گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۱۴ مطلب با موضوع «جواب‌ها سوال دارند» ثبت شده است

وقتی توی کیفم زیاد پول دارم با خودم فکر می‌کنم وقت‌های بی‌پولی چطور دوام می‌آورم؟

وقتی کسی را دوست دارم با خودم می‌گویم، چطور می‌شود بدون دوست داشتن کسی دوام آورد؟

وقتی ظاهرا همه‌چیز مرتب است و هیچ مشکلی نیست، با خودم می‌گویم چطور با آن‌همه مشکل دوام آوردم؟


ایزابلا ایزابلایی

کاش می‌شد فهمید آدم‌ها چیزهایی که می‌نویسند هستند، یا چیزهایی که نمی‌نویسند؟

ایزابلا ایزابلایی
تا وقتی دلیل برای بافتن موهام وجود داره، قطعا میشه به زندگی امید داشت، بارها و بارها.
ایزابلا ایزابلایی

آنقدر خسته‌ام که احساس می‌کنم تمام ماشین‌های دنیا را شسته‌ام، در حالی که اینطور نیست و من فقط یک ماشین از  تمام ماشین‌های دنیا را برای بار اول در عمرم شسته‌ام. در واقع الان فهمیده‌ام احساس یا چیز خیلی دروغ‌گویی است یا خیلی راستگو. یعنی وقتی آدم از شستن یک ماشین به اندازه شستن تمام ماشین‌ها خسته شود، پس می‌توان نتیجه گرفت، خستگی ناشی از شستن یک ماشین مساویست با خستگی ناشی از شستن کل ماشین‌ها به جز ماشین چندنفر که از آنها خوشم نمی‌آید. پس اگر اینطوری است و من فکر می‌کنم آدم چه یک ماشین بشوید چه تمام ماشین‎ها پس چرا من نروم تمام ماشین‌ها را بشویم که بتوانم بگویم تمام ماشین‌ها را شسته‌ام و اینقدر خسته‌ام و پزش را به شما بدهم؟ و اگر هم بخواهم بروم تمام ماشین‌ها را بشویم، احتمال پیدا کردن کسی که دوستش دارم در ماشینش زیاد می‌شود و بعد مجبور می‌شوم به تعداد تمام ماشین‌هایی که می‌شویم او را دوست داشته باشم، به تعداد تمام شیشه‌هایی که لکه گیری می‌کنم و تمام دستمال‌هایی که به تمام جاهای ماشین‌ها می‌کشم، به تعداد تمام آهنگ‌هایی که حین شستن گوش می‌دهم، این جورچیزها از من بر‌می‌آید. تمام و کمال خواستن. تمام و کمال ماشین شستن. تمام و کمال دوست داشتن. مثل همین الان که دارم برای تمام ماشین‌هایی که نشسته‌ام منهای یک دانه‌ای که شسته‌ام غصه می‌خورم. غصه‌های بزرگ.

ایزابلا ایزابلایی

بارها گفته‌ام، ما اسیر لحظه‌ها هستیم، زندگی ما را تصمیمات لحظه‌ای می‌سازد. تصمیماتی که در آن دقیقه در آن لحظه در آن افکار و حالمان مطمئن بودیم که درست است و اتخاذشان می‌کنیم، بعد چرخ گردون می‌چرخد و می‌چرخد در نقطه‌ای به این اصل می‌رسیم که تصمیم قبلی‌مان اشتباه است، این اصل می‌تواند یا براساس آموختن تجربه و دانش‌ها و افکار جدید در زندگی باشد که قاعدتا بعد از این نباید اسم تصمیم قبلی‌مان اشتباه باشد یا با عذاب وجدان و ناراحتی همراه باشد، چون کاری را کرده‌ایم که قبلا درست بوده است یا حداقل به نظر ما درست‌ترین بوده است و یا در این لحظه باز در دام افتاده‌ایم در دام همان لحظه‌ای که چندی قبل افکار ما را به سمتی سوق می‌داد و ما او را به سمت تصمیممان. ما اسیر لحظه‌ها هستیم. و به نظرم این لحظه‌ها هستند که گناهکار و مجرم‌اند.

ایزابلا ایزابلایی
یکی باید باشد که وقتی ساعت ده و نیم شب کلافگی تمام شما را گرفته بود و از تقلا دست برداشتید، وقتی که حوصله‌ی حتی یک کلمه حرف را نداشتید، از پشت پنجره‌ها ستاره‌ها را نشانتان بدهد و بگوید آن یکی تویی، بعد سیگارش را روشن کند و بگوید میشه لطفا سیگارمو رو لبات بذاری بعد بدیش به من؟ می‌خوام کلمه‌هایی که رو لبات مونده ولی نمیاد بیرون رو دود کنم بره هوا. بعد یک ساعت تمام کنارتان بنشیند و هیچ نگوید، هراز گاهی دستتان را محکم‌تر فشار دهد که یعنی حواسم بهت هست، بعد شروع کند حرف‌هایش را کلمه کلمه روی دلتان با حرکات انگشتانش بنویسید و شما هی منتظر کلمه بعدی باشید، مثلا بنویسد، وقتی تو اینجوری‌ای ستاره‌ها حالشون بد میشه. بعد شما برایش بنویسید بنویسی، یه قصه مینویسی برام رو دلم؟
ایزابلا ایزابلایی
گفتم حتی ماکارونی‌های پیچ پیچی و پاپیونی و اونایی که بدنشون چین چینیِ، دخترن؟
ایزابلا ایزابلایی
تو آنقدر زیبایی که وقتی کاری را انجام می‌دهی، انگار در حال وانمود کرد آن کاری. در واقع زیبایی تو مقابل همه چیزهای دیگر ایستاده و آنها را مثل یکسری جزئیات ریز پوشش داده است.
ایزابلا ایزابلایی
من دخترِ بهارم، شکوفه می‌دم، سبز میشم، نو میشم، بوی خوب میدم، کلی امید وآرزو دارم، من دختر بهارم، وقتی میخندم و زیرچشمی نگات می‌کنم بهار با گل‌هاش یه گوشه وامیسته تا خنده‌هام تمام بشه ، وامیسته و شکوفه نمی‌ده وقتی غنچه شدن لبامو میبینه، من دختربهارم، می‌خوام دخترش بمونم، تا همیشه، تا آخرش، تا وقتی که بشم یه شکوفه‌ی بادوم روی موهای قهوه‌ای دختری که خودش بهاره و واستاده داره کسیو زیرچشمی نگاه می‌کنه.
ایزابلا ایزابلایی
دلتنگ دریا بودم، خواب دیدم رفتم دریا صدف و گوشماهی جمع کنم و برا ماهی ها نون خورد کنم، بعدش بیدار شدم و یه لیوان آب خوردم، لیوانم بوی دریا می‌داد و صدای موج سراسر سرم نواخته می‌شد، پنجره رو باز کردم، نسیم سردی که حس می‌کردم نیلی رنگه به صورتم خورد، انگار تو گوشم زمزمه می‌کرد، دریا اومده اینجا، دریا اومده اینجا.
ایزابلا ایزابلایی