گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۲۰ مطلب با موضوع «جا ماندم در سکانس» ثبت شده است

تو اون شلوغی و ولوله، نگاه‌های پی‌درپی و خیره کسی نظرت رو جلب می‌کنه. تو هم نگاه می‌کنی. این عمل پاسخ داده می‌شه. هیچی نمی‌تونی بفهمی. رو بر‌می‌گردونی و خودت رو بی‌خیال نشون می‌دی فکر می‌کنی به جایی نمی‌رسه این نگاه‌ها. باز این نگاه‌ها تکرار می‌شه و تکرار می‌شه. یکی درمیون تو هم نگاه می‌کنی. بازی قشنگیه، از توی آدما مدام هم رو پیدا می‌کنید و نگاه می‌کنید. و بیشتر و بیشتر. اما هیچی نمیشه. هیچکدوم نمیاییدجلو. شاید یه چیزی یادش اومده. یا ازت خوشش اومده. یا هرچیز دیگه. هی این پا و اون پا می‌کنی. دیگه نمی‌تونی زیر بار اون نگاه‌ها کارت رو درست انجام بدی. مدام فکر می‌کنی که راجع‌بهت چه فکری می‌شه. بعدش یه لحظه می‌شه. تصمیم می‌گیری بری. اونجارو ترک کنی. تا از نگاه‌های سنگین و معنادار راحت بشی. پا می‌شی میای بیرون. دیگه ممکنه هیچ‌وقت همچین آدمی رو نبینی. ولی تو فرصت دادی و اون نفهمید یا فهمید و نخواست بیشتر بیاد جلو. بعدا می‌تونی عکس کارت ملیت رو نشون نوه‌ات بدی و بگی وقتی داشتم این عکس رو می‌گرفتم، حواسم پیش کسی بود که دوساعت بیشتر نبود که می‌شناختمش و بعدش دیگه اصلا ندیدمش.شاید نوه‌اش همسن هم نوه‌ات باشه.
ایزابلا ایزابلایی
پا شدم رقصیدم. با اینکه رقص بلد نیستم. خیلی کارها رو بلد نیستم. ولی می‌تونم انجامشون بدم. مثلا چون رقص بلد نیستم حقم نیست که خودم رو تخلیه هیجانی کنم؟ معلومه که حق منه. حرکات من ظریفه. مثلا نوک انگشتان دستم رو غنچه می‌کنم بعد توی هوا انگار می‌خوام چیزی رو بگیرم یا با دستام هوا رو ببلعم یا هوا رو از خودم دور کنم حرکتشون می‌دم. سعی می‌کنم صاف بایستم و کمرم رو خم نکنم. یک سری حرکات فرسایشی دیگه هم بلدم که از حوصله من خارجه و انجام نمیدم. پاهامم خوب حرکت می‌دم ولی با دستام هماهنگ نیستن. ولی خب چه میشه کرد. من کلاس رقص نرفتم تا بحال. در زمینه ارث هم اجدادم رقاص‌های بسیار افتضاحی بودن. اما نمی‌خوام شادی و هیجان رو از دست بدم. چرا نباید اونجوری نباشم و فیلان و بیسار. منظورم اینه چرا نباید من لاکچری باشم. همه اینا ور ولش کن. پاشو با من برقص. می‌خوام قشنگترین رقص دنیا رو شاهد باشم. من و تو با حرکات ناشی. اما زیبا به اندازه سال‌ها حتی قرن‌ها.
ایزابلا ایزابلایی

خشمگین شدم و سریک بچه هفت هشت ساله، که بچه‌ی سه ساله ما را روی سرسره هل داد و دماغش را خون کرد فریاد کشیدم، صورتم از فرط خشم حرارت بیرون می‌داد و گلویم خشک شده بود؛ دستانم می‌لرزید و ترسیده بودم. من تا به حال خون دماغ یک دختربچه‌ سه ساله را ندیده‌ بودم و نمی‌دانستم باید چه می‌کردم. او را بغل کردم و دور شدم. دویدم و کنارشیر آب رفتم. بعد که اوضاع روبه راه شد به خودم گفتم به راستی رفتار درست کدام است؟ چه کسی می‌تواند لحظاتی را تصور کند که فشار در ذهن و مغز یک آدم به حدی می‌رسد که قابل کنترل نیست و درست در آن لحظات رفتاری را نشان می‌دهد که خودش هم باورش نمی‌شود و بعد یک سری تئوری‌هایی که در آن لحظات کسی برای آنها تره هم خورد نمی‌کند. فکر کردم که من هیچ‌وقت نمی‌توانم یچه داشته باشم. آنقدر فرسوده کننده و ظریف است و مهارت می‌خواهد که گمان می‌کنم روزی باید شصت بار مرد و زنده شد.

ایزابلا ایزابلایی
وقتی بچه بودم بلدرچین داشتم، بلدرچین قشنگ نیست، رنگی نیست، ولی من داشتم. دوتا. تیره بودن با سفیدی‌های پراکنده‌ی کم.
 رفتیم سفر. بلدرچین نمی‌تونه سفر کنه. توی هیچ کتابی و هیچ قانونی ننوشته که بلدرچین نمی‌تونه سفر کنه. ولی خب بلدرچین براش بهتره که سفر نکنه. مامانم می‌گفت. دادیمشون دست همسایمون. گفت ازشون نگهداری می‌کنه.
وقتی برگشتیم بلدرچینام نبودن، مرده بودن. می‌گفت صبح بیدار شده دیده تکون نمی‌خورن. همسایمون گفت مردن. مامان نمی‌دونست چجوری به من بگه. رفتم تو خونه همسایمون. داد زدم به زن همسایه گفتم من بلدرچینامو می‌خوام. گریه کردم. همونجا نشستم. گفتم بهش "آدمکش". "آدمکش گفتنم هنوز مونده از اون وقت‌ها. ولی بلدرچینام آدم بودن برام. شب‌هایی که توی حیاط می‌خوابیدم، صبحش با اومدن بلدرچین‌ها روی دست و پام بیدار می‌شدم. من می‌خواستمشون. ولی زن همسایمون بی‌تفاوت بود. مامان می‌گفت برات می‌خرم. گفتم نمی‌خوام. من فقط همون‌ها رو می‌خوام. بعدها فهمیدم که اونا من‌رو اهلی کرده بودن یا من اون‌هارو. ما اهلی هم شده بودیم.
ایزابلا ایزابلایی
الان یکی در خونه رو بزنه با یک سطل بستنی پسته‌ای سبز خودش رو پرت کنه توی هال و یک راست بره سر سیم‌های تلویزیون و فلشش رو وصل کنه و بگه این سریاله‌رو دیدی؟ بعد بذاره ببینیم. ساعت‌های متمادی. بدون حرف.
ایزابلا ایزابلایی
رفتم عکاسی. حالا عکاسی مگه با عکاسی فرق داره؟ خب من به یه دونه عکاسی فقط عادت داشتم و دارم، وقتی به یه جایی عادت می‌کنم نمی‌خوام به جای دیگه‌ای عادت کنم. عکاسم یه پیرمرد زشتِ با موهایی که جلوشون ریخته ولی یه چندتایی پشم هنوز مونده جلوی سرش. با عینکی که میاره تک بینیش و ابروهای زمختش، تازه فوتوشاپ هم بلده و خیلی کم حرف میزنه. با همون مغازه کوچیکش که همیشه همونی بوده که قبلشم بوده. من نمی‌تونم چیزی از قبلش یاد بیارم که اونجوری نباشه. مامانم و همه اعضای خونه هروقت من میام عکس بگیرم هی اصرار دارن که من نرم اون عکاسی چون یه عکاسی خیلی بهتر از اون سراغ دارن که وقت سرخاروندنم نداره. من یه دفعه رفتم اونجا که دیدم یه عالمه شلوغه، با این‌حال توی ده دقیقه گفتن کارم رو راه میندازن ولی من نتونستم بمونم، به خواهرم گفتم میشه بریم همون عکاسی. بعد رفتیم همونجا. راهش خیلی دور بود. مجبور شدیم کلی پیاده بریم. اونجا اصلا مشتری نداشت. یا شایدم یه دونه مثلا. ولی من دوست داشتم برم اونجامن نمی‌خوام از اون پیرمرده دل بکنم. نمی‌خوام عکاسم رو عوض کنم. نمی‌خوام به جز اون پیرمرد زمخت کسی بهم بگه چجوری بشینم، چون من از عکس گرفتن خوشم نمیاد. از عکس سه در چهار گرفتن بدم هم میاد. چرا باید برای عکس سه در چهار برم جایی که دوستش ندارم؟ چرا باید دوتا چیز رو دوست نداشته باشم؟ هم عکس سه در چهار رو هم عکاسم رو؟  وقتی که می‌تونم فقط یک چیز رو دوست نداشته باشم. من از جایی که آدم‎ها زیاد حرف بزنن بدم میاد. از جایی که نذارن فکر کنم بدم میاد. من همیشه حواسم پرته. همیشه حواسم تو خودمه. بدم میاد برم جایی که مجبور باشم حواسم تو خودم نباشه. من پنج دقیقه تو جاهای شلوغ باشم باید نیم ساعت برم یه جایی که فکرم هوا بخوره. نمی‌تونم. می‌خوام عکاسم همون باشه. می‌خوام حتی اگه همه مشتری‌هاش هم رفتن اون عکاسی خوبه که تازه اشانتیون هم کلی چیزمیز میدن من بازم برم همون عکاس پیرمرده که هیچی نمی‌ده و با آدم خیلی حرف نمی‌زنه. عکسات رو میذاره تو کاور و میگه مثلا هفت تومن. هفت تومن می‌دی. تازه می‌تونی همونجا بشینی و کلی عکسایی که گرفته از قدیما رو نگاه کنم. با هیچکسم حرف نزنم. اصلا مگه حالا عکاسی با عکاسی فرق داره؟
ایزابلا ایزابلایی
همه‌ی آدم‌ها نیاز دارند وقتی حوصله‌ی خودشان را ندارند، با مادرشان بروند میدان تره‌بار. بروند و ترکیب رنگ‌های میوه‌ها  و سبزیجات را با دست‌های مادرشان تماشا کنند، بروند و سوا کردن میوه‌های سوا کردنی را،  حساب کردن و چانه زدن با فروشنده را، یاد بگیرند، اصلا بروند یاد بگیرند ریز ریز خرج کردن چه‌طوری است؟
 به مقدسات سوگند چنین رفتن شاهکار است. آدم از زندگی‌اش مگر چه می‌خواهد جز ساعتی گردش در میان رنگ‌ها با مادرش. این‌طور به زندگی نیازمندم. هزار هزار بار میدان‌ تره‌بار با مادرم.
ایزابلا ایزابلایی

در عرض همین دوروز که پست "برگشتن به زندگی عادی" را نوشتم، ناگهان توی یک جهنم بزرگ گیر افتادم، توی جهنمی که مرگ را جلوی خودم می‌دیدم با تمام وجود، در یک قدمی. در تمام این دوروز تمام برنامه‌ها و آرزوهای بعد از کنکورم دود شد رفت هوا، حتی زندگی عادی‌ام هم مختل شد و قادر به خوردن، خوابیدن، فکر کردن به هیچ چیز جز مرگ و حسرت زنده بودن و زندگی کردن نداشتم، حسرت در آغوش کشیدن عزیزانم، حسرت بیشتر و بیشتر زنده ماندن، تا جواب آن آزمایش آمد؛ هیچ چیز نمی‌خواستم مطلقا هیچ چیز توی دنیا نمی‌خواستم به جز سلامتی‌ام، به جز پدرومادر و خانواده‌ام، هیچ‌چیز نمی‌خواستم جزفرصت دوباره، اینکه کمتر عزیزانم را آزار دهم، خوش‌اخلاق باشم و همه‌چیز را شل‌تر بگیرم، زندگی آنقدری که سختش کرده‌ایم نیست، به همین سادگی که یک روز می‌آیند به شما می‌گویند  فلانی فلان بیماری واگیردار صعب‌العلاج را گرفته است و فلانی کسی باشد که تو و تمام خانواده‌ات با او رفت و آمد زیاد داشته باشید، بعد بگویند بد نیست شما هم آزمایش بدهید بلکه گرفتار نشده باشید، به همین سادگی. به همین سادگی می‌تواند همه‌چیز دود شود برود هوا. به همین سادگی احتمالات می‌تواند شما را از پای دربیاورد، بعد تا نتیجه آزمایش را بگیرید همه‌شما هزار هزار بار بمیرید و زنده بشوید، و هرکدام اول بخواهید دیگری سالم باشد و هی توی جنگ یعنی کداممان؟ هی جان بدهید، می‌دانید چه می‌گویم؟ قطعا نه. باید توی چنین موقعیت‌هایی قرار گرفت تا فهمید زندگی چه بازی‌هایی که ندارد، چه شب‌هایی که صبح نمی‌شود و نمی‌شود.

*رفقا قدر سلامتی‌تون و خانواده و عزیزانتون رو  خیلی "محکم" بدونید، بغلشان کنید و به آنها بگویید که چقدر دوستشان دارید، واقعا وقت تنگ است، خیلی، خیلی...

ایزابلا ایزابلایی

25 سالگی به تنم گشاد است، زار می‌زند، با من غریبه است، یکجوری نگاهم می‌کند و خودش را می‌گیرد، می‌گویم پس کجا می‌روی؟ می‌دود و می‌گوید دنبالم بیا، بعد ریزریز می‌خندد و ادامه می‌دهد من مثل 24 سالگیت نیستم، من سخت‌گیرتر، با هدف‌تر، پخته‌تر، مهربان‌تر، قدردان‌تر، شادتر، و کلی چیز دیگرتر هستم، نگاهش می‌کنم و می‌گویم خیلی به تنم زار می‌زنی، کاش زودتر اندازه‌ام شوی.

+ممنونم بابت تبریکاتون، بابت تمام این مدتی که نظرات بسته بود و همچنان هست ولی شما بودین:) بابت اینکه هستید حتی بی‌صدا . آروم.

ایزابلا ایزابلایی

داشتم راه می‌رفتم مثل همه وقت‌هایی که آنقدر راه می‌رفتم که  می‌خواستم سبک شوم، داشتم راه می‌رفتم، کسی از پشت سر صدا زد، خانم یک لحظه صبر کنید، ایستادم نگاهش کردم، شکل غریبه‌ها بود، با تیشرت آلبالویی و شلوار سفید اتو انداخته و صورت صاف و شش تیغه شده، موهای کم‌پشت و مشکی. گفت: سلام. گفتم سلام. توی دلم گفتم چه آدم جدیدی. گفت میشه با هم باشیم؟ نگاهش کردم، هاج و واج. مثل دختربچه‌های تین‌ایجری که لپ‌هایشان گل می‌اندازد و دستپاچه می‌شوند، آستین‌هایم را توی دست‌هایم مالاندم و فکر کردم که چندوقت است که کسی صدایم نزده است و برای رسیدنم قدم‌هایش را تند نکرده  و حرف‌هایش را از قبل تمرین نکرده است، گفت میشه؟ بدون فکر گفتم: نه. گفت آخه. خندیدیم. خواستم بگویم آخه چی؟ اما چه فرقی می‌کرد؟ شاید می‌خواست بگوید آخه شما یکجوری هستید، یک‌جوری راه می‌روید، یک جوری با خودتان حرف می‌زنید، وقتی می‌گفتم چه جوری؟ می‌گفت یکجوری دیگر و من قند توی دلم آب می‌شد. نگفتم. توی چهره‌اش و حرکاتش دنبال یک چیزی بودم، دنبال یک چیزی که بی‌اختیار بگویم بیایید کمی قدم بزنیم، شب قشنگی است نه؟ اما پیدا نکردم، بی حال‌تر از آن بودم که بخواهم چیزهای خاص آدم‌ها را موشکافانه پیدا کنم. بی‌حالتر از آن بودم که بخواهم در شبی مهتابی، دوشب مانده به تولد بیست‌وپنج سالگیم با کسی هم‌قدم شوم. گفت: میشه بیای؟ گفتم نه، من نیستم وخداحافظ. تندتر حرکت کردم. آنقدر قدم‌هایم را تند برمی‌داشتم که نه از او بلکه از خودم فرار می‌کردم. گفت وایسا. صبر نکردم. تندتر رفتم. خودم را میان آدم‌ها گم کردم. فکر کردم به تقلایم فکر کردم. به اینکه چقدر تنها بودم و چقدر اصرار داشتم که تنهاییم را بچسبم. به اینکه می‌ترسیدم. از آدم‌های جدید می‌ترسیدم. از اینکه بشنوم خانم شما یکجوری هستید می‌ترسیدم. از اینکه آدم‌ها را کشف نکرده از دست بدهم می‌ترسیدم. داشتم فکر می‌کردم که رسید، صدای نفس‌هایش تندتر شده بود، گفت ولی من مطمعنم، گفتم دوشب مانده به بیست و پنج سالگی؛ آدم از هیچ چیزی مطمئن نیست، گفت وقتی بیست و پنج سالگی را پشت سرگذاشته باشی می‌فهمی اگر لحظه ای برای چیزهایی که می‌خواهی تردید کنی، مکث کنی؛ شاید برای همیشه یک‌جور حسرت یا اندوه را با خودت همراه کنی. گفتم شب مهتابی قشنگی است نه؟

ایزابلا ایزابلایی