابلایی
بوی خون می‌دادم. همان خونی که وقت‌های خجالت یا ذوق توی گونه‌های آدم می‌دود. از کجا معلوم بود که خون چه کسی است؟ می‌تواند خون هزاران آدم رهگذری باشد که هرروز با بی تفاوتی از کنارم می‌گذرند، یا آدم‌هایی که آزارم داده‌اند یا هر آدم معمولی دیگر. بوی تعفن پره‌های دماغم را می‌جنباند. با دقت تمام دست‌هایم را توی روشوی با آب تمیز می‌کنم، لباس‌هایم را توی ماشین لباسشویی می‌اندازم. ماشین لباس‌شویی کهنه‌ای که هردورش هزارساعت طول می‌کشد، لبه‌هایش پوسیده و زنگ زده‌اند و شیشه گردش کدر و زرد شده، حواسم را پرت می‌کند، تقریبا اثری از بوی خون نمانده، همه چیز عادی است، ساعت طبق معمول هرروز به این وقت دوازده ظهر را نشان می‌دهد، شوفاژ از کار افتاده و سطل زباله پر از زباله‌های روزهای قبل است. موهایم را شانه می‌زنم. بوی خون تازه در تمام جانم نفوذ می‌کند، آدم‌های زیادی کشته‌ام و بعد روزهای دیگر و آدم‌های دیگر. من تمام آدم‌هایی که دوست داشته‌ام را کشته‌ام و روزهای دیگر باز هم دوست داشته‌ام و آدم‌های دیگر. دوست داشتن سایه مرگ است، هرروز کسی را کشته‌ام و فردا با درد انگشت‌هایم پرده را کنار زده‌ام به آن امید که امروز دیگر کسی را دوست نخواهم داشت.
ایزابلا ایزابلایی

نور گوشی‌ام را کف دستم می‌اندازم، کبودیش بیشتر شده است. حتما سرطان گرفته‌ام. صدای آهنگ را بالا می‌برم. تاریکی روی همه چیز ریخته است. اگر قانقاریا باشد، چه کنم؟ اصلا قانقاریا چیست؟ چرا باید کف دست من در بیاید. کتاب صوتی را پلی می‌کنم. خوشحالم که گوینده مرد است. چه خوب می‌شد اگر مثلا این صدا، صدای کسی بود که دوستش می داشتم. موهایم، موهایم زیادی رشد کرده‌اند، همین دیروز بود که در حمام قیچی را برداشتم و یک وجب‌شان را دور ریختم  و کسی نفهمید، آدم باید کسی را داشته باشد، که وقتی یک سانت از موهایش کم شد بفهمد. باید تا وقت شیمی درمانی‌ام نرسیده بروم و همان مدل پسرانه محبوبم کوتاه‌شان کنم. حتما رنگ شرابی و استخوانی را باید امتحان کنم. کاش قوطی رنگ موهای مادرم را برداشته بودم و تا دیر نشده موهایم را رنگی می‌کردم.

گوشی از دستم رها می‌شود. اگر ام‌اس گرفته باشم چه؟حتما نشانه‌هایش کم‌کم پدیدار می‌شود. مرد خوش صدا از جاناتان مرغ دریایی می‌گوید و پروازهایش. مثلا نمی‌شود من آدم داستان‌های کسی باشم؟ فردا حتما یک ساعت مچی با بندسبزرنگ با باقی مانده‌ی پول‌هایم می‌خرم، حیف است تا ام‌اس دست‌هایم را فلج نکرده است، نتوانم با دست راستم صفحه ساعتم را بچرخانم روی مچ دست چپم و متمدنانه ساعت را نخوانم.

لعنتی چرا صبح نمی‌شود؟ آدم تا از سرطان و ام‌اس نمرده است، باید برود به کسی که دوستش دارد بگوید، من چند روز دیگر دارم می‌میرم و  بنشیند نگاهش کند و بعد بگذارد برود. باید کسی را پیدا کنم که دوستش داشته باشم و بعد وادارش کنم مثل صدای مرد گوینده برایم شعرهای شل سیلوراستاین را بخواند تا من یادم برود که کف دستم کبود شده است و رگ‌هایم خشک شده‌اند.

چیلیک چیلیک لامپ  کم مصرف چسبیده به سقف شروع شده است. وقت زیادی ندارم. باید تا کبودی کف دستم را فرش نکرده است، بروم یک پیانوی دست دوم را چند روزی اجاره کنم و کمی برای کسی که می‌خواهم دوستش بدارم پیانو بزنم. راستی آدرس مغازه ای که پیانو اجاره می‌دهد کجاست؟ باید تا دیر نشده آدرس را پیدا کنم. می‌ترسم تا صبح نتوانم راه بروم و خیابانش را بدوم و با دستانم دکمه‌های پیانویم را لمس کنم.

گوشی‌ام می‌لرزد، فواید دارچین را برایم فرستاده‌اند. کسی نمی‌داند آدمی که قرار است دست‌هایش فلج بشود یا نتواند راه برود، دارچین دوست ندارد. راستی دارچین چه بویی می دهد؟ کاش هرشب یک قوطی دارچین بالای سرم بگذارم تا یادم نرود بوی دارچین چه شکلی است. کاش کسی تمام لامپ‌های جهان را روشن می‌کرد، تا راه‌های برقراری ارتباط من با کابینت دارچین باز شود و تمام شب را به کابینت چشم بدوزم تا مبادا دزدی بیاید و تمام دارچین‌های ذخیره کرده‌مان را ببرد.

پیشانی‌ام خیس شده است، بوی موز گندیده دارد خفه‌ام می‌کند. شماره‌ی آتش‌نشانی را گم کرده‌ام. آدم برای خفگی از بوی موزِ گندیده باید با کجا تماس بگیرد؟ توی گوشی‌ام یادداشت می‌کنم، حالم از بوی موز به هم می‌خورد. می‌خواهم یادداشتم را بچسبانم پشت در تا فردا اگر مرده بودم، علت مرگم برای پزشکی قانونی سوال نباشد. از پزشکی قانونی وحشت دارم. اگر فردا مرا ببرند آن‌جا، یقینا برای بار دوم خواهم مرد.

تا یادم نرفته است صدای این مرد داستان‌خوان را پاک کنم. شایدهندزفری برعکس عمل کند و افکارم را بریزد توی صدایش. چون شب شده است. شب‌ها همه چیز برعکس می‌شود. شب‌ها آدم‌ها می‌میرند. کف دستم را نگاه می‌کنم، چه کسی باورش می‌شود در اثر کف زدن‌های مداوم دو روز پیش و شادی به این روز درآمده است؟

از وبلاگ بلاگفای قبلیم

ایزابلا ایزابلایی

تن پنجره‌ها را درانده است. بی‌رحم می‌کوبد. بدون مدارا. سبک بال و یک پارچه.

یک نانوایی در آسمان کار و بارش تخته شده است. شاطرِخشمگین قصد دارد خود را ورشکست کند. شاطر ریش سفیدِ مهربانِ آسمان گونی‌های آرد را برداشته و بر سرمان الک می‌کند. چنان با حوصله که گویی بزرگترین تفریح زندگی‌ است.

آدم‌ها را رصد می‌کند، می‌خندد به واکنش‌های جورواجورِ هرکدام. برای آدم برفی‌ها دست تکان می‌دهد و چشمک می‌زند و قرار می‌گذارد که چند روز بعد آن‌ها را خواهد دید، در آسمان. شاید در نانوایی خودش در خیابان پنجم.

*از وبلاگ بلاگفایم

ایزابلا ایزابلایی
چشم‌هایم را درون گودال‌های عمیق دفن کردم، دست‌هایم را توی خاک کاشتم و تندترین‌طوفان‌ها را مقبره‌ی موهایم کردم، پاهایم را استخوان سگ‌ها کردم و با رگ‌هایم آسمان و زمین را به هم کوک‌های درشت زدم، دیگر چیزی نمانده بود، داشتم می‌دویدم با بدنی که پا نداشت، و  سر نداشت و دست نداشت و چشم نداشت و لب‌هایش زخم‌های کاری‌‌ای داشت شبیه گل‌های انار. داشتم می‌دویدم با لب‌هایم. با گل‌های انار. من نبودم. خودم را دور ریخته بودم. وسایلم را گذاشته بودم و می‌دویدم. داشت دیر می‌شد. اگر صدایم را دور نیانداخته بودم می‌توانستم فریاد بزنم می‌توانستم با گلوی تمام بادها فریاد بزنم، اما چیزی گذشته بود، آن لحظه اگر رسیده بودم، اگر می‌رسیدم، اگر نمی‌خواستم تمام گل‌های انار را از لب‌هایت آویزان کنم، اگر ‌لب‌هایم را توی رودخانه انداخته بودم، شاید با باران‌های امروز عصر می‌توانستم تو را ببوسم، چه فرقی دارد، ماهی باشم یا رودخانه‌های جاری. اما دیر رسیدم و بعد هرگز دست‌هایم سبز نشد و بعد گل‌های انار هرگز انار نشدند و من هرگز دست‌هایم را برای چیدن گل‌های خشک‌شده‌ای که هرگز از شاخه جدا نمی‌شوند، پیدا نکردم.
ایزابلا ایزابلایی
تایمر چراغ قرمز هرلحظه عدد کم و کمتری را نشان می‌داد. چندخیابان تا مقصد فاصله مانده بود. بیماری‌ تمام آن لحظات را پر کرده بود، آدم‌های توی ماشین‌های کناری عجیب به نظر می‌رسیدند.

هرچه بیشتر ساختمان‌ها را نگاه می‌کردم، هرچه تعداد طبقات بیشتری می‌دیدم، هرچه کوچه‌های بیشتری را دید می‌زدم و بن‌بست‌ها را تجسم می‌کردم، به تعداد تک‌تک آن ساختمان‌ها، به تعداد اف اف های مدرن و زنگ‌های قدیمی آن خانه‌های چندطبقه، به تعداد تمام کسانی که آن اف اف ها و زنگ‌های قدیمی را فشرده بودند، به تعداد تمام اتاق‌هایشان، هال و پذیرایی، انباری‌های بوگرفته‌شان، آشپزخانه‌های قدیمی و معطر، به تعداد تمام کوچه‌های که رد می‌کردم و تمام کوچه‌هایی که بعد از آن کوچه‌ها ایستاده بودند، به تعداد سنگ‌فرش‌های پیاده‌روها و به تعداد تمام صندلی‌های رستوران‌های پرزرق و برق، تمام نیمکت‌های منتظر و تمام درخت‌هایی که توی مسیر بود و تمام آنهایی که قرار بود توی مسیر باشد، به تعداد تمام بچه‌هایی که توی ماشین دماغ‌هایشان را به شیشه می‌چسباندند و ثانیه‌ای نگاه تازه تحویلت می‌دادند و تمام آنهایی که روی پای کسی دیگر به خواب عمیق رفته بودند، به تعداد لیست مخاطبان تمام کسانی که با تلفن همراه حرف می‌زدند و من می‌دیدمشان و تمام آنهایی که تلفن‌شان زنگ می‌خورد و من نمی‌شنیدم و تمام آنهایی که آنسوی خط‌ها بی‌قرار کلمه‌ای، سلامی، حرفی، دلگرمی‌ای بودند و تمام آنهایی که می‌دیدمشان و تلفنشان خاموش بود و تمام آنهایی که به صدای کلفت و نخراشیده کسی که می‌گفت مشترک مورد نظر خاموش بود، به تعداد تمام کسانی که نایلون‌های خوراکی به دست از مغازه خارج می‌شدند و هی محتویات کیسه را نگاه می‌کردند و هی جیبشان را و تمام کسانی که مردد بودند جلوتر بیایند یا صبر کنند ماشین‌ها رد شوند و باز قدم بردارند، به اندازه تمام کسانی که موسیقی‌های همراهشان مزخرف و بی‌مزه و حتی خنده‌دار بود و اندازه تمام کسانی که موسیقی همراهشان حرف دل بود و یک فلاسک چای پایین صندلی شاگردشان، اندازه تمام بیمارستان‌هایی که می‌دیدم و تمام اتاق عمل‌هایی که وجود داشت و تمام مریض‌هایی که دل توی دلشان نبود و ثانیه‌ها را خرج می‌کردند، به اندازه تمام همراهانشان که گوهر زندگی را کشف کرده بودند و تمام کسانی که ناامید گریه می‌کردند، به اندازه تمام کفش‌هایی که توی ویترین‌ها راه رفتن می‌خواستند و به اندازه تمام کفش‌هایی که راهشان تمام شده بود، به اندازه‌ی تمام فکرهایی که می‌آمد و می‌آمد و می‌آمد، به تعداد تمام چیزهایی که گفتم و تمام چیزهایی که نگفتم احساس تنهایی، مریضی و تنهایی مردن تا مغز استخوانم رخنه کرده بود.
 مگر می‌شود آدمیزاد آنقدر در جمع و آنقدر تنها و آنقدر مریض. مریضی چه بود؟ که هی می‌آمد و روز بعد یک نوع دیگر؟ چه  می‌خواست؟ مرا؟ یا تمام مرا؟ مرا با تنهایی‌ام می‌خواست یا خودش تنهایی بود که در من حل می‌شد؟ چه داشت که بود و نبودش  را به یاد می‌آورد و تکرار می‌کرد و باز تکرار. چقدر، چند دل، چند لحظه، چند ساختمان، چند برج تنهایی دیگر باید می‌آمد و می‌رفت تا مریضی را هم می‌برد؟ من به تعداد تمام آدم‌های شهر مریض بودم و مریض نبودم. تنها بودم و تنها نبودم، شاد بودم و شاد نبودم، دلم گرفته بود و دلم نگرفته بود، بغض داشتم و بغض نداشتم، من چه بودم؟ دل داشتم یا نه؟ نفس می‌کشیدم یا نه؟ جایی را می‌دیدم یا نه؟ چندخیابان دیگر مانده بود تا مقصدم؟ کجا می‌رفتم؟ اصلا مقصدی وجود داشت؟ مقصد چه بود؟ تنهایی یا مریضی؟ چندروز گذشته بود؟ چندروز دیگر باید می‌گذشت؟ کاش جایی وجود داشت تا افکارت را زیر شیر آب جوش بشویی و بسوزانی. اتاق فکرسوزی. جایی که خیابان‌ها توی سرت وول نخورند، و برج‌ها از ارتفاع شهر را نشان ندهند، جایی که آدم‌ها توی سرت زندگی‌شان را قی نکنند، جایی که بشود مشتی فکر را بالا آورد. بوق‌ها انگار نمی‌خواستند تمام شوند.
 سرم را تکان دادم یک فیلم چند هزارثانیه‌ای یا چند میلیون و حتی میلیارد میلیارد ثانیه‌ای در عرض یک لحظه گذاشت، من چه می‌خواستم؟ افکارم چه می‌خواستند؟ تنهایی و مریضی از من چه می‌خواست؟ من چند تکه بودم. هزار تکه؟صدهزار تکه؟ یا من همه بودم؟ همه آدم‌ها؟ همه آن‌هایی که زندگی‌شان کردم و همه آنجاهایی که از نظرم گذشته بودند؟ من آنها بودم، می‌توانستم همه باشم، من همیشه می‌توانستم همه باشم، می‌توانستم یک فیلم بلند یا یک تئاتر کوتاه شهرقشنگ باشم، من می‌توانستم ماست گندیده‌ی توی یخچال خانه باشم و احساس ماست گندیده بودن را با تمام سلول‌های ماست بودنم حس کنم و تمام نگاه‌هایی که من را می‌گذرانند، حتی می‌توانستم زبان کسانی که من را میبلعند، بوی دهانشان، نوع دندان‌هایشان و چیزی که می‌خواهند بگویند، مزه‌ی تفشان، افکار چندرغازشان، بوی زیربغلشان و مخاط توی بینیشان را حس کنم و زندگی کنم، می‌توانستم در یک لحظه بمیرم و لحظه بعد آرام مثل یک گنجشک تازه به دنیا آمده زندگی کنم. مشکل کجا بود؟ چند روز دیگر تا حلش مانده بود؟ مشکل تنهایی ماست‌ها بود یا تنهایی آدم‌ها یا جنبنده‌ها؟ چندروز دیگر، چندروز دیگر تیرخلاص را می‌زند؟ تیرخلاص؟ یادم رفت بگویم من می‌توانستم تیرخلاص خودم را بزنم، باهرچیزی که فکرش را بکنید، با چندمشت حرف که کافی بود به زبان بیاورمشان و مثل یک کلت اصیل بگویم بنگ. بعد کلک کنده شود. هزاربار یا شاید بیشتر کلکم را کنده بودم. اما باز تولد. چیزی که دست من نبود تولد بود. تولد روی پولک‌های ماهی آکواریوم، تولد توی کتاب قصه‌ی بچه‌ها روی آن نقاشی‌های ساده، تولد روی دیوارهای رنگ‌آمیزی شده شهرداری که بچه‌ها با دستهایشان تن سیمانی‌ات را لمس می‌کند، تولد در نگاه‌های هرزه، در یک بنگ جدید. می‌بینید؟

عجیب است، عجیب است که مرگ دست خود آدم باشد و تولد نه. که هرروز بنگ کند و باز متولد شود، چراغ داشت سبز می‌شد و من متولد. این بار چندم بود که به دنیا می‌آمدم؟ چندبار دیگر قرار بود متولد شوم؟ تولد تنهایی بود یا رنج، امید بود یا مشقت، کجا قرار بود هیچ باشد، کجا قرار بود با هیچ به سرانجام برسم؟ چند تولد دیگر مانده بود؟
ایزابلا ایزابلایی
دنبال جوراب پشمی‌هام می‌گردم، همونا که خاکستری رنگن. در اتاقمو کیپ میکنم.سبزک و سانازسه‌روزه از تو کمد شروع می‌کنن به صدا دادن و خودشون رو به شیشه کوبیدن، با بی تفاوتی نگاشون می‌کنم. می‌خوام غم‌انگیزترین کار جهان رو شروع کنم. غم انگیزترین کار جهان پفک خوردنه. چون هیچی نداره. برای سانازسه روزه پفک مضره. دوس دارم سبزک رو از تو کمد صدا کنم با همدیگه پفک و غصه بخوریم. صداش میکنم، اما میگه حال نداره اون همه راه از تو ویترین بیاد پایین و غرغرای من رو گوش بده ترجیح میده همون‌جا با سانازسه‌روزه که همیشه سه روزه میمونه خلوت کنه. بهش میگم تو چجوری اینقد سبزی، دمبشو تکون میده. جورابام گم شدن، می‌دونم کار خودشه و طبق معمول وسایلم رو جابه جا کرده. بسته پفک رو می‌ذارم کنارم و بهشون نگاه میکنم، ساناز سه روزه میگه آدرس اینستاگرمت چیه؟ چشمام گرد میشه.
-کی به تو یاد داه اینستاگرم چیه جوجه.
+بده دیگه.
-آخه من اینستاگرم ندارم.
+پس تو آدم فقیری استی؟
-کی گفته؟
+چون اینستاگرم نداری.
-نمیدونم به نظرشما دو تا من فقیرم؟
دوتاشون به هم نگاه میکنن و سرشون رو تکون میدن.
-حالا کی این چیزارو بهتون یاد داده، من نبودم کی اومده اینجا؟
آب دهنشون رو قورت میدن و سرشون رو به نشونه انکار تکون میدن.
سبزک میگه، میشه عکس سبزکای دیگه رو نشون من بدی، ببینم خارای دمب اونا بیشتره یا دمب من. ساناز سه روزه میگه، عکس منم میذاری تو اینستاگرم لاک جمع کنم؟
میگم لاک چیه، لایک.
با عصبانیت فریاد میزنه از اولشم میدونستم تو از اینستاگرم سرهَرنمیاری، فقیر، فقیر.
هاهاها ساناز تو یه چیزیت هست امروز.
سبزک میگه مارو از تو این کمد بیار بیرون، دلمون گرفته.
ساناز میگه هیچم اینجوری نیست، دلمون ندرفته.
-اگه بچه‌های خوبی بشین با هم میشینیم جودی آبوت میبینیم.
سبزک از خوشحالی سرخ میشه و ساناز میگه ببخسید عصبانی شدم، من لاک دوست دارم.
بهشون گفتم اینستاگرم جاییه که آدما به همدیگه لاک می‌دن. گفتن تو تا حالا چندتا لاک داری، گفتم صفرتا. ساناز جعبه لاکمو نگاه کرد گفت اینهمه لاک داری که. گفتم از اون لاک اینستاگرمی‌ها ندارم. سبزک حوصلش سر رفت گفت حتی پسرا و دایناسورهای سبز هم لاک جمع میکنن؟
- اوهوم، اونجا لاکاش مدلیه که فقط دخترونه نیست. با خوشحالی گفت وقتی بزرگ بشم می‌خوام یه دونه اینستاگرم بخرم، برا تو و سانازسه‌روزه هم از لاکام میدم، بعد اشاره میکنه به ته کشوی سوم، جوراب پشمی‎‌هامو پیدا می‌کنم، فکر اینکه یه روزی سبزک به من و سانازسه‌روزه لاک بده دلم رو قنج میده.
ایزابلا ایزابلایی
استیکر کیتی چسبونده بودم به دیوار اتاقم. با چندتا تابلوی ارزون که از نمایشگاه‌ها و اینجور جاها گیرآوردم. خیلی کج  و کوله. دیوارای اتاقم میخ قبول نمی‌کنن. سخته که دیوار میخ قبول نکنه. تابلو قبول نکنه. اونجوری همیشه تنها میمونه. یکه میشینه یه گوشه. نمی‌دونم چجوری اون تابلوها رو نگه داشتم رو دیوار. ولی خوب که نگاش کنی میفهمی دیوار مدام داره پسشون میزنه. مثه آدمی که به زور وارد رابطه یک طرفه میشه و باید مدام تقلا کنه. تا یه جایی که خسته بشه و خودش پس بیوفته. هروقت تابلوهام خسته میشن، دوباره خودم میرم به جنگ آشتی دادنشون. ولی این دیواره تا آخر سخت میمونه. چون ذاتش سخته. لایه سیمان زیرش زیادی جلو اومده. ولی سیمان سیمانه. نمیتونه ماهیتش رو عوض کنه، همیشه هم سیمان میمونه. شاید رنگش عوض شه ولی خاصیش همونه. استیکرا ولی فرق دارن. میشه بچسبونیشون. اونا نگاه نمیکنن که طرفشون چی می‌خواد. اونا رو قبول میکنه یا پس میزنه. خیلی راحت ارتباط برقرار می‌کنن، چون خودخواهن. می‌خوان همون‌جایی باشن که دوس دارن. و موفقم میشن. طرفشون همیشه مجبوره قبولشون کنه و باهاشون کنار بیاد چون جنسشون فرق داره، لطیف و موزی. امروز یه بچه استیکرامو از رو دیوار کند. دیواره داره زار میزنه. جاش رو دیوار درد میکنه. ولی اون لعنتی الان چسبیده به دست یه دختربچه تخس با موهای خرگوشی. خاصیت رابطه‌ها اینه. همیشه طرف سخت‌تر محکم‌تر ضربه می‌خوره.
ایزابلا ایزابلایی
هویج‌های نارنجی همراهم بودند. تعدادشان زیاد بود. توی ترافیک هویج بزرگ‌تر پیر با صدای گرفته‌ای گفت: از غول‌های آهنی می‌ترسد و رفت پشت هویج‌های دیگر قایم شد. خانم هویج گل سرسبد نایلون با تل‌سر سبز و لب‌های سرخ عشوه‌ای کرد و سرش را از نایلون در آورد و با تعجب به هلال ماه نگاه کرد و با فریاد گفت هویج قوز کرده بی‌رنگ را ببینید. همه هویج‌ها قاه قاه خندیدند. من به آن‌ها توضیح دادم که اسمش ماه است و فرمانروای شب‌های هویجی و غیرهویجی است. هویج بچه که حوصله‌اش سررفته بود و بدقلقی می‌کرد با دیدن آسمان بهانه می‌آورد که زری زری می‌خواهد. نیم ساعت طول کشید تا بفهمم منظورش ستاره‌ها هستند. در شهر هویجستان اشیا اسم‌های عجیب غریبی دارند. من به لباس‌های نارنجی‌ام نگاه کردم، حتی لاک‌های ناخن‌هایم هم نارنجی بودند از وحشت اینکه مبادا من هم هویج شده باشم پایم را روی ترمز فشار دادم، باورنکردنی بود، ماشین‌ها بوق می‌زدند و همه‌شان شکل هویج‌های غول پیکر و جورواجور بودند، روی تابلو نوشته بود، یک جانی به هویجستان گریخته است، لطفا مراقب باشید و از هرج و مرج جلوگیری کنید. دیر شده بود. باید برمی‌گشتم، تا قبل از اینکه به جرم کشتن صدها هویج، توی چشم‌هایم هویج فرو می‌کردند و مرا توی دهان خرگوش می‌انداختند. پدال گاز را تا ته فشار دادم. آن نایلون مزخرف را پرت کردم بیرون از پنجره و با پلیس تماس گرفتم. هیچ‌کس حرفم را باور نمی‌کرد. آخر سر وقتی تلفن را قطع کردم، آثاری از چیزهایی که دیده بودم نبود، هویج‌های نارنجی همراهم نبودند، انگار ماه نفرینشان کرده باشد، با دست‌هایم نگاه کردم نارنجی بودند، باید برمی‌گشتم و نایلون را برمی‌داشتم، حالا فهمیده بودم. من تنها آدم شهر بودم که می‌توانست با هویج‌ها حرف بزند و شهرشان را تماشا کند، باید با فرمانروای شهرشان حرف می‌زدم و رنگ دست‌هایم را برمی‌گردانم، اگر تا صبح نشده بود و زری زری‌ها غیبشان نمی‌زد، می‌توانستم از این کابوس لعنتی خارج شوم. به شرطی که موهایم را سبز کنم و از عالیجنابشان عدرخواهی کنم. من باید توی تمام شهر تابلوی هویج خوردن ممنوع را می‌چسباندم، دیر شده است، باید یک راهی باشد تا قبل از سپیده. من حتما یک اسبا‌ب‌بازی هویجی راه می‌اندازم و از تمام هویج‌ها تقدیر می‌کنم، باید اینها را به فرمانده بگویم. حتما قبول می‌کند. حتما قبول می‌کند.
ایزابلا ایزابلایی