گاوصندوق حرف‌هایم

مرزی بین واقعیت و خیال نمی‌بینم.

۴ مطلب با موضوع «اگر و فقط اگر» ثبت شده است

من اگه خدا باشم، شغلِ بابا بودن رو برمی‌دارم. بابا بودن یه شعبه از خدا بودنه. باباها نمی‌تونن خدا باشن، سخته، می‌شکنن، له می‌شن.
ایزابلا ایزابلایی
من امروز دنبال پسر شمسی خانم گشتم. پسر شمسی خانم همسایه روبه‌رویی محله‌ی بچگی‌هایم.  هرروز می‌آمد در خانه‌مان تا با هم مسابقه دوچرخه سواری بگذاریم و آخرش با دست و پایی زخمی به خانه برگردیم. پسر شمسی خانم در خانه‌‌شان تاب داشت، گاهی که لج می‌کردم و مسابقه نمی‌دادم وعده تاب و بیسکوییت‌ها و خوراکی‌های خوشمزه می‌داد و بعدش با هم می‌زدیم به دل کوچه و هو وه برو که رفتیم. من قیافه پسر شمسی خانم را فراموش کرده‌ام. امروز در شبکه‌های اجتماعی دنبالش گشتم، می‌خواستم جایی پیدایش کنم بگویم هستی مسابقه تا ته کوچه بالایی؟ هستی برویم تا جان داریم تاب بخوریم؟ می‌خواستم بگویم پسرشمسی خانم خیلی دنبالت گشتم، هستی برویم دنیا را از همان دریچه هفده سال پیش نگاه کنیم؟ بعد بگویم دنیای بی‌خودی شده است پسر شمسی خانم و پقی بزنم زیر خنده و او بگوید حالا چرا اسمم را صدا نمیکنی و هارهار بخندیم و بعد برویم دور شدن قطارها را نگاه کنیم مثل آنوقت‌ها که با دوچرخه رکاب می‌زدیم تا نزدیکی ریل و دور شدن مسافرها را تماشا می‌کردیم. می‌خواستم همه این چیزها را با پسرشمس خانم مرور کنم، همه این سال‌ها را برایش تعریف کنم، اما پیدایش نکردم. پسرشمسی خانم دنیا بزرگ شده است، کاش تو همانطور سرتق و مصمم مانده باشی.
ایزابلا ایزابلایی
ولی من راضی نبودم. نیستم. من دستامو تو هم مچاله کردم و کارناممو نگاه کردم. من ساعت دوازده ظهر توی خیابان به نزدیک‌ترین کافینت پناه بردم و به درصد‌های خود نگاه کردم. به اندازه تلاش کرده بودم؟ به اندازه توقعاتم؟ قطعا نه. به اندازه درصد‌هایم؟ بیشتر، خیلی بیشتر. می‌دونی؟ دنیای عددهای زرپرتی شده است، دنیای حساب کتاب‌های پوشالی. بعد برمی‌گردی پشت سرت را نگاه می‌کنی دقیقا نمی‌دانی تو یک جای کار را اشتباه کرده‌ای یا زندگی یک جای کار زیادی به تو سخت گرفته است  و تو در شرایطت بهترین بوده‌ای.  فرق بزرگ اینجاست که نمی‌دانی دست‌های خودت را به روی خودت مشت کنی یا روی هم بگذاری و نرمی‌شان را نوازش؟
ایزابلا ایزابلایی
باید خودت را بیاندازی به جان ظرف‌ها و قابلمه‌ها و پارچ‌های جرم گرفته و هی بسابی، اسکاچ را به جانشان بمالی و برق بیاندازی‌شان، باز بروی سراغ کابینت‌ها و بیشتر ظرف سابیده نشده پیدا کنی و آنقدر بشوری که همه چیز یادت برود.
به همین سادگی است، همه چیز یادت می‌رود، نگرانی‌هایت پشت ذهنت دست و پا می‌زنند و دست‌هایت در نبرد با قابلمه‌های روی و چدن پیروز می‌شوند، همیشه همین است، قدرت دست‌ها می‌تواند بزرگترین افکار را از شما براند و شما را تا مزرهای آزادی و رهایی از اسارت غم‌ها نجات دهد، آشپزخانه رسالتش این است، ساخته شده است برای نجات دادن.
او شما را با دلی پر از اندوه و نگرانی تحویل می‌گیرد و با دلی تهی از همه‌چیز تحویل می‌دهد، باید دل به دلش دهی. کار برای انجام دادن و دست‌هایت را به کار گرفتن زیاد دارد. کار برای به خواب بردن درونت زیاد دارد. بر‌می‌داری گوجه و خیارها را توی جا میوه‌ای یخچال می‌اندازی، می‌بینی پیازها بویشان حواست را گرفته، پیازها توی سبدشان جا می‌گیرند ، سالاد میوه روی میز منتظر سروسامان یافتن است، کمی مزه مزه می‌کنی، یاد مرغ‌های همسایه می‌افتی، مرغ سالاد می‌خورد؟ سالاد میوه؟ یقینا باید سالاد‌هایی با چنین برش‌های با ظرافت و هنرمندانه‌ای را دوست داشته باشند، کمی از سهمشان را برمی‌داری و بقیه را گوشه‌ای می‌گذاری.
لعنتی لکه  به این بزرگی جان میز را به درد آورده است، پیس پیس شیشه پاک کن تو را قلقلک می‌دهد و همه‌جای میز را با پارچه نخی گل‌گلی لکه گیری می‌کنی، وسواست عود می‌کند از این طرف میز به آن طرف میز هی بیشتر پارچه را می‌مالی، که نکند لکه‌ای، خشی، چیزی مانده باشد، قرص ‌های جوشان و انواع مسکن‌ها را جمع و جور می‌کنی و یادت می‌افتد که سفره نان را تمیز نشده و نامنظم پیچیده شده است، سفره را باز می‌کنی، نان‎های ریز خشک شده را جدا می‌کنی و گوشه‌های سفره را روی هم می‌گذاری مرض قرینه کردن اشیا تازه به جانت می‌افتد، آخ که خوب مرضی است، هی دو طرف گوشه‌های سفره را روی هم می‌گذاری و هی مثل هم نمی‌شوند و دوباره و دوباره. بلاخره درست می‌شود.
قرینه کردن به جانت افتاده است، به جان پرده‌های گل قهوه‌ای با زمینه‌ی روغن گرفته تا گوشه‌هایشان را قرینه کنی. دو تا قوطی نمکدان و فلفلدان هم قرینه نشده‌اند، باید آن‌ها را درست، صاف و بدون زاویه با خودشان و با زاویه مساوی نسبت به عرض میزها و میله‌های صندلی قرار بدهی و هی تکانشان بدهی تا درجای مناسبشان قرار بگیرند.
 پارچه‌ها حالا چربی گرفته‌اند باید آن‌ها را شست و چلاند و توی آفتاب آخرین روزهای اردیبهشتی قرار داد، موکت کف آشپزخانه رد سوختگی را با خودش عجین کرده انگار که با آن متولد شده، تیک‌تاک ساعت بالای کابینت ساعت سه بعدازظهر را نشان می‌دهد؛ دست‌هایت خسته‌اند، تنت آسوده.

می‌خواهی برگردی. می‌خواهی باز هم به کارهای بامزه آشپزخانه برگردی، سیم ظرفشویی را به تن سینک بیاندازی، جاظرفی را خالی کنی. نگران رنگ‌پریدن گل‌های رنگی ظرف‌ها باشی، نگران درشت بودن قندهای داخل قندان و لهیده‌شدن گوجه‌های داخل یخچال. نگران نبستن شیرهایی که می‌خواهی ماستشان کنی و نگران بو گرفتن دست‌هایت که سیرو پیاز بهشان چسبیده است.

می‌خواهی تا ابد نگران این چیزها باشی. نگران اینکه شربت آبلیمو را یکبار گلاب بزنی و یکبار خاکشیر و طعم جدید بیافرینی یا اینکه مرباهای توت فرنگی را با آلبالو قاطی کنی یا جدا جدا بپزی.
به جایی می‌رسی که نگرانی‌های آشپزخانه‌ای می‌خواهی. می‌خواهی برایت مهم باشد که گوشه‌ی استکان ازران قیمتت پریده و مثل بقیه استکان‌ها نیست و انجیرهای توی فریز بدجور خشک شده‌اند و زیردندان قرار نمی‌گیرند. زیرگاز ته بگیرد و ته دیگ کمی برشته شود، تو این چیزها را می‌خواهی. این چیزها را این نگرانی‌ها را.
 دنیای دست‌ها را با تعطیلی افکاربیهوده می‌خواهی. باید بازهم به آشپزخانه بروی، باید خودت را به جان تمام ظرف‌ها و وسایل بیاندازی. وقت تنگ است، باید دست‌هایت را به خودت غلبه کنی. رسالت آشپزخانه همین است. جنگ‌ دست‌ها و افکار.
ایزابلا ایزابلایی