گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۱۴ مطلب با موضوع «دلخوشی‌های ریزِ دلیل زندگی» ثبت شده است

داشتم فلافل می‌ذاشتم توی نان باگت. همون فلافلی که سلف سرویسیه و فلافلاش خیلی خوشمزه است. بعد وسطش اونقد از ته دل خندیدم که دستام قلقلک میومد و نمیتونست روی برداشتن گوجه و کاهو و خیارشور و بقیه چیزا تمرکز کنه. مدام صدام می‌رفت بالا. یه لحظه چنگک و نان رو گذاشتم همون جلو روی پیشخون.به زور گفتم نمی‌تونم به خواهرم. خواهرم گفت منم نمی‌تونم دوباره خندیدیم. داشتم یه خاطره می‌گفتم وسط خنده‌هام که نمی‌شد حتی یه جمله‌اش رو هم کامل کنم. هیچ‌کاری جز خندیدن نمی‌شد کرد. جز ما دوتا مشتری دیگه بود با آدمایی که اونجا کار می‌کردن. مونده بودم چیکار کنم که دستام قلقلک نیاد و بتونم وسطش ساندویچمو آماده کنم. گفتم بیا بخندیم تا تموم شه. چشممون افتاد به آدمای اونجا. همه می‌خندیدن انگار خنده مسری بود. رفته بود روی لب‌ها و ریخته بود لای دندونای آدما. دیگه راحت‌تر می‌شد قهقهه زد. زندگی وسط چنگک پراز خیارشور با دختری که نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه جریان داشت.
ایزابلا ایزابلایی
چندوقت پیش دنبال یه ماگ سفید ساده بودم بدون هیچ طرحی. ماگ قبلیم شکسته بود. ولی سفید ساده پیدا نکردم. همه طرح داشتند. ماگ‌های استارباکس خیلی نظرم رو جلب کرده بودند. ولی حس می‌کردم چون همه دارند، من نمی‌خوام داشته باشم. وسیله‌ای که همه داشته باشند دوست ندارم. چیزای خیلی معمولی و ارزون‌تر رو ترجیح می‌دم. دیشب خواب می‌دیدم دوتا ماگ استارباکس هدیه گرفتم. یه دونه سفید و یه دونه مشکی. جلوی فرستنده نوشته بود: از طرف کسی که می‌خواهد تمام دمنوش‌های دنیا را کنار تو سر بکشد.
ایزابلا ایزابلایی
بعضی‌ وقت‌ها که داری تو ناامیدی دست‌ و پا می‌زنی جرقه امیدی یهویی می‌زنه به سرت، یه امیداشباع که نمی‌دونی از کجا اومده، با شنیدن یه آهنگ، با پا گذاشتن توی مکان خاصی یا با دیدن یه چیزایی یا بدون همه این‌ها، امید افسارگسیخته می‌زنه به دل و قلبت. می‌زنه به فکرت و در می‌ره، امیدی که میگه ناامیدی‌هات رفع می‌شه، حالت خوب میشه، یا رویاهات الکی نیست. کاش میشد بمونه. کاش می‌شد این امیدرو نگه داشت.
ایزابلا ایزابلایی
حیاط خانه‌ی ما میزبان یک زوج گنجشک شده است، با جوجه چندروزه‌شان. چه‌کسی می‌تواند غذا دادن این گنجشک‌ها را به بچه‌شان ببیند و حالش خوب نشود، چه‌کسی می‌تواند پریدن بالای سرش و آموختن پرواز به این گنجشک را ببیند و نگوید گنجشگک اشی‌مشی لب بوم ما بشین؟
ایزابلا ایزابلایی
دوست دارم تک‌آهنگ "امیربی‌گزند"  محسن چاووشی را به دونفر از دوستانم هدیه دهم. اگر کسی هست که موفق به خرید و گوش دادن این آهنگ نشده، لطفا  آدرس ایمیلش را برایم بفرستد.
+بدیهی‌ست که دونفری که زودتر بفرستند، هدیه می‌گیرند :)

**دونفر تکمیل شد، اگه بازم کسی هست، ایمیل بفرسته برام لطفا :)

*ظرفیت تکمیل شد*
ایزابلا ایزابلایی
مامان برای رفتن به پیاده‌روی ذوق دارد، اگر تعداد دفعاتی که او فقط به منظور پیاده‌روی کفش به پا کرده است را حساب و منهای تعداد دفعاتی که توی پارک همه‌مان با هم راه رفته‌ایم کنیم، او اولین بار است که کفش‌های آبی ورزشی پوشیده، و با مانتوی قهوه‌ای و شلوارنیمه‌راحتی با همسایه‌هایمان قرار پیاده‌روی گذاشته است، او تنها زنی است که می‌شناسم برایش مهم نیست با چه مدل لباسی یا حتی چه نوع کفشی به پیاده‌روی برود، تنها زنی است که هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت خودش را نمی‌بیند و همه را می‌بیند، او برای پیاده‌روی شبانه ذوق دارد و این ذوق را در انگشتانش پنهان می‌کند، بعد می‌گوید زود برمی‌گردم، بعد که طنین صدایش در گوشم پیچید و او رفت، با خودم می‌گویم کاش بیشتر نگاهش کرده بودم.
ایزابلا ایزابلایی
به گل‌های رز با روبان‌های قرمز گفتیم که چقدر دوستشان داریم و بعد گل‌ها را دادیم به بابا و مامان. بعد عکس گرفتیم. بابا و مامان یکجوری گل‌هایشان را هم با حجب و حیا و هم با شوق جلوی دوربین گرفتند که مجبور شدم به مموری دوربین بگویم الهی دورشان بگردم و با هم سراین قضیه توافق کنیم. بعد یک‌جوری با گرما و محبت کیک و شام خوردیم، که مجبور شدیم توی دلمان هی هزار بار بگوییم خدایا هزارمرتبه شکرت و بوس بوس.
ایزابلا ایزابلایی

نوشتن بلد نیستم وقتی قرار باشد از عضو جدید خانواده‌مان که قرار است به زودی عضوتر شود، بنویسم. از غریبه‌ای که توی دل‌ها جا باز می‌کند و می‌شود یکی از خودتان. اولش دلتان می‌گیرد وقتی بدانید نقشه‌های شبانه و دردل‌هایتان را مدتی، ماهی، سالی شاید لحظه‌ای بعد را مجبورید به کمد و تخت و قاب عکس بگویید و خواهرکوچولویتان که در واقع کوچولو نیست، بانوی خانه‌ای دیگر باشد. پیچیده است کسی را دوست دارید ولی نمی‌توانید او را نگه دارید.

ایزابلا ایزابلایی
لابه لای شب‌های سرد آذر که آدم‌ دنبال یک دلگرمی می‌گردد، دایی با قهوه می‌آید، با فنجان‌های معده فیلی‌اش. قهوه با خنده‌ با فنجان‌هایی شبیه معده فیل، به وقت دل‌تنگی‌های آذر. دایی با حوصله چروک‌های بین پیشانی را باز می‌کند، با قهوه تعادل فصل را به هم می‌زند و بعد دست فیل‌های کوچکش را می‌گیرد و دور می‌شود، آنقدر دور که آذر کم‌کم وا می‌رود.
ایزابلا ایزابلایی

توی داروخانه آقای نسبتا مسنی چیزهای بامزه‌ای گفت و من خندیدم. با دهان خونی. قاه قاه. وقتی جاهایی هستی که زجر را بیشتر را حس می‌کنی یا مریضی خود یا اطرافیانت را میبینی چیزهای شیرین کوچک خیلی زیاد می‌تواند تو را خوشحال کند، یک کلمه، یک حرف، یک جمله برایت خنده‌های شیرین‌تری به همراه می‌آورد، وقتی که می‌خواهی از پوسته‌ی رنج خارج شوی و هی پیه امید و روشنایی به خودت بمالی. توی داروخانه آقای نسبتا مسنی چیزهای خیلی بامزه‌ای گفت که فقط من قاه قاه خندیدم، هزار دقیقه.

ایزابلا ایزابلایی