گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۵ مطلب با موضوع «دیالوگ‌ ماهی» ثبت شده است

-خوب بلدی‌ها ناقلا!
 چیو؟
- چه فرقی می‌کنه، هرچی.مثلا همین که خیلی قشنگ سکوت می‌کنی.
چه فرقی می‌کنه، حرف نزدن،حرف نزدنه دیگه. مگه خود تو یا بقیه حرف نزدنتون طور دیگه‌ایه؟
- اما آدمش فرق می‌کنه.
ایزابلا ایزابلایی
گفتم من یه چیزایی‌ از تو رو دوست ندارم، گفت: واقعا؟
گفتم ولی یه چیزاییت رو جوری دوست دارم، که جبران تمام اون چیزایی که دوست ندارم رو می‌کنه.



ایزابلا ایزابلایی
درحالی که ماست اسفناج می‌خورم با اسفناج‌های خام برای خودم موی اسفناجی درست می‌کنم، بعد  به خودم می‌گویم مواسفناجی خانم فکر نمی‌کنید امروز زیادی غمگین بوده‌اید و نمی‌توانید اندوهتان را پشت چیزهای سبز پنهان کنید؟ و بعد جواب می‌دهم نه نه و کاسه ماست اسفناجم را پشت سرم قایم می‌کنم.
ایزابلا ایزابلایی

چرا این کیف کهنه و بدرنگ و بزرگ رو عوض نمی‌کنی؟
- یه چیزایی داره که همش می‌خوام باهام باشه.
مثلا چی؟
-بی ریخته، فقیره، کهنه است، تا حالا جاهای هیجان انگیز نرفته..
تا کی می‌خوای نگهش داری؟
-تا وقتی که حداقل بتونم براش یه بچه کوچک بخرم.



ایزابلا ایزابلایی
-دوست دارم توی زندگی بعدیم کاکتوس باشم.
چرا؟
-می‌خوام عاشق یه کرگدن پیر با گردن چروک و پوست وارفته بشم.
خب؟
-کرگدن غم‌هاش بزرگه، هرکدوم اندازه هیکلش. شایدم خیلی بیشتر.
بعد چی میشه؟
-بهش می‌گم هرروز یه دونه غم آویزون کنه به خارهام، قبول می‌کنه حتما، چون دردم نمی‌گیره، من خار دارم. اونجوری من قشنگ‌تر میشم و اون کرگدن‌تر.
چه جوری عاشقش می‌شی؟
-وقتی داره گریه می‌کنه میبینمش.
مگه کرگدن‌ها گریه می‌کنن؟
-همه پیرا گریه می‌کنن.
کرگدنای پیر چه جوری‌اند؟
-مثه کاکتوسی که همه خارهاش ریخته.
کاکتوس خارهاش بریزه چی می‌شه؟
-دیگه چیزی نداره بهش دل خوش کنه. منتظر می‌مونه که کرگدن پیر سرش رو ببره.
ایزابلا ایزابلایی